راز اردوگاه نفرین شده : بازگشت ارواح شیطانی

نویسنده: Soltan

آتوساکه ازشنیدن این حرفهای عجیب وغریب خنده اش گرفته بودآنرا درحدیک پوزخند خلاصه میکند؛ونگاهی به آن لباسی که به اصطلاح یونیفرم مخصوص اردوگاه بود میندازد.یک سارافون بلندسفیدرنگ به همراه یک بلیز آستین دارخاکستری ویک روسری معجرمانندمشکی که درست شبیه چیزی بودکه راهبه های مسیحی به سرمیکردند!
حدودبیست دقیقه بعدآتوسا به همراه تعداد زیادی ازدختران دیگر آن سالن رابه مقصدسالن مطالعه ترک میکنند.آتوساهنگامی که داشت ازدرگاه درخارج میشد چشمش به دختری میفتدکه بسیار شاکی بود؛ ودرحالیکه موقع حرف زدن دستهایش رابه نشانه ی عصبانیت درهواتکان میداد چندمترآنطرفتر درمقابل خانم آتش افروز ایستاده بود.آتوسا نگاهش را ازآنها برنمیدارد تاااینکه به یک راه پله ی چوبی قدیمی رسیده ودرپی دیگران ازآن بالا میرود.
پله هادر زیرقدمهای سنگین آنها قیژقیژ صدامیکردند. آتوساازچند پاگردمیگذرد وازتعداد زیادی پله بالا میرودتااینکه به طبقه دوم میرسد.دیوارهای طبقه دوم بایک کاغذدیواری قرمزرنگ کهنه که طرح بته جقه داشت پوشیده شده بودند؛وشمعهای کوتاه وبلند سراسرآنرا روشن کرده بودند. درکف زمین آنجانیز برروی سنگ های مرمرکهنه وترک خورده یک فرش باریک قرمزبادونوار زرد در دو طرفش پهن کرده بودند. آتوسا که تعداد زیادی کتاب تست قطور و جزوه های چندصدصفحه ای را بغل کرده بود به طرف اتاقی میرود که دربالای در آن یک تابلوی چوبی ازیک میله آویزان بود وبرروی آن باخطی خرچنگ قورباغه عبارت"سالن مطالعه" نوشته شده بود. ولی در درگاه در ازشدت تعجب میخکوب میشود.

درآن سالن تعداد بسیارزیادی اتاقک شش ضلعی که ازتخته های چوبی ساخته شده بودند وجود داشت وداخل هراتاقک نیز یک میزتحریرقدیمی ویک چراغ مطالعه به همراه یک جاشمعی بود.آتوسابه آن اتاقکهایی که ساختاری شبیه کندوی زنبورعسل ایجاد کرده بودند خیره میشود؛ و بعدازاینکه خودراجمع وجور میکند به طرف یک اتاقک خالی رفته ومشغول مطالعه میشود.

آتوساسخت مشغول درس خواندن بود وحسابی تمرکز کرده بودکه یکدفعه لامپ چراغ مطالعه اش شروع به خاموش وروشن شدن میکندوبعدازچندبار چشمک زدن به کل خاموش میشود. آتوسا ضربه آهسته ای به قسمت بالایی آن میزند ولامپ آن بعداز چندبار پت پت کردن دوباره روشن میشود.آتوسا مجددا به سراغ کتابهایش برمیگردد. ولی چنددقیقه بعد دوباره چراغ مطالعه اش خاموش میشود.

آتوساکه حسابی کفری شده بود باعصبانیت نگاهی به چراغ مطالعه میندازد.اما همینکه سرش رابالا می آورد انگشتانی باریک و کشیده باناخنهای بلندونوک تیز رامیبیند که لبه ی دیواره جلویی اتاقک اوراگرفته اند! آتوسا در ابتدا کمی تعجب میکند ولی بعد باخودش میگویدکه حتما دختر اتاقک جلویی است که بااو کاری داردیاازاو چیزی میخواهد. به همین دلیل ازروی صندلی آهنی زنگ زده اش بلندمیشود ودرحالی که دیواره اتاقکش تا نزدیکی شانه هایش میرسید؛ در اتاقک جلویی سرک میکشد. ولی درکمال تعجب میبیندکه دختر اتاقک جلویی اش سرخودرا روی میز گذاشته و خوابیده است.

