گریز : فصل اول

نویسنده: l_amir_l

با هر قدمی که برمیداشت درد بیشتری را تحمل میکرد. امروز تا دیروقت در دانشکده بود و بعد از آن مستقیم و بدون هیچ استراحتی به باشگاه رفته بود. تمرینات امروزش بسیار سخت و طاغت فرسا تر از قبل بود. «پیتر» با گام های بلندش از خیابان اصلی به سمت خانه حرکت میکرد. شهر مثل همیشه آرام بود. آپارتمان های بلند و چند طبقه متعددی در کنار خیابان ساخته شده بود که برخی مسکونی بعضی دیگر مراکز خرید بزرگی بودند که اکثر اوقات شلوغ بود. خورشید کم کم درخشش خود را از ساکنان شهر «سیزن هاون» میگرفت و روز ، جای خود را به شب پرستاره میداد.

 پیتر ساک باشگاهش را روی دوشش بالا کشید و وارد خیابانی که در سمت چپ بود شد. خیابان تقریبا عریضی بود که در دو طرف آن درختچه های کوتاه زیبایی وجود داشت که دورشان را گلکاری کرده بودند. بعد از برداشتن بیست قدم، پیتر به کوچه سمت راست پیچید. خیلی باریک بود و دو ماشین به زحمت میتوانستند از یکدیگر عبور کنند. روی بعضی از دیوار ها با گچ اشکال و نوشته هایی دیده میشد که اغلب نوجوانان برای حمایت از تیم فوتبال محبوبشان آنها را میکشیدند. همانطور که به جلو حرکت میکرد، کلید خانه را از کوله اش دراورد. در امتداد خانه های آپارتمانی حرکت کرد و جلوی دروازهـ خانه ای ایستاد. خانه ویلایی با نمای آجری بود که آن را با دیگر ساختمان های آن کوچه متمایز میکرد. ماشین سفیدرنگشان جلوی در بود اما این عجیب بود. پدر پیتر امشب قرار بود در کارخانه شیفت بدهد و تا دیروقت همانجا بماند. با عجله در را باز کرد و وارد حیاط شد. محوطه مستطیل شکل تقریبا کوچکی بود که دو طرف آن گل های سرخ رنگ زیادی دیده میشد. به سختی از پله های خانه که به حدود 10 عدد میرسید بالا رفت. به در رسید و بلافاصله زنگ آن را زد. با خود فکر فکر کرد که باید میرفت و دوش میگرفت و بعد از آن میتوانست ساعت ها بخوابد. چیزی نگذشت که پدرش در را باز کرد. مرد قد بلند با اندامی ورزیده بود که موهای موج دار ژولیده اش روی صورتش ریخته بود. ژاکت سیاه رنگی پوشیده بود که رنگش با پیراهن زیر آن در تضاد بود. 

_ سلام پدر .

آقای «سدول» کنار رفت و پسرش وارد شد. خانه تقریبا بزرگی بود که روی اکثر دیوارهایش تابلو های نقاشی به چشم میخورد. در سمت چپ ، بخشی بسیار بزرگ توسط مبلمان احاطه شده بود که به مهمان ها اختصاص داشت و مبل های مجلسی آن با رنگ فرش هماهنگ بود. پلکانی مارپیچی هم در سمت راست در بود که به طبقه بالا میرسید و اتاق پیتر آنجا واقع بود. پیتر در را پشت سرش بست.

_ فکر میکردم امشب تا دیروقت سر کارین.

پدرش با همان صدای آرام همیشگی اش گفت :« آره؛ قرار بود امشب نگهبانی بدم ولی مادرت زنگ زد و گفت که حالش خوب نیست. منم اومدم که ببرمش بیمارستان.»

پیتر که کمی مضطرب شده بود، بدون آنکه چیز دیگری بگوید به سمت راهرو کوچک انتهای هال رفت و به اتاق مادرش که در سمت چپ بود وارد شد. مادرش با چهره رنگ و رفته روی تخت نشسته بود. چشمانش خسته و صورتش گرفته بود. پیتر تا به حال مادرش را در آن وضعیت ندیده بود. صندلی کنار در را برداشت و روبروی مادرش گذاشت و روی آن نشست. دستش را روی دستان مادرش گذاشت و گفت :« چیشده مامان؟» خانم سدول با صدای آرامش گفت:

_ چیزی نیست پیتر. فقط کمکم کن بلند شم.

