مکان تاریک
۷ آذر ۱۴۰۴
ya3inxd123
اون قاتل هنوز داخل خونست, نفسم داره بند میام, قاتل رفت, بالاخره یه نفس عمیق کشیدم, از کمد بیرون اومدم, قاتل دیگه اونجا نبود, رفتم سمت آشپز خونه, چاقو رو برداشتم و مثل مرد رفتم تا اون قاتل رو بکشم. اون قاتل از پذیرایی داشت میومد سمت آشپزخونه, من آماده ی کشتن اون قاتل بودم. قاتل نزدیکم شد!!! مایک: بگیر که اومد!!! ... خون همه جا پاچید, من خیلی ترسیده بودم, بدنم داشت از شدت ترس یخ میزد. دیگه کارم با قاتل تموم شده بود.

