آهو : ویلا!

نویسنده: soltaniabbas238

گفتم:
+خوشحالم حالت خوب شده چند روز دیگه صبر کن از اینجا میری

-باش

با سرگرد حرف زدم حال بیمار نیاز هم خوب شده بعد پایان معموریت باید کسایی که خوب شدن رو ببریم
***************
+الو سرگرد

-سلام اتان امروز روز اجرای ِ اخر معموریت هست

+بله سرگرد

گوشی رو قطع کردم و هندزفریم رو گذاشتم تو گوشم و یه اهنگ پلی کردم و فقط یک تیکشو گوش کردم

[اروم اروم اروم]

[دل سادمو عادت میدم]

[نشه عاشق حتی یه ادم]

[تنهایی بهتر از اینکه شکسته شم بازم]

[تا دنیا دنیا بمونه]

[می‌خوام تنها بمونه]

[دلی که یه عمره داغونه]

[هوای چشام همش]

[هوای بارونه]

رفتم تو اتاق آرتین نشسته بود رویه تخت برگشت نگاهش افتاد

سرد و بی‌روح نگاهش کردم اون مغرور نگام کرد دیگه نگاهش

بیحس نبود

+ارتین

-بله

+اماده شو باید بریم

لباساش رو با چیزایی که من دادم دستش عوض کرد و دستش رو گرفتم بدو بدو با خودم بردمش سوار پرشیام کردمش و راه افتادیم زنگ زدم به بچه ها همه دوستان گرامی تو ویلا جمع شدن خودمم استفاء دادم

رسیدیم به ویلا با ارتین پیاده شدیم و رفتم ایفون رو زدم و در رو باز کردن و رفتیم تو بچه ها هم اومدن بیرون
بچه ها شامل=(محمد و رضا که داداشن و نیاز و ریحانه و ارمین و پاشا و رویال)

همه باهم گفتن سلام

ارتین:سلام

+سلام بچه ها این ارتینه یه چند روز میمونه پیشتون منم فعلا موندگارم

رویال:باش بابا اینجا خونه یه خودته جناب سر.........ایییییییی پام

+بچه ها باید باهاتون حرف بزنم

-اومدیم

نیاز:اقا ارتین بفرمایید یه دوش بگیرید و لباساتون رو عوض کنید

ارتین:باش ممنون

ارتین رفت من روبه بچه ها گفتم:

گوش کنید این اقا نباید درباره ی مقام ما بدونه و شغلمون بپایید یه وقت سوتی ندید

همه باهم گفتن:باشه

یه عکس از ارتین گرفتم و بردم پیش سرگرد
*****************
هنوز که هنوزه تو باورم اصلا نمیاد که ارتین کیه باید مطمئن بشم
به بچه ها گفتم که باهم برن ویلای شمال وقتی رفتم پیششون دهنم مثل سگ ابی باز شد و چشام در اومد ارتین داشت با بقیه بگو بخند میکرد عه پس روزه ی سکوتش فقط برای منع

+اهم اهم سلام

همین که گفتم نیشش جمع شد

همه باهم سلام

یهو چشمم به نیاز خورد ناراحت گوشه ای نشسته بود یه لحظه یاد مامان افتادم یه اخم کردم ولی بازم بی‌روح شدم و سرد یه لحظه دیدم رویال لرزید برگشتم سمتش و پرسیدم:
+چی شد

-هیچی از سردیه نگاهت سردم شد

رضا:دختر چت شد تا الان که مهربون بودی

من بی‌توجه به همه رفتم کنار نیاز و بغلش کردم

+چی شده خواهری؟

-ج....اتان

+جانم

-من خستم از همه چی بلاخره کی تموم میشه؟

یه لحظه از مظلومیتش دلم گرفت ولی بازم خودمو نباختم

+تموم میشه یه روزی تموم میشه و تو دیگه ناراحت نمیشی

-واقعا؟

+اره بابا غمت نباشه

بلند شدم و دستام رو گذاشتم زیر بغلش و بلندش کردم و یه دور دور خودم چرخوندمش باعث شد بخنده از بچگی عاشق این کار بود اروم گذاشتمش رو زمین برگشتم سمت بچه ها دیدم دارن با دهن باز نگامون میکنن

پاشا:تو.....تو چه جور تونستی این گونی برنج رو بلند کنی؟

+ب توچه

به دخترا گفتم بریم لب ساحل ویلا نزدیک اب بود

رفتیم هوا غروب بود به ریحانه نگاه کردم یه کاپشن صورتی و شلوار جین و کفش صورتی و کلاه کپ لی
نیاز به هودی سفید و شلوار سیاه و کلاس کپ سیاه و کتونی سیاه و رویال یه لباس مردونه ی گشاد پوشیده بود زیرش یه لباس سفید و موهاش باز بود یه کلاه بافتنی سرش بود و یه کتونی بنفش به رنگ لباسش و یه شلوار تنگ مشکی
و خودم یه هودی سیاه و سفید یه کلاه بافتنی سیاه سرم بود که کلاه هودیم روش بود یه شلوار اس لش سیاه سایز هودیم مردونه بود و خیلی خوشگل میشدم

+خب بچه ها میدونید که ما یه ساله داریم برای یک معموریت آماده میشیم و رقص باله رو یاد میگیریم خب حالا شروع میکنیم
آروم هممون روی نک پاهامون وایسادیم و.......

********************       
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.