پیتر بلند شد و دست مادرش را گرفت و از اتاق بیرون برد. مشخص بود که درد دارد و بدون کمک پیتر امکان نداشت بتواند به خوبی راه برود. او مادرش را تا آستانه در همراهی کرد. آقای سدول به پیتر گفت که خانه بماند اما پیتر با اصرار فراوان آنها را راضی کرد که همراهشان برود. خیلی خسته بود اما از طرفی نگران مادرش بود و میخواست کنارش باشد. بنابراین کوله اش را باز کرد و تلفن همراهش را از داخل آن برداشت و در جیب شلوارش گذاشت و به راه افتاد.

شهر نسبت به چند دقیقه قبل شلوغ تر شده بود. چراغ های بلند اطراف خیابان، کف سنگی پیاده رو را روشن میکردند و نور زیبای برج های سر به فلک کشیده جلوه زیبایی در شب داشت. برخی از بچه ها مادرشان را میکشیدند و به طرف دکه بستنی فروشی میبردند و بعضی دیگر دست در دست آنها پیش میرفتند. پیتر سرش را روی پنجره گذاشته بود و به بیرون نگاه میکرد. نگران بود. بنظر درد مادرش شدید بود. آقای سدول تندتر از همیشه رانندگی میکرد و همین که ماشینی جلویشان سبز میشد، دستش را سه ثانیه روی بوق نگه میداشت. بعد از اینکه پنج دقیقه در ترافیک معطل شدند، بالاخره در میدان بعدی به سمت راست پیچیدند. دو بلوار را رد کردند و بعد از چند دقیقه آقای سدول، ماشین را روبروی ساختمان بلندی متوقف کرد. بسیار بلند بود و از دوبخش بزرگ تشکیل میشد. پنجره های بسیار زیادی روی هر طبقه آن دیده میشد که پرده اکثرشان کشیده شده بود. پیتر و پدرش به خانم سدول کمک کردند و او را پیاده کردند. 

فضای بیرون بیمارستان با لامپ های نورانی و درخت های کاج بلند تزیین شده بود. از پله ها بالا رفتند و وارد بیمارستان شدند. محوطه دایره ای شکل بزرگی بود که وسط آن را صندلی های پرشماری پر کرده بود که اکثرشان خالی بود. روبرویشان راهرو طویلی قرار داشت. به سمتش حرکت کردند و وارد اولین اتاقی شدند که درش باز بود و پرستار جوانی در آن نشسته بود. سه تخت در آن وجود داشت که در امتداد یکدیگر به پنجره میرسیدند. فقط یکی از تخت ها توسط مردی اشغال شده بود. پبتر دست مادرش را گرفت و کمک کرد که روی اولین تخت دراز بکشد. پرستار با دیدن آنها بلند شد و با آقای سدول صحبت کرد و از اتاق خارج شد و بعد از چند دقیقه با یک سرم وارد اتاق شد. همانطور که سرم را به دست خانم سدول وصل میکرد گفت :« چیزی نیست. با این سرم حالش خوب میشه. فقط یه قرصی هست برای زمان درد میتونه موثر باشه.» آقای سدول سری تکان داد و پرستار ادامه داد :« درضمن ؛ داروخانه بغل دستمون داره تعمیر میشه. باید به دو خیابون پایین تر برین.» سپس از اتاق خارج شد. آقای سدول رو به پسرش گفت:« مراقب مادرت باش تا من برگردم.» پیتر سری تکان داد و پدرش رفت.

