باز شروع شد

ویرانگر درون : باز شروع شد

نویسنده: ghaffarisamiyar

**پدر**: باز برگشتی؟! پس کی می‌خوای یه کار درست‌وحسابی پیدا کنی؟ این زندگی که تو داری اسمش چیه؟ فقط ول‌گشتن و تلف کردن عمر؟!  
**رضا**: بابا، من تمام تلاشم رو می‌کنم. فقط یه کم زمان می‌خوام.  
**پدر**: زمان؟ زمان برای چی؟ از وقتی هنر رو ول کردی، چی شد؟ هیچی! فقط از این کار به اون کار پریدی. هیچ چیزی توی زندگی‌ت ثبات نداره!  
**مادر**: جمشید، ول کن بچه رو. رضا خودش می‌دونه که چکار کنه. تو فقط داری اذیتش می‌کنی.  
**شیرین**: داداش، بیا یه لیوان چای بخور. مامان هم داره شام خوشمزه درست می‌کنه.  
**رضا**: ممنون مامان. تو همیشه هوام رو داری. شیرین، تو هم واقعاً مهربونی.  
رضا به اتاقش می رود تا استراحت کند.
پدر با عصبانیت وارد اتاق رضا شد، در حالی که صدایش بلندتر از همیشه طنین‌انداز بود. نگاه تندش به رضا افتاد که روی تختش نشسته و سعی داشت آرامش خود را حفظ کند. 
پدر: رضا! تا کی می‌خوای مثل بچه‌ها خودت رو توی اتاقت قایم کنی؟ هیچ کاری توی زندگی‌ات درست نیست! کاش اصلاً تو نبودی، حداقل یه پسر دیگه داشتم که بتونه کاری بکنه!  
رضا که از شدت این حرف‌ها در دلش شکسته بود، با صدایی لرزان پاسخ داد.  
رضا: بابا، چرا این‌قدر من رو تحقیر می‌کنی؟ من تلاش خودم رو می‌کنم.  
اما پدر ادامه داد، صدایش پر از خشم و ناامیدی بود.  
پدر: تلاش؟ این تلاشه که تو می‌کنی؟! نگاه کن به پسرهای مردم! همه‌شون کار درست‌وحسابی دارن، زندگی دارن، آینده دارن. ولی تو چی داری، رضا؟  
رضا که دیگر تاب تحمل این مقایسه‌ها را نداشت، با نگاهی پر از خشم و درد به پدرش نگاه کرد.  
رضا: من هم مثل بقیه حق دارم زندگی خودم رو بسازم. فقط به جای کمک، همیشه سرزنش می‌شنوم.  
پدر که هیچ توجهی به احساسات رضا نداشت، همچنان با لحن تندش ادامه داد.  
پدر: زندگی خودت؟ تو هنوز چیزی از زندگی نمی‌فهمی! وقتت رو تلف کردی، و همیشه پشت به مسئولیت‌های واقعی‌ات کردی.  
رضا، با قلبی شکسته و پر از درد، به سمت پنجره اتاقش رفت و سکوت کرد. صدای پدرش همچنان در اتاق طنین‌انداز بود، ولی رضا دیگر توان پاسخ دادن نداشت. فضای اتاق پر از سنگینی و ناامیدی بود که رضا در میان آن به گذشته‌های تلخ و آرزوهای از دست رفته‌اش فکر می‌کرد.
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.