خیال : قسمت دوم

نویسنده: Zahrahajizadeh

یادمه روز آخری که دیدمش گفت:من خواستم بمونم ولی نشد،نتونستم
خیلی چیزا دست خود آدم نیست
خندیدم و گفتم:میدونی چیه
بودن آدما مثل برف زمستون میمونه
قشنگه،پاکه
ولی موندگار نیست،
به دل می شینه ولی بالاخره آب می شه
تموم می شه
فرقشون با هم میدونی چیه؟
بعد از برف آفتاب و گرما میاد
ولی سردی رفتن آدما هیچوقت از بین نمی ره
فقط سِرّت میکنه ...
امید_به قول امیرحیدرپور
«شبی از میان این همه درد،امید می روید»
هر آدمی یه انگیزه و دلیل برای زندگی داره،
ولی اون انگیزه اصلیه به وقتش میاد...
پس غصه رفتن آدما رو نخور ساحل!!!
سکوت افتاد بینمون.نه اینکه حرفی نباشه ها نه
ولی هردومون به این سکوت نیازداشتیم
خیلی طول نکشید که اومدن ریحانه این سکوت و ازبین برد.
چون همیشه اونی که سکوت می کرد و کمتر حرف می زد من بودم و اونی که بیشتر پرحرفی میکرد ریحانه و امید بودن
ریحانه:امید انقد شکلات نخور،باز دندونت درد میگیره ناله‌ات و برای من میاری.
امید:دندون درد من بخاطر شکلات نیست جنس دندونام خرابه
ریحانه:آره خب حتما به مسواک نزدنت و دکتر نرفتنتم ربطی نداره
امید:خوبه خودت میدونی من چرا دندون پزشکی نمیرم
ریحانه:بله درجریانم
امید:حالا اینارو ولش کن،چهارشنبه چکاره اید؟
ریحانه:چطور؟
امید:همینجوری گفتم بریم بیرون یه دوری بزنیم
توخونه نمونیم
از جام بلندشدم و بند کیفم و رودوشم انداختم:
من که معذروم،باید درجوار خانواده پدری باشم میدونید که!
ریحانه:حالا کجا میری؟
:میرم از عابربانک پول بردارم ازون ورم باید برم خونه مامان بزرگ بابابزرگم
از گوشه چشم دیدم که چشمای امید پر برق خوشحالی شد.درواقع خونه خاتون بهونه بود خواستم این دوتا تنها باشن تا شاید امیدحرفاشوبزنه بالاخره.
از کافه زدم بیرون و راهم و سمت نزدیک ترین عابربانک کج کردم.



رفتم وایسادم تو صف عابربانک.یه پسره جلوم بود و داشت کارشو انجام میداد که یدفعه یه خانوم نسبتا مسن سانتامانتال اومد پیش پسره،
بهش میخورد مادرش باشه نمیدونم شایدم همسایه بودن
برگشت گفت این پول و واسه من کارت به کارت کن،خیلی حرصم گرفت ولی چیزی نگفتم.
یبار انجام داد نشد اون مبلغی که میخوادو واریزکنه.دوباره زد نشد.کارتشو عوض کرد بااونم چندبار امتحان کرد نشد.
دیگه نتونستم تحمل کنم گفتم:
جناب وقتی یک بار میزنی نمیشه بیاکنار بزارنفربعدی کارشوانجام بده.بعدا که نوبتت شد دوباره امتحان کن!مردم کاروزندگی دارن
یه چشم محکم گفت و منم فوری کارم و انجام دادم و بی توجه به نگاه پسره رفتم کنار.
دلم میخواست اول برم خونه دوش بگیرم و خستگی درکنم اما مامان زنگ زدونزاشت.
ناچار یه تاکسی گرفتم و سرکوچه خاتون پیاده شدم.
از اواسط شهریورکوچه باریک و پر دارودرخت خاتون و اقاجون حال و هوای پائیز به خودش می گرفت.سعی کردم به آهسته ترین وجه ممکن قدم بردارم تا با تمام وجود هوای کوچه رو استشمام کنم.وخب بالاخره به دم درشون رسیدم.

