و آن شب آغاز شد
۴ اسفند ۱۴۰۴
aliasgharborbor
پسر دبیرستانی مثل همیشه اون شب هم درحال پرسه زدن توی خیابون های خلوت شهر بود. اون میدونست چیزایی که اون گوشه و کنار شهر میبینه رو دیگران نمی تونن ببینن... اما اون شب ، یه چیزی فرق میکرد... انگار همه ی اون چیز ها عجیب تر بودن. توی خیابون تاریک و مه آلود شهر ، یه صدایی توجه ش رو جلب کرد یه دختر بچه بود! اون موقع شب... توی کوچه های تاریک و مه آلود محله های قدیمی شهر اون دختر درحال دویدن بود و یه پسر کنجکاو دنبالش میرفت... کشیش جوان از خواب بیدار شد، میدونست که اون پسر توی خطره ... ترسناک ترین چیزی که میتونست تصور کنه...