آتوسالبخندکمرنگی میزند. زیرا گمان میکرد که آن دخترقصد شوخی کردن بااورا دارد. ولی وقتی نگاهش به دست آن دختر که آنرا روی سرش گذاشته بود میفتد؛ لبخندش در هاله ای از تعجب وابهام محو میشود! دست آن دختر اصلا استخوانی نبود. بلکه دستی تپل وگوشتالوداشت با انگشتانی پهن وناخنهای کوتاه جویده شده که کاملامتفاوت با دستی بود که چند دقیقه ی قبل دیده است! درهمین موقع صدای داد وفریادهای یک نفربه گوش میرسد و سکوت مطلق سالن مطالعه را می شکند.

آتوساسرش رابه سمت منبع صدا میچرخاند. همان دختری بودکه در طبقه ی پایین داد وقال میکرد. واینبار داشت  درمقابل درب سالن مطالعه بادوزن دیگر که معلوم بود از مسئولین اردوگاه هستند جر و بحث میکرد. نیازی نبود که آتوسا گوش های خود راتیزکند وبه وضوح میشنید که او میگوید: شما نمیتونین من رو به اجبار اینجا نگه دارید! من میخام برگردم خونه میخام ازاینجابرم! همه باید ازاینجابریم...چرامتوجه نیستید همه ی مادر خطریم باید هرچه زودتر اینجارو ترک کنیم... شمابایدحرفای منو باورکنین وگرنه به زودی هممون نفرین میشیم! ولی آن دو زن تنهابرای او سر تکان میدهند وبعد هم اورا به داخل سالن مطالعه راهنمایی کرده و در را پشت سرشان میبندند.

آتوسا درحالیکه ازشدت تمرکز و تعجب عرق کرده بود وابروهایش مثل دوتاکرم روی پیشانی اش وول میخوردند باخودش میگوید: منظورش چی بود؟ چراهمه باید از اینجابریم؟؟چه خطری مارو تهدیدمیکنه؟! منظورش از اینکه همه نفرین میشیم چیه؟!! آتوسا درحالیکه احساس میکرد در اثر اینهمه سوال بی جواب مغزش درد گرفته ودارد سوت میکشد؛ پلک هایش رابه محکمی روی هم فشرده وسرش راچندبار به طرفین تکان میدهد تاافکار بیهوده و مزاحم را ازخود دورکند و دوباره سرکتابهایش برمیگردد. ولی واقعیت این بودکه اوتمام مدت به حرفهای آن دختر فکرمیکرد. طوریکه وقتی آنهارا برای صرف ناهارصدامیزنند اواصلا متوجه نمیشود؛ و وقتیکه ستاره اورا در اتاقکش پیدامیکند واز او میخواهد که به همراهش به سالن غذا خوری بیاید آتوسا حسابی جامیخورد.

سالن غذاخوری نیزمانند همه ی آن ساختمان قدیمی ورنگ ورو رفته وگردوخاک گرفته بود. با میز های بزرگ آهنی ونیمکتهای زنگ زده ای که درمقابل هرمیز قرار داشتند. ستاره درتمام مدت ناهار برای آتوسا ازخاطرات امسالش که درواقع به سال کنکورمعروف بوده تعریف میکند. آتوسانیز تنهاگاه و بی گاه لبخندهایی تحویل او میداد ولی اصلابه حرفهایش گوش نمیکرد؛ وتمام حواسش پیش همان دختری بود که میگفت آنها در خطرهستند! آتوسا اورا نگاه میکرد که تنهاسریک میز بزرگ نشسته بود وباحالتی عصبی غذا میخورد وباخودش کلنجار میرفت.

وقتی نوبت سانس مطالعه ی عصر گاهی میرسد آتوساباخودش قرارمیگذارد که به هیچ وجه به حرفهای احمقانه آن دختر فکر نکند وتمام تمرکزش را برروی درسهایش بگذارد. ولی هربار که ازبالای دیواره ی اتاقکش سرک میکشید و اورا میدید که مثل یک مرغ سرکنده در راهروی باریک وسط سالن مطالعه قدم میزند؛ دوباره به فکر فرومیرفت وبا خودش میگفت که نکند واقعا حرفهای اوصحت داشته باشد؟ وبااین فکر موجی از وحشت سرتا سر وجود اورا دربرمیگرفت.

