قصه‌عشق : اون یک اسمیلره!!

نویسنده: Dornika

قصه عشق
پارت 2

شروع


دانشگاه که تموم شد مستقیم رفتم خونه مادرم (جولی) گفت : چه خبر دانشگاه چطور بود؟
گفتم خوب بود بد نبود . جولی گفت : خوبه ، پس بیا سر میزش غذا بخوریم گفتم نه ممنون خیلی خسته ام میخوام بخوابم و رفتم تو اتاقم و در رو بستم بعد پردیم رو تختم و با همون لباسای دانشگاه به آراکس فکر کردم??اما یه مشکلی بود ، مادرم مخالف بود مرگ پدرم خیلی روش تاثیر گذاشته و کلا به ارتباط من با مرد ها میگه نهههه?
با خودم گفتم : مادرم عمرا اجازه بده با اراکس برم شام بخورم و از طرفی اراکس هم بهم جواب رد داد ، یعنی انقدر من بدشانسم؟ البته من مطمئنم بلاخره آراکس بهم علاقه مند میشه ، درکش میکنم اینکه عشقش مرده اذیتش می‌کنه ولی اون نباید به خاطر اون تا اخر عمرش ناراحت شه? یجورایی میدونستم اونم منو دوست داره 
از ناراحتی دراومدم ، در کمدم رو باز کردم و لباسامو عوض کردم و یه نگاه به بقیه لباسام انداختم تا واسه شب انتخاب کنم که چی بپوشم?چشمم به لباسی خورد که سال پیش پدرم برام خریده بود ، یه لباس ابی براق بود ، از کمد اوردمش بیرون و گذاشتمش رو تختم
یهو جولی اومد تو اتاق و گفت داری چی کار میکنی؟?گفتم : عه چیزه من ....امشب ...عه با کاترین ....می‌خوایم بریم سینما ?(الکی) جولی گفت چا همون اول به من نگفتی ؟ گفتم خب راستش ....عه چیزه اون موقع یکم سر ام درد میکرد یادم رفت بگم ?
جولی گفت کی میری؟ گفتم واسه شام ? مادرم (جولی) پرید وسط حرفم و گفت مگه واسه شام میرن سینما?؟ سوتی داده بودم و نمی‌دونستم چجوری جعمش کنم ! یکم مکث کردم و گفتم خب از اونجا میخوایم بریم رستوران شام بخوریمبلاخره راضی شد و از اتاق رفت بیرون ، یه نفس عمیق کشیدم و دوباره رفتم تو فکر آراکس ، وای خدا اون فوق العاده بود? زمان خیلی زود گذشت و بلاخره باید حاظر میشدم و میرفتم میخواستم همون لباس ابیه رو بپوشم ولی پشیمون شدم و یه هودی و شلوار خیلی ساده پوشیدم و یکم سعی کردم هیجانم رو کنترل کنماز زبان آراکس : از وقتی اومدم خونه کلا رو تختم دراز کشیدم و به عکس جاسمین (عشق قبلیش که مرد)نگاه میکردم . و بعد به لونا فکر میکردم . به نظر دختر خوبی میومد اما اگه عاشق باشم انگار به جاسمین خیانت کردم?بعد با قیافه افسرده از جام بلند شدم (عکس همین پارت) و رفتم تو پذیرایی و ساعت رو نگاه کردم . اوه خدای من ، دیرممممم شد ‼️ (بچه ها یه نکته : آراکس پولداره و تنها زندگی می‌کنه و پدر و. مادرش هم تو یه کشور دیگه زندگی میکنن ، اراکس برای درس خوندن به روم اومده و بعد از درسش باید برگرده اسپانیا پیش پدر و مادرش)دویدم سمت اتاقی توش فقط لباس بود و یه پیراهن سفید ساده با یه شلوار جین پوشیدم و سوییچ ماشین رو برداشتم (یه پورشه زرد داره?) رفتم سوار ماشین شدم ، تو خیابون همه به من نگاه میکردم یجورایی برام خجالت آور بود که همه نگاهشون به من باشه ، اخه بابام یه بازرگان معروفه ولی خب چه ربطی به من داره که الان همه نگاه‌ها به منه?؟ بلاخره رسیدم ، از ماشین پیاده شدم و. سوییچ رو دادم به راننده رستوران تا ماشینم رو پارک کنه ، خودم رفتم داخل ، رستوران تقریباً شلوغ بود از گارسون یه میز درخواست کردم و اون بهترین میز رو بهم نشون داد ، منو رفتم رو یکی از صندلی های کنار اون میز نشستم تا لونا بیاد ? البته از طرفی هم ناراحت بودم ، غم از دست دادن جاسمین آزارم میداد و اگه الان با لونا قرار گذاشتم فقط به عنوان یه دوسته?
