عشقی در چنگ غرور : پارت ۴

نویسنده: sanyamalay70

رفیق های تینا سه تا دختر بودند.
که فقط از یکی از آنها خوشم آمد،(نسیم).
آن دوتای دیگر،(فرشته)و(آیدا) زیاد به دلم ننشستند.
با ملیسا در حال منچ بازی کردن بودیم.
مهره را انداختم،عدد سه نمایان شد.
سه حرکت به جلو رفتم.
این بار ملیسا مهره را انداخت،مهره اش شیش آمد.
شیش حرکت،وباز انداختن مهره.....
برنده بازی شد.
لبخندی زد:خب گلم تا یک هفته کارامو می کنی
:باشه شرطمون بود دیگه.
ملیسا با غرور از جایش بلند شد،با حالت بامزه ای دست هایش را به سینه زد:خب پاشو چایی بیار.
پقی زدم زیرخنده.
صدای خنده ام،از آن سر کوچه می آمد.
:ملیسا...دیوونه
ملیسا به زور خنده اش را نگه داشته بود.باز با همان ژست مسخره اش ادامه داد:چاییم کو؟
واقعا خیلی مسخره بود.
از جایم بلند شدم،و برای هردوتایمان چایی ریختم.
با هم در بالکن نشستیم و خوردیم.
همان گونه به بیرون خیره بودم.
ماشینی جلوی در ورودی امان ایستاد