خورشید طلایی کم کم غروب میکند وجای خودرا به ماه نقره ای میدهد. حدود ساعت۸شب بود که ازبلندگو اعلام میکنند وقت شام رسیده است و آتوساکه فکری در سرداشت باشنیدن این صدا از جامیپرد. اوبه سرعت خودش را به سالن غذاخوری میرساند. یک سلف غذاخوری استیل برمیدارد و بدون توجه آنرا پر از غذامیکند. ستاره که تازه وارد سالن غذاخوری شده بود بادیدن آتوسا به سمتش میدود ومیگوید:وای تو اینجایی؟ نمیدونی چقدتوسالن مطالعه دنبالت گشتم ـ‌‌ وبانگاه کردن وبا نگاه کردن به سلف لبریز از غذای آتوسا که خوراک گوشت باماست و ترشی گل کلم بود ادامه میدهد: خدای من معلومه که خیلی گرسنه ای... ولی آتوسااصلا حواسش نبودکه اوچه میگوید. او روی پنجه ی پاهایش بلندشده بود وباچشمانش جمعیت انبوهی راکه به سالن غذاخوری سرازیر شده بودند کند و کاو میکرد. تا اینکه بالاخره آن دختری راکه تمام روز ذهنش رابه خود مشغول کرده بود پیدا میکند.

اودرحالیکه سلف غذاخوری اش را در دست گرفته بود؛ سر میز انتهای سالن میرود و دوباره در تنهایی و انزوا مشغول غذا خوردن میشود.آتوسا مثل شیری که طعمه ی خود راپیدا کرده باشد با عجله به طرف میزی که او در آنجا نشسته بود میرود وستاره نیز اورا همراهی میکند. آنها نیمکت آهنی زنگ زده را باصدای قیژ گوش خراشی عقب میکشند وروی آن می نشینند. ولی آن دختر کوچک ترین نگاهی به آنهانمیکند. آتوسا در حالیکه سعی میکرد طبیعی رفتار کند شروع به غذاخوردن میکند و زیرچشمی آن دختر را زیر نظر میگیرد. او منتظر بهانه یا فرصتی بود تابتواند سرصحبت را بااو بازکند. و وقتیکه از منتظر ماندن خسته میشود نگاهی به ستاره انداخته ودرحالیکه صدایش را صاف میکند میگوید: ببینم تو حالت خوبه؟ بنظر میاد رنگت پریده! آن دختر که ملیکا نام داشت لقمه درون دهانش را قورت میدهد وصد البته که سر بلندکرده وبه آنهانگاه میکند: چیزی نیس...خوبم. صدای دخترک میلرزید و بنظر میرسید که از ته چاه می آید.

آتوسا کمی این پاوآن پا میکند و دوباره میپرسد: فکر میکنم اینجا داره بهت بدمیگذره...درست میگم؟!! وملیکاتنها باتکان دادن سرش جواب منفی میدهد. آتوسا که قصدنداشت ازموضع خود عقب نشینی کند نگاهی به دور و برش میندازد ودرحالیکه خودش را کمی روی میزغذاخوری خم میکند ؛ صدایش را درحد زمزمه پایین می آورد: جریان اون نفرینی که ازش حرف میزدی چیه؟ چه خطری اینجا وجود داره که مارو تهدید میکنه؟؟ صدای آتوسا بسیار آهسته بود. ولی از تغییر حالت چهره ی ملیکا و همچنین سرفه های پی در پی ستاره که در اثرپریدن غذا در گلویش بود؛ معلوم بود که حرفش را بطور واضح شنیده اند.

آتوسا به ملیکاخیره شده بود. او میتوانست ترس و وحشتی راکه درصورتش موج میزد ببیند. ستاره که در اثرسرفه کردن زیاد صورتش قرمزشده وچشمانش اشک زده بودند نگاهش رامرتب بین آتوسا و ملیکا رد وبدل میکند وباصدای گرفته و دورگه ای میگوید: دارین شوخی میکنین...مگه نه؟! ملیکا که صورتش به رنگ پریدگی آرد شده بود وتمام این مدت به نقطه ای نامعلوم بر روی میز خیره بود؛ شروع به تکان دادن لبهایش میکند وبعداز گذشت چندثانیه صدایش به گوش میرسد: نه این یه شوخی نیست!همه ی ما در خطریم...اگه هرچه زودتر ازاینجا نریم به طرز وحشتناکی نفرین میشیم!!!! ستاره باشنیدن این حرف فریادی ازسر تعجب میکشد.