از زبان لونا: بدو بدو از خونه اومدم بیرون ، سوار اتوبوس شدم وقتی رسیدم نیمسای کرده بود ، انقدر که خیابونا شلوغه? میخواستم برم تو که چشمم به یه پورشه زرد مدل بالا افتاد که یه گوشه حیاط رستوران پارک شده بود ، چشمام برق زد بهترین ماشینی بود که تا حالا دیده بودم ، خیلی باحال بود ? از فکرش دراومدم و رفتم داخل 
همه چیز برق میزد و رستوران تقریباً شلوغ بود ، یکم گشتم تا بلاخره آراس رو پیدا کردم ، یه پیراهن سفید خیلی خوشگل پوشیده بود چشمای سبز و موهای قهوه ایش تو نور چراغهای رستوران برق میزد ، داشتم تو چشمام غرق میشدم که یهو صدام کرد ، از رویا پردازی دست برداشتم و رفتم سمتش?
سلام کردم و نشستم رو صندلی ، آراکس گارسون رو صدا کرد تا بیاد و سفارش هارو بگیره☺️من محو چشمای اراکس بودم که یهو صاحب رستوران با یه کت و شلوار مشکی اومد رو صحنه و با میکروفن گفت : سلام اول اینکه خیلی ممنون که به رستوران ما اومدید و دوم اینکه ما خیلی افتخار میکنیم که امشب در خدمت یه مهمون ویژه هستیم و اون کسی نیست جز.... آراکس اسمیلر ...
قیافه من :? قیافه اراکس:? مدیر رستوران ادامه داد : لطفا ایشون رو تشویق کنید ، اراکس بلند شد و همه تشویقش کردن ?
مدیر رستوران گفت : امشب به افتخار ایشون یه گروه موسیقی داریم که میتونید به صورت زوج بیاد وسط و برقصید ، من کلا هنگ کرده بودم نمی‌دونستم داره چه اتفاقی میوفته ، آراکس چرا معروفه ؟ اینجا چه خبره؟ گروه موسیقی چرا؟? کلا هنگ کرده بودم. وقتی صحبت های مدیر تموم شد و رفت یهو گروه موسیقی اومدن رو سنت یه نفر پیانو میزد و یه نفر ویالون میزد و یه نفر گیتار میزد، یه اهنگ اروم با رقص تانگو میزدن? من به آراکس نگاه کردم و گفتم : چیزی هست که بخوای بهم بگی ؟ تو چرا معروفی؟ آراکس که غرق موسیقی شده بود به من نگاه کرد و گفت : اولیور اسمیلر رو میشناسی؟ گفتم معلومه که میشناسم ، همون بازرگان و بازیگر معروف اسپانیایی رو میگی دیگه؟ آراکس گفت : اره ....خب ....اون پدرمه? من داد زدم : چیییییییی؟?پس یعنی اون پورشه زرد توی پارکینگ مال توئه؟ آراکس سرشو تکون داد . من کلا هنگ کرده بودم?
یه نیم ساعتی راجبش حرف زدیم تا بلاخره سوالام تموم شد? گارسون اومد که سفارش هارو بگیره ، من یه بشقاب پاستا سفارش دادم و آراکس هم استیک سفارش داد. غذا ها که اومد شروع کردیم به خوردن که دیدم چند تا زوج دارن تانگو میرقصن تو دلم گفتم : یعنی میشه منم با اراکس اینجوری برقصم؟? مثل اینکه اراکس حرف دلم رو شنید چون بعد شام گفت : میای بریم برقصیم؟ حداقل تا اینجا اومدیم یکم خوش بگذرونیم??‍♂️ خجالت کشیدم و قرمز شدم ، اروم گفتم : عه خب ...چرا که نه ....یعنی اره خب ...نه یعنی منظورم اینکه باشه بریم? اراکس گفت باشه فقط صبر کن من برم یه سر به ماشین بزنم و بیام . گفت باشه منتظرت میمونم . وقتی که رفت ، بهش فکر میکردم ? اون واقعا یه ادم خاصه ، مخصوصا اون چشمای سبز براقشو تا حالا تو زندگیم ندیدم و ..... تو همین فکرا. بودم که یهو ...?

 ادامه دارد ....

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.