چند دقیقه گذشت و خانم سدول به خواب رفت. پیتر روی صندلی که کنار مادرش بود نشست و به او خیره شد. صورتش رنگ و رورفته بود اما در این شرایط هم زیبا و برازنده به نظر میرسید. پیتر آنقدر خسته بود که میتوانست ساعت ها روی همان صندلی بخوابد. علاوه بر پاهایش، حالا شانه هایش هم درد میکردند. بلند شد، از اتاق بیرون رفت و به محوطه باز بیمارستان نگاه کرد که فقط چند نفر در آن حضور داشتند. هشت نفر روی صندلی نشسته بودند و چند نفر دیگر هم ایستاده به تلویزیونی که بالای دیوار نصب شده بود نگاه میکردند و حتی زحمت لبخند زدن به برنامه طنزی که در حال پخش بود را نمیدادند. در  امتداد راهرو پیش رفت. اکثر اتاق ها تخت های بیشتری داشت و بیماران بیشتری در آنجا خوابیده بودند. وقتی به آخرین راهرو رسید وارد آن شد. تنها یک در، درست در انتهای راهرو وجود داشت که نشان میداد پیتر، راه دستشویی را درست آمده است. وارد آن شد. روبرویش چند روشویی و بالای آن آینه نصب شده بود که اکثرشان لک شده بودند و معلوم بود که برای چندین سال پیش است. به سمت اولین شیر آب رفت. آب را روی سردترین درجه گذاشت. حدود 10 بار دستانش را پر از آب کرد و به صورتش زد. خودش را در آینه نگاه کرد. موهای سیاهش روی پیشانیش ریخته بود و آب قطره قطره از روی مژه هایش میریخت. احساس بهتری داشت. از دستشویی بیرون رفت. همین که از راهرو بیرون آمد تا نزد مادرش برگردد، صدای فریادی از اتاق پشتی توجهش را جلب کرد.

_ چرا نمیفهمی با کشتنش داری در حقش لطف میکنی.

پیتر برگشت و صدای دیگری که متعلق به زنی جوان بود به گوشش خورد.

_ یعنی چه اتفاقی افتاده؟ هیچ راه دیگه ای نیست؟

پیتر لحظه ای مردد ماند. حس کنجکاوی اش اجازه این را نداد که به سمت اتاق مادرش حرکت کند. در عوض برگشت، از راهروی فرعی رد شد و به سمت اتاق حرکت کرد که درش تا آخر بسته نشده بود. آن اتاق، آخرین اتاق راهرو بود و دیگر هیچ چیزی در راهرو دیده نمیشد. پیتر کنار در ایستاد و بااحتیاط اطراف را زیر نظر گرفت تا کسی اورا نبیند. 

_ قبلا هم بهت گفتم. هیچکس تا حالا نفهمیده چه بلایی سرشون میاد.

_ اما شاید راه حلی باشه.

سکوت... پیتر نمیتوانست دو نفری که با یکدیگر صحبت میکردند را ببیند اما از لای در، چند شیشه آزمایشی را میدید که روی میز چیده شده بود. زن جوان دوباره شروع به حرف زدن کرد :

_ چرا خودت اینکارو نمیکنی؟ اصلا چرا باید اینکارو بکنیم ؟

زن اینبار بلندتر از دفعه قبل داد کشید:

_ بهت که گفتم مجبوریم این کارو بکنیم. این یه دستوره.

_ از کی؟

_  تا حالا دو نمونه از این افراد به مراکز درمانی شهر مراجعه کردن. هیچکس نمیدونه این چه کوفتیه فهمیدی؟ یه بخشنامه لعنتیم چند روز قبل به دستم رسید که اگه چنین موردی دیدیم بدون هیچ تردیدی از بین ببریمش. اولین باری که این مرد اومد اینجا مثل بقیه مریضا توی یکی از همین اتاقا بستری شد. میگفت که سردرد بدی داره در حدی که نمیتونه به جلوش نگاه کنه. یه شب که رفتم بهش سر بزنم دیدم دور چشماش سیاه شده... همون علامتی که توی بخشنامه نوشته بود.

پیتر حتی نفس هم نمیکشید و مو به مو به حرف های زن گوش میداد.

_ منم یه شب دور از چشم همه دست و پاشو بستم و بردمش طبقه آخر توی انباری. فردای همون روز رفتم و دیدم که اون...

