قسمت دوم

دوران

نویسنده: iman_chegenii


کارن ( درحالی که درد میکشد و به سختی صحبت میکند) : 
 خشم را تو چشماش راحت میشد دید ، وحشتناک بود. 
 رامش : برعکس . من هیچی ندیدم. هیچی تو چشماش نبود و این خیلی ترسناک تر است. 
 3 سال قبل .سال 216.

ن
زدیک به 50 تا 60 نفر از مردم هورتاک برای شکایت به دادگستری رفته بودند . آنها اعتراض و شکایت داشتند که بعد از تحویل گرفتن گندم از انبار مرکزی در راه برگشت مورد حمله قرار گرفتند و گندمهایشان را سرقت کردند.

2 سالی بود که از این شکایت ها در هورتاک زیاد شده بود . هورتاک بعد از فتح شدن توسط برسام هیچ وقت روی خوش به خود ندیده بود همیشه پر از اعتراض و درگیر های پراکنده بود . یکسالی بود که شورشها نظم خاصی به خودشان گرفته بودند. هدف آنها از ایجاد اغتشاش و ناامنی و همچنین ترساندن مردم برای تحت فشار قرار دادن حکومت بود.

مرکز این شورش ها در روستایی در اطراف هورتاک بود .

فرمانده آنها زاب بود.

در آن روستا .

خراد به همراه دوستانش با گندم هایی که دزدیده بودند خوشحال و پیروزمندانه به روستا برگشته بودند زاب به استقبال آنها رفت. 
 زاب : 
 - خوش آمدی پسرم. 
 - ممنون پدر. 
 - آفرین. کارت مثل همیشه عالی بود.
 - وظیفه ام را انجام میدهم پدر.
 - بیا باهم صحبت کنیم.

خراد و پسرش از جمع جدا میشوند .
 زاب :

من تورا به تو خطر انداخته ام پسرم. ولی خودت میدانی من وبقیه افرادم شناخته شده ایم.من هیچ وقت مجبورت نکردم که این کار ها را انجام بدهی و خودت خواستی که به ما کمک کنی. از تو ممنونم پسرم . 
 - نیاز به تشکر نیست پدر . وظیفه هر هورتاکی است که داماکی ها را از اینجا بیرون کند.
 - آفرین. تو موهبتی بودی برا ما . کارهایت را خیلی خوب انجام میدهی طرح های خوبی اجرا میکنی. 
 - فقط نگران مردم هستم آن ها خیلی اذیت میشوند. 
 - حقشان است . به قول خودت وظیفه هر هورتاکی است ولی آنها همه ساکتند و مثل کبک سرشان رازیر برف کرده اند وبه کارهای روز مره خودشان میرسند. البته ما بعد از پیروزی این چیزها را جبران میکنیم .
 - درست است پدر. 
 - بنشین خراد. 
 آندو روی تخته سنگی بزرگ کنار یک چشمه مینشینند. 
 زاب : از برنامه هات برایم بگو . 
 خراد : آنقدر نیرو نداریم وگرنه میخواستم تمام کاروان های ورودی به شهر را غارت کنم . نیرو به اندازه کافی هست ولی متحد نیستیم متاسفانه و .... 
 زاب به وسط حرف خراد میپرد :  منظورم این برنامه ها نبود. برنامه ات برای زندگی شخصی و آیندت چیست؟ 
 - زندگی و آینده من فقط پیروزی و بیرون کردن داماکی هاست و تا آن زمان به چیز دیگری فکر نمیکنم.
 - خیلی سرسختی پسرم. 
 - بله، آرزویم نابودی آن قلعه داماکیست. آنها حتی قلعه فرمانداری شهر را هم به سبک خودشان ساختند .
 - پسرم اینکه تو به فکر پس گرفتن شهرمان هستی خیلی خوب است . ولی تو الان یک جوان 20ساله ای . من هم سن تو که بودم تو یک ساله بودی. چرا به فکر ازدواج نیستی ؟ 
 - قبلا گفتم پدر. 
 - پسرم این مزخرفات را بریز دور. یکبار راستش را بگو.
 - من از یک بار بیشتر راستش را گفته ام یعنی هر دفعه که دلیلش را پرسیدی به تو دروغ نگفتم.
 زاب لبخندی میزند دستش را بر سر خراد میکشد و میگوید : باشد پسرم باشد. 
 زاب از سر جایش بلند میشود.

