سفرازجاده تاآسمان
هشت سال، تمام درجاده ها
سقف باران خورده باران که میبارد دستت را میگیرم میبرم کوچهباغهای کودکیات همان جا که هنوز بختک نیامده و سنگینیبر شانههایت ننشسته آنجا، زیر سقف بارانخوردهی یک ایوان قدیمی دو لیوان چای میگذارم بیسکوییتهای سادهی مادربزرگ را میآورم برایت از روزهایی میگویم که خدا هنوز درون کوچههای خاکی با بچهها گرد بازی میکرد به خلصه که برسیم یادت میآید آن شب را تا صبح باران زد تو بیدار ماندی فکر کردی کسی نیست؟ من بودم همان گوشهی تاریک اتاق نشسته نگاهت میکردم. هر قطرهی باران که میخورد به شیشه اسم تو را صدا میزد خلصه یعنی جایی که دیگر کلمه نمیخواهد دست در دست هم میگذاریم به افقی خیره میشویم نه آغاز دارد نه انجام و من در سکوت برای همانهایی که گفتی دعا میکنم برای سنگینی شانههایت برای عرق سقف چشمهایت برای پرندهی مجروحی که ز زخمش شعر میسازد توآرام میگیری نه چون رنجها رفتهاند که چون کسی هست رنجهایت را بیهیچ قضاوتی در آغوش کشد همانطور که باران خاک را در آغوش میکشد بیآنکه بپرسد چقدر خشک بودهای حالا بیا... دستت را بگذار دردستم چشمهایت را ببند آنقدر میرویم تا برسیم همان نقطهی اول همانجا که گفتی «الهی...» و من جوابت را قبل انکه بپرسی با تمام وجود به تو پس میدهم «لبَّیكَ...» بهاالدین داودپور.بامداد
یادایام هوا هنوز بوی نمِ خاکِ تازه را در مشام داشت. خاکی که پایِ برهنهی ما، گرمای نرمش را به خاطر میسپرد. صبحها با بانگ خروسهای محله از خواب برمیخیزیم و شبها با نجوای باد در لابهلای شاخههای درختان توت به خواب میرفتیم. زندگی، ریتمی ساده و بیآلایش داشت؛ مثل ضربانِ قلبِ کوچههای باریک که از خندههای ما پر میشد و با پایهای کوچکمان جانی دوباره میگرفت. پیراهنی به اندازه رویاهای بزرگ تنم را با پیراهنی میپوشاندند که از برادر بزرگتر به ارث رسیده بود؛ گشاد و قدبلند، یقهاش تا پایین سینهام میرسید و آستینهایش نوک انگشتانم را قایم میکرد. اما در آن گشادی، گنجی از خاطرات نهفته بود: بوی عرقِ بازیهای بعدازظهر، خاکِ زمین فوتبال و مهربانی دستانی که پیش از من، این پارچه را به تن کرده بود. سالی یک بار، یک دست لباس نو؛ آن هم در آستانه عید. آن روزها، مغازهها بوی پارچههای نو و کفشهای براق میدادند و ما با چشمانی درخشان، گویی به تماشای گنجی افسانهای رفته بودیم. سفرهای از آسمان و زمین غذا، نانی بود تازه از تنور، با پنیر و کرهای که هنوز بوی علفهای بهاری را در خود داشت. گاهی هم آبگوشتی مجلسی، با دنبههایی که رویش ذوب میشد و عطری دلانگیز در فضای خانه میپیچید. دورِ کرسی جمع میشدیم؛ پاهایمان زیر لحاف پنهان میشد و دستهای کوچکمان به سوی سنجد و کشمش دراز میشد. گرمای کرسی نه تنها تن، که دل را نیز گرم میکرد. روزهایی که صفها، قصه میساختند صفهای طولانی نفت، گازوئیل و نان؛ بشکههای ۲۲۰ لیتری را در گل و لای جاده میغلتاندیم و با تحمل سرما ...