زن تعللی کرد و این بار با صدای آرامی ادامه داد:

_ خوب گوش بده ... دولت فکر میکنه که این موضوع مهار میشه و نمیخواد این رو برای مردم فاش کنه. ولی این مسئله پیچیده تر از این حرفاست و توی 24ساعت گذشته دونفر به این بیماری مبتلا شدن و کسی منشا اونو نمیدونه. این بیماری به زودی همه گیر میشه. حتی ممکنه من و تو هم یک روزی مثل اینا بشیم و اگه این اتفاق بیفته میدونی من چیکار میکنم؟ یه گلوله توی مغزت خالی میکنم تا راحت بشی. حالا... تو میری و یه تیر لعنتی میزنی تو سر اون بیچاره و راحتش میکنی.

برای چند ثانیه هیچ چیزی نگفتند. پیتر حدس زد که زن تسلیم شده است. به همین دلیل با سرعت از اتاق های زیادی گذشت و در آخر وارد اتاق اول شد. مادرش هنوز خواب بود و نیمی از سرم باقی مانده بود. پیتر کنار در ایستاده بود و هرچند ثانیه یکبار راهرو را نگاه میکرد. بالاخره بعد از یک دقیقه پرستاری از اتاق خارج شد. حدود 24 یا 25 سال داشت. چیزی در درون پیتر این اجازه را نمیداد که همانجا بایستد. میل دانستن اینکه چه چیزی از مردم پنهان شده است هر لحظه بیستر و بیشتر میشد. بعد از چند ثانیه بالاخره تصمیمش را گرفت. وقتی پرستار از راهرو بیرون رفت، پیتر نگاه دیگری به اطرافش انداخت و به دنبال او رفت.

وقتی به محوطه اصلی رسید، پشت سر پرستار از پله های سمت راست بالا رفت. حالا دیگر راه رفتن برایش سخت ترین کار ممکن شده بود و با هر قدم، انگار چاقویی به ساق پایش فرو میکردند. طبقه بالا چهره خیلی بهتری نسبت به طبقه همکف داشت. تمام دیوار ها رنگ شده بود و روی همه آنها تابلو هایی وجود داشت که نکات ایمنی و بهداشتی را گوشزد میکرد. پرتار در امتداد راهرو پیش میرفت و پیتر هم غیرمستقیم او را زیرنظر داشت و دنبالش میرفت. طبقه دوم، مخصوص بیماری های خاص بود و هر اتاق مربوط به یک متخصص میشد. پرستار در انتهای راهرو، از پله ها یک طبقه دیگر هم بالا رفت. پیتر با وجود دردی که داشت تا حد ممکن سعی میکرد از او جا نماند. وقتی پرستار یک طبقه دیگر هم بالا رفت، پیتر ناسزایی گفت. حالا با کمک دستش پاهایش را بالا میگرفت. درد، با خشم درامیخته شده بود و هر لحظه پیتر را عصبانی تر میکرد. به نظر به طبقه آخر رسیده بودند؛ هیچ پله ای در انتهای راهرو نبود و فقط دو در، در روبروی یکدیگر دیده میشد. پیتر وارد راهرو نشد و روی آخرین پله نشست و زن را زیرنظر گرفت. پرستار کلیدی از درون جیب ردای پرستاریش بیرون آورد و در سمت راست را باز کرد. پیتر بلند شد و به سمت راهرو حرکت کرد. به نظر طبقه ششم یا هفتم بود. هیچکس در این طبقه نبود و حرکتی دیده نمیشد؛ حتی دوربین مداربسته. قلبش تندتند میزد. تا اینجا آمده بود، اما از این به بعد باید چه کار میکرد؟ برای اینکه به انباری میرفت باید کلید را از پرستار میگرفت، اما چطور؟ 

در حال فکر کردن بود که صدای شلیک گلوله، او را به خود آورد. باید یک کاری میکرد. اگر آنها میفهمیدند که پیتر از این مسئله آگاه است شاید خود او را هم میکشتند. در روبرویی را امتحان کرد اما قفل بود! قلبش دیوانه وار میتپید. در یک لحظه تصمیمش را گرفت. باید پشت در کمین میکرد. رفت و به فاصله دو متر کنار در ایستاد. تندتند نفس میکشید اما صدای آن را کنترل میکرد تا به گوش پرستار نرسد. بعد از چند ثانیه در باز شد و زن بیرون آمد. چهره اش بی نهایت آشفته بود. کلید را داخل در کرد تا آن را باز کند ... این بهترین زمان بود! 