زاب : اگر قراره است عاشق بشوی باید عاشق یک دختر از جنس خودمان بشوی . تو با او حرف نزدی و فقط او رادیده ای . و به نظرت قشنگ ترین دختر شهر است. ولی اشتباه میکنی آن دختر پولدار است و از بهترین لوازم برای آراستن خود استفاده میکند وهمچنین گران ترین و زیباترین لباس های شهر را میپوشد. برای همین تو فکر میکنی خیلی زیباست. بیخودی وقتت را هدر نده. 
 زاب میرود.

خراد به فکر فرو میرود .

پدرش فهمیده بود که او عاشق شده است او به رامش فکر میکند. او دختر یکی از بازرگانان شهر است. و میدانست که حق باپدرش است. از کجا معلوم که اخلاق او مانند چهره اش زیبا باشد. باید هر طور شده دل او را به دست بیاورد و توجه او را به خودش جلب کند .

او فکری به سرش میزند.

سریع به خانه کارن میرود و او را صدا میزند. و با هم به قرارگاه همیشگی میروند . 
 کارن با کلافگی و خواب آلودگی میگوید : میخواستم استراحت کنم خراد. 
 خراد : ساکت شو. گوش کن. من یک نقشه ای دارم. 
 - بیخیال خراد تو برای3 ماه آینده نقشه خرابکاری داری. بس است دیگر .
 - نه نقشه ی خرابکاری نیست. درباره رامش است. 
 - ( حالت چهره ی کارن عوض میشود ) عجب. جذاب شد. بگو. 
 - یک نقشه دارم. تو و دوسه نفر دیگر وقتی رامش وهمراهنش به  جای خلوتی رسیدند مزاحمشان شوید و من یکدفعه مثل فرشته ی نجات سر میرسم وشما را فراری میدهم .
 - کارن: چه ساده!
 - مسخره میکنی ؟ 
 - نه. واقعا فکر میکردم پیچیده باشد. او خودش همیشه دو تا محافظ دارد. 
 - خب برای همین میگویم تو و دوسه نفر دیگر البته چند نفر که جنگیدن بلد باشند. 
 - گروه ما فقط چند تا جوانیم، من کسی را نمیشناسم که انقدر حرفه ای باشند. 
 خراد عصبانی میشود. : نگو نه . بهانه نیار . پیدا کن. 
 - بسیار خب چشم سعی خودم را میکنم. 
 فردا صبح در شهر . خراد آخرین صحبت ها را با کارن و دو نفر دیگر میکندو از آنها جدا میشود و شروع میکند به تعقیب کردن رامش.

چند ساعت میگذرد و دو یا سه بار فرصت خوبی برای حمله به آنها پیش می آید ولی کارن و افرادش کاری نمیکنند . خراد کمکم مشکوک میشود. یک ساعت میگذرد و رامش به خانه اش برمیگردد.

خراد عصبانی به محلی که قرار است کارن را ببیند میرود. که ناگهان پدرش را کنار کارن و دونفر دیگر میبیند.
 زاب : من نگذاشتم. آنها کاری کنند. 
 خراد : که اینطور.
 زاب به کارن میگوید که بروند. و بعد به نزد خراد میرود.

چه قدر روی کارت فکر کردی ؟ همان زمان بین رفتن من و رفتن تو به نزد کارن ؟ 
 خراد : کجایش اشکال داشت ؟ 
 - اگر یکی از این بچه ها دستگیر میشد چه؟ یا کشته میشد ؟
 - ما همیشه و هرروز داریم کارهای خطرناک تر خیلی خطرناک تر انجام میدهیم و تو مخالفت نمیکنی اما الان میگویی ممکن بود آنها کشته شوند؟ با اینکه احتمالش خیلی کم بود ؟ 
 - ولی احتمالش هست بله ؟
 - بله. ولی چرا قبلا نگران جان آنها نبودی؟ 
 - خیلی واضح است دلیلش ( به خاطرچه چیزی ) است .

کارهای دیگر شما به خاطر هورتاک است اما این به خاطر یک دختر .

به همین سادگی.

خراد سکوت میکند. 
 زاب : این قضیه شخصی است . خودت شخصا حلش کن. نه به عنوان پسر من. 
 خراد : منم داشتم به وسیله دوستان شخصی خودم حلش میکردم.
 - پس چه جور من فهمیدم ؟ . فراموشش کن . روی خرابکاری امشب فکر کن.

زاب میرود.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.