گریز : فصل پنجم

نویسنده: l_amir_l

دوید و کنار مادرش زانو زد. همانطور که به چشمان بسته اش نگاه میکرد او را صدا میزد.
_ مامان . بلند شو مامان
 با چشمانی گشاده شده به دست مادرش نگاه کرد. آستینش بالا زده بود و علامت چنگ بزرگی روی آن بود که خون زیادی از آن جاری میشد. پیتر فهمیده بود این اتفاق کار مامور پلیسی بود که به مادرش حمله کرده بود. اما او اجازه نداده بود که پیتر از این موضوع اطلاع پیدا کند که زخمی شده است. پیتر که حیران بود با دیدن تفنگ کلتی که کنار مادرش افتاده بود به جواب سوالش رسید. آن اسلحه مربوط به همان پلیسی بود که مبتلا شده بود و پیتر بلافاصله فهمید که مادرش با آن تفنگ به خود شلیک کرده. 
پیتر هردو دستش را روی مادرش گذاشت و به طور وحشتناکی شروع به تکان دادن بدن بی جان او کرد. حالا صدا زدن هایش به فریاد تبدیل شده بود.
_ مامان .... نه
چیزی را که میدید باور نمیکرد. حقیقت نداشت. امکان نداشت مادرش هم ...
چیزی در گلویش راه نفس کشیدن را بسته بود و خفه اش میکرد. همانطور که زانو زده بود سرش را روی صورت مادرش گذاشت.  اشک هایش روی گونه هایش سرازیر شدند و قطره قطره روی صورت مادرش ریختند. هر ثانیه دستانش را بیشتر و بیشتر روی لباس مادرش میفشرد. بار دیگر سرش را بلند کرد و چهره او را دید. صورتش آرامتر از همیشه بود. انگار خواب بود. مثل تمام مواقعی که پیتر به خانه می آمد و او را میدید که خوابیده است. مثل تمام لحظاتی که بالا سرش مینشست و او را نگاه میکرد، چهره اش آرام بود. 
ساعت ها گذشته بود و باران شدیدی در حال باریدن بود. پیتر همچنان کنار مادرش نشسته و به دیوار تکیه داده بود. الیزابت چند دقیقه ای بود که کنارش ایستاده بود و پیتر حدس میزد که به او نگاه میکند. دیدن آن صحنه برایش غیرقابل تحمل بود. سرش به طور وحشتناکی درد میکرد اما الان آن درد چیزی نبود که عذابش میداد. درد اصلی در سینه اش بود. چند ساعت بعد از پدرش، حالا دیگر مادرش هم نداشت. مانند شب گذشته که به دیوار تکیه داده بود و به جسد پدرش نگاه میکرد، حالا بدن بی جان مادرش روبرویش بود. در عرض یک روز هردو را از دست داده بود. انگار که روحش را از دست داده باشد. حالا او خودش را مقصر میدانست. پیشنهاد بیرون رفتن در آن شب از طرف پیتر بود که موجب از دست دادن پدرش شده بود. امروز هم او تصمیم گرفته بود دختر را نجات دهد و توجه بیماران را به سوی خودشان جلب کند و حالا... از خودش بدش می آمد.
هیچ چیز دیگری برایش اهمیت نداشت. دلش خواب طولانی میخواست. حتی خوابی که دیگر بیدار نشود. کسی را در این جهنم نداشت. برای چه باید زندگی میکرد. جایی که احتمال زنده ماندن وجود نداشت. جایی که هرلحظه ممکن بود خودش هم یکی از بیماران شود و اختیار خود را از دست بدهد. حتی اگر جان سالم به در میبرد باز هم کسی را نداشت.پیتر در افکارش غرق بود که دستی را روی شانه اش احساس کرد.
_ متاسفم پیتر.
پیتر سعی کرد حرفی بزند اما نتوانست. نمیخواست با کسی حرف بزند. فقط دوست داشت جایی غیر از اینجا باشد. تفنگ را از کنار مادرش برداشت و بعد از اینکه چند ثانیه ای به او خیره شد، روی پاهایش ایستاد. الیزابت حالا با نگرانی به او نگاه میکرد. 
_ پیتر. 
پیتر به او توجهی نکرد و به راه خود ادامه داد. چند ثانیه دیگر بازهم روی پشت بام بود. هوا تقریبا تاریک شده بود و شلاق باران به سر و صورتش میزد. چند قدم جلوتر رفت. شاید پایان دادن به این همه درد و رنج بهترین تصمیمی بود که میتوانست بگیرد. چشمانش را بست و تفنگ را روی سرش گذاشت. در آن باران شدید نمیتوانست به خوبی نفس بکشد. دستانش میلرزیدند. بار دیگر تصاویری از پدر و مادرش جلوی چشمش ظاهر شد. حمله آن شب پدرش، شلیک مادرش و بدن بی جان مادرش روی زمین همگی در چند لحظه در ذهنش مرور شد. دستش را روی ماشه گذاشت. انگار چیزی او را از انجام این کار منع میکرد. حالا دستی که تفنگ را داشت به طور وحشتناکی میلرزید. خودش هم میدانست لرزش غیرطبیعی دستانش در اثر سرما نیست اما خودش را گول میزد. نترسیدم! من نترسیدم!
اما ترسیده بود. حتی یادش نمی آمد تا آن لحظه انقدر ترسیده باشد و ترس را در تک تک سلول هایش احساس میکرد. پیتر چند لحظه مکث کرد. سپس فریادی کشید و اسلحه را روی زمین انداخت. شجاعت این کار را نداشت. آنقدر قوی نبود که بتواند این کار را انجام دهد. در حالی که باران به همه لباس هایش نفوذ میکرد همانجا ایستاد. بعد از چند دقیقه اسلحه را برداشت و از پله ها پایین رفت. رد اشک و باران روی صورتش باهم آمیخته شده بود و از تمام لباس و بدنش قطره های باران سرازیر بود.
بعد از چند ثانیه به پاگرد اول رسید و بار دیگر وارد محوطه اصلی شد. الیزابت با نگرانی به او نگاه میکرد. پیتر جلو رفت و دستانش را زیر شانه های مادرش گرفت و او را کشان کشان به سمت اتاق برد. همان اتاقی که پدرش در آنجا بود. مادرش را کنار پدرش که به دیوار تکیه داده بود گذاشت و به آنها خیره شد. احساس کرد دیدش تار شده است. نمیتوانست جلویش را ببیند و به راحتی تعادلش را حفظ کند. بعد از چند ثانیه مقاومت پاهایش سست شد و به زمین افتاد.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.