پیتر با قدم های بیصدا نزدیک شد، اجازه برگشتن پرستار را نداد و با دست چپش جلوی دهان پرستار را گرفت و با دست دیگرش، جایی در زیر گوش او را فشار میداد. پرستار دست و پا میزد اما جثه پیتر آنقدر از او بزرگتر بود که بتواند آن را کنترل کند. قد پرستار به زور تا شانه او میرسید. با دو انگشتش آنقدر گردن پرستار را فشار داد که انگشتان خودش هم درد گرفته بودند. بعد از چند ثانیه تقلا، بالاخره دست و پای زن از تلاش ایستاد و قبل از اینکه بیفتد، پیتر او را نگه داشت. در انبار را باز کرد و پرستار بیهوش را به دیوار تکیه داد. بعد برگشت و کلید را از روی در برداشت، در را بست و برق اتاق را روشن کرد. داخل اتاق پر از جعبه و کارتن با اندازه های متفاوت بود که همگی در سمت چپ چیده شده بودند. حدود دو سوم انبار با همینطور اشغال شده بود. پیتر دری را در انتهای اتاق دید. به سمت پرستار رفت و اسلحه را از زیر لباسش برداشت. نفس عمیقی کشید و به سمت در رفت. دستش کمی میلرزید. کلید را بالا گرفت. دو کلید به یکدیگر وصل شده بودند. با یکی از آنها قفل در را باز کرد و همانطور که اسلحه را بالا نگه داشته بود، با پایش در را هل داد و با صدای قیژ آرامی، در باز شد. هیچ نوری در اتاق نبود و فقط چراغ انبار کمی آنجا را روشن میکرد. پیتر در را باز گذاشت و دنبال پریز برق گشت و بعد از پیدا کردن آن، برق را روشن کرد...

با دیدن صحنه روبرو میتوانست همانجا بیفتد و دیگر هم بلند هم نشود. پاهایش شل شده بود و توان نگه داشتن وزنش را نداشت. انگار قلبش به نزدیکی گلویش آمده بود و آنجا میزد. با چشم های سیاهش به آنچه مقابلش بود نگاه میکرد و فقط سعی میکرد بتواند نفس بکشد. یک پیکر روی تخت در مقابلش بود. پیراهن و شلوار سفیدی به تن داشت و دست و پاهایش با زنجیر، به میله تخت بسته شده بود. پیتر نفس عمیقی کشید و یک قدم به جلو رفت. دستانش دیوانه وار میلرزیدند. حالا صورت مرد به خوبی پدیدار شده بود. صورت مرد زرد شده بود و رگ های سیاه متعددی روی پیشانی و گردنش دیده میشد. دستانش کاملا کج شده بود و ناخن هایش به رنگ قیر. خون سیاهی هم از سرش روی رو تختی سفید تخت پاشیده شده بود. پیتر بعد از اینکه چند دقیقه با دهانی باز آنجا ماند ناگهان به خود آمد.

 مادرش! باید تا دیر نشده مادرش را از اینجا بیرون میبرد. باید تا دیر نشده از شهر خارج میشدند. با دستپاچگی برق اتاق را خاموش کرد و از آن خارج شد. کلید را از روی در برداشت، در را بست و وارد اتاق اصلی انبار شد. برق آنجا را هم خاموش کرد و قبل از اینکه از در خارج شود، تفنگ را زیر سوییشرتش کرد. در را قفل کرد و کلید را داخل جیبش گذاشت. به سرعت در امتداد راهرو دوید و از پله ها پایین رفت. همانطور که پله هارا دوتا یکی پشت سر میگذاشت تلفن همراهش را از جیبش دراورد و تلفن پدرش را شماره گیری کرد. آنقدر دستانش میلرزید که برای سومین بار موفق شد درست شماره گیری کند. پدرش بعد از 3 بوق جواب داد:

_ سلام پیتر چ...