بوی قرمه سبزی پیچیده تو خونه، آفتاب تا وسط هال اومده و جا خوش کرده رو فرش قرمز خونشون، هروقت میام اینجا تازه معنی زندگی رو میفهمم
آقاجون نشسته بود و داشت جدول حل میکرد منو مامان وخاتونم این طرف نشسته بودیم داشتیم چای میخوردیم، یهو دستامو گرفت برد تو حیاط، گفت: نگا کن ساحل، این گلارو تازه گرفتم..
گفتم: خاتون خیلی خوبه که انقدر حوصله داری و دیدت به زندگی انقدر قشنگه ها..
گفت: خب معلومه که زندگی قشنگه، فقط باید یکم بیشتر به جزئیات دقت کنی..
گفتم: خب معلومه، یه همچین عشقی، یه همچین خونه ی دلبری :)) دیگه آدم چی از این دنیا میخواد...کاش میشد منم یه عشق واقعی، مثل عشق تو و آقاجون تجربه کنم :))
لبخند زدوگفت: به موقعش به سراغت میاد، یه جایی از زندگی به سراغت میاد که اصلا فکرشم نمیکنی..میاد و دستت رو میگیره و تو اون موقع خوشبخت ترین آدم دنیا میشی.
:آی شیطون تا حرف آقاجون شد ازون لبخند قشنگات زدیا:))???
درحالی که خندش گرفته بود یه مشت آب از حوض بهم پاشیدومنم با خنده فرار کردم تو خونه.
بعد از خوردن نهار خوشمزه خاتون تو یکی از اتاقا رو تخت دراز کشیدم و فکرم رفت سمت امروز.

امروز قبل اینکه امید بیاد کافه، تنها نشسته بودم. داشتم به موسیقی ای که از کافه پخش میشد گوش میکردم، یهو تهی شدم، خالی تر از خالی، هیچ تر از هیچ.
زل زدم به دوتا تا دختری که میز بغلی نشسته بودن، هیچی تو مغزم نبود، به هیچ موضوعی فکر نمیکردم،مثل یه برگه ی سفید! یه دفعه تموم گذشته ام مثل یه فیلم با سرعت از جلو چشمم رد شد...
خلاصه که، حال قشنگی نبود!
سعی کردم دیگه به هیچی فکر نکنم و چشمام و بستم و خوابیدم.




ما چهارشنبه سوری هرسال تو کوچه آتیش روشن میکنیم و کوردی می رقصیم و از رو آتیش می پریم.
امسالم مثل هرسال شب از خونه خاتون که دوتا کوچه باهامون فاصله داشت رفتیم کوچه خودمون و بساط آتیش و دورهمی راه افتاد.
فارغ از همه ی اتفاقات خوب و بد دنیا هرچی هست و فراموش میکردیم و با هرسن و هرجنسیتی کنار هم می رقصیدیم و از رو آتیش می پریدیم و با آهنگ همخونی میکردیم

له‌رزان له‌رزان هو له‌رزانه
شایی و هه‌لپه‌رکی کوردانه

قوربانت بم چاو ئه‌ستیره
خه‌زمه‌تیکمان پی به‌س پیره

هه‌ر ئیمشه‌ومان ماوه لیره

انقد رقصیده بودم که نفسم درنمیومد.رفتم به یکی از دیوارا تکیه دادم تا یکم نفسم جا بیاد و به جمع بپیوندم.
برای چندلحظه چشمام و بسته بودم که بوی یه عطر مردونه به مشمامم رسید .
چشمام و که باز کردم دیدم یه پسر با قیافه آشنا کنارم وایساده.
خودم و جمع و جور کردم و فاصلمو باهاش بیشتر کردم.
درحالی که دست به سینه وایساده بود گفت:ببخشید می تونم یه سوال ازتون بپرسم؟
تا حرف زد یادم افتاد کیه.صبح تو صف عابربانک کنار اون زنه دیده بودمش.ولی بهش نمیخورد هم محله ای باشه.
چقدم قشنگ و مردونه می رقصید:))))???
:بفرمائید
آهسته گفت:میتونم شمارتو داشته باشم؟!
فوری از تا پام نیشگون گرفتم تا نزنم زیرخنده:خیر
این و گفتم و سمت جمعیتی که دور آتیش وایساده بودن برگشتم.
آخرشبم وقتی برگشتم خونه به مامان گفتم و باهم کلی خندیدیم.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.