داستان های aliasgharborbor

و آن شب آغاز شد 9 در حال تایپ

و آن شب آغاز شد

۴ اسفند ۱۴۰۴

پسر دبیرستانی مثل همیشه اون شب هم درحال پرسه زدن توی خیابون های خلوت شهر بود. اون میدونست چیزایی که اون گوشه و کنار شهر میبینه رو دیگران نمی تونن ببینن... اما اون شب ، یه چیزی فرق میکرد... انگار همه ی اون چیز ها عجیب تر بودن. توی خیابون تاریک و مه آلود شهر ، یه صدایی توجه ش رو جلب کرد یه دختر بچه بود! اون موقع شب... توی کوچه های تاریک و مه آلود محله های قدیمی شهر اون دختر درحال دویدن بود و یه پسر کنجکاو دنبالش میرفت... کشیش جوان از خواب بیدار شد، میدونست که اون پسر توی خطره ... ترسناک ترین چیزی که میتونست تصور کنه...

0 0 36
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.