_ بابا کجایی؟

پدرش تعللی کرد و جواب او را داد :« دارو هارو گرفتم و دارم برمیگردم. اتفاقی افتاده؟» 

_ بابا لطفا سریعتر بیا. خیلی سریع ... باید زودتر از اینجا بریم

_ برای «سوزان» اتفاقی افتاده؟

_ وقتی رسیدی جلوی بیمارستان داخل نشو و تو ماشین بمون تا من و مامان بیایم بیرون.

پیتر گوشی را قطع کرد و اجازه نداد پدرش جمله بعدی را بیان کند. آنقدر عجله داشت که نفهمید کی به طبقه دوم رسید. از بس ترسیده بود حتی درد پاهایش را هم فراموش کرده بود.آخرین پله هارا هم پشت سر گذاشت و وارد راهرو شد و به اتاق سمت راست پیچید. مادرش بیدار شده بود. نفس نفس زنان جلو رفت و به تخت مادرش رسید. خانم سدول که با دیدن او نگران شده بود پرسید:« چیزی شده پیتر؟ پدرت برنگشت؟» پیتر دست مادرش را گرفت و با صدای تقریبا بلندی گفت :

_ باید بریم مامان . همین الان.

با صدای پیتر، مردی که روی تخت آخر خوابیده بود، بیدار شده بود و به او نگاه می کرد. پیتر سرم را از جایگاهش برداشت و در دستانش گرفت و همانطور که با دست دیگر مادرش را بلند میکرد گفت:« عجله کن . خواهش میکنم.» خانم سدول چیز دیگری نگفت و فقط با چهره ای متعجب به پسرش نگاه میکرد. خانم سدول از جایش بلند شد و روی پاهایش ایستاد. حالش خیلی بهتر شده بود و حالا بدون کمک پیتر هم میتوانست به آرامی راه برود. با قدم های شمرده از اتاق خارج شدند. سرای ورودی کمی شلوغ تر شده بود و پرستار یا دکتری در آن نبود. پیتر جلوتر از مادرش با احتیاط حرکت کرد. همچنان با یک دست سرم را نگه داشته بود که دیگر چیزی از آن باقی نمانده بود. نمیدانست کار درست را میکند یا نه اما تنها چیزی الان اهمیت داشت این بود که هر چه زودتر از شهر خارج شوند. صندلی ها را دور زدند و به در نزدیک شدند. تمام کسانی که آنجا بودند به آنها زل زده بودند. همین که به آستانه در رسیدند، زنی میانسال از پشت باجه اطلاعات بیرون آمد و روبروی آنها قرار گرفت و داد زد:

_ هی . شما با این وضعیت کجا دارین میرین

پیتر که فقط چند قدم با در فاصله داشت زیپ سوییشرتش را باز کرد و اسلحه را طوری که دیگران نبینند به سمت زن گرفت و با صدای زمزمه مانندی گفت: « از سر راه برو کنار؛ خواهش میکنم.» زن نگاهی به پیتر و خانم سدول انداخت و به آرامی کنار رفت. پیتر بار دیگر اسلحه را مخفی کرد و بعد از باز کردن در، به همراه مادرش از بیمارستان خارج شد. هوای شب بسیار سرد بود. خانم سدول با دهانی باز روبه پسرش گفت:« تو اسلحه داری؟» پیتر بدون آنکه چیزی بگوید فقط به راهش ادامه داد. از محوطه چمن کاری شده گذشتند و به محض اینکه پا به پیاده رو گذاشتند، پدرش ماشین را جلوی آنها متوقف کرد. پیتر جلو رفت و در را برای مادرش باز کرد و سرم را به او داد و خودش هم عقب نشست. در حالی که نفس نفس میزد و عرقش را پاک میکرد گفت:

_ برو پدر . فقط برو

آقای سدول از آینه ماشین به او نگاه کرد 

_ وقتشه بگی چی شده پیتر.



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.