آتوسا که کم کم داشت حرفهای او را باورمیکرد اندکی روی نیمکت به جلومیخزد و درحالیکه نمی توانست ابهام و سردرگمی درون چشمانش را پنهان کند میپرسد: منظورت از نفرین دقیقاچیه؟؟ اصلا بگوببینم تواین چیزارو از کجا میدونی؟؟ ملیکا باچشمانی وحشت زده واز حدقه بیرون آمده نگاهی به دور وبرش میندازد و بدنش بطور محسوسی شروع به لرزیدن میکند. ودرحالیکه قطرات درشت عرق همچون خرده های الماس برروی پیشانی اش می درخشیدند؛ باصدایی آمیخته به ترس و وحشت شروع به تعریف ماجرا میکند:...

ـ‌‌ـ مادربزرگم همیشه یه داستان برام تعریف میکرد. اون میگفت که این ماجرا رو ازمادرش شنیده و تاکیدمیکردکه این داستان یه افسانه نیست وباور داشت که حقیقت داره...اون میگف سالها پیش دختری در دهکده ای متولد میشه که بطور مادرزاد قدرت های ماورایی داشته...اون دختر از نیروهاش برای درمان بیماران و رونق مزارع کشاورزی استفاده میکرده. وقتی خشکسالی میشد کاری میکردکه دوباره بارون بباره و هرزمان که بچه ای گم میشد اون میتونست محل دقیقش رو ببینه... اون دختر موهبتی برای مردم اون دهکده بود وهمیشه جون انسانهای زیادی رو نجات میداد...تااینکه یکروز ازطرف مردم روستا متهم به جادوگری میشه وبه طرز دردناکی به دست اونابه قتل میرسه.... مادر اون دختر که طاقت تحمل مرگ دخترشو نداشت دچار جنون میشه وبه جنگل فرار میکنه...اون به قلعه ای در دل جنگل پناه میبره وازاون به بعد تبدیل به یه جادوگر پلید میشه...اون شروع به یادگیری جادوی سیاه میکنه وبایه افسون قوی از قلعش محافظت میکنه و دختر بچه های زیادی رو باجادوی سیاهش به اون قلعه میکشونه و اونهارو میکشه و روحشونو شیطانی میکنه تابه آزار و اذیت مردم بپردازن...به همین دلیل توی اون قلعه هیچوقت نباید هیچ آینه ای باشه چونکه روح اون دخترهای به قتل رسیده در آینه اسیرمیشه....خود اون ساحره هم ازصدای خنده متنفربوده... مردم میگن اگه اون تو محدوده ی قلعه اش صدای خنده ی فردی رو بشنوه فورا از گور برمیخیزه تا برای همیشه اون صدارو ساکت کنه.....

صدای ملیکاهمچون شعله ی کوچکی که خاموش میشود در بین سروصدای دیگر افراد حاضر در سالن غذاخوری محو میشود. آتوسا که داشت به آن افسانه قدیمی فکرمیکرد؛ دست و پایش بی حس شده وتیغه ی پشتش یخ میزند.. ولی ستاره که خیلی عادی وبی خیال بنظر می آمد لقمه ی بزرگی ازغذایش را در دهانش میگذارد ودرهمان حال میگوید: داستان خییییلی خوبی بود منکه واقعا لذت بردم. ملیکا در حالیکه با چشمهایش اطراف را می پایید دوباره تاکید میکند: این فقط یه داستان نیست...یه هشداره!!!! او جوری رفتار میکرد که انگار شخص یااشخاصی نامرئی به اوخیره شده اند! آتوسا که سخت در فکر فرو رفته بود زیر لب میگوید: پس برای همینه که موقع ورود آینه ام رو ازم گرفتن. وملیکا اضافه میکند: و برای همینه که شوخی وخنده روهم ممنوع اعلام کردن....

ستاره که اصلانمیتوانست درکشان کند؛ باقیافه ای مچاله شده به آنها نگاه میکند ودرحالیکه دهانش را به سمتی کج میکند میگوید: اوه بچه ها بس کنین دیگه توروخدا ...یعنی شما واقعا این چرندیاتو باور میکنین؟؟! درهمین موقع لامپ های سالن غذاخوری شروع به خاموش  و روشن شدن میکنند ودرست لحظه ای بعد میزهای غذا خوری طوری که انگار زلزله شده باشد به شدت میلرزند و درب آهنی بزرگ سالن نیز با صدای مهیبی به محکمی و به طور پیوسته باز وبسته میشود! ملیکا که از شدت ترس نفس نفس میزد و رگهای روی پیشانی اش بیرون زده بودند؛ ازجا می پرد وفریاد میزند: خودشونن... ارواح شیطانی دوباره برگشتن... ما نفرین شدیم... مامی میریم هممون به زودی می میریم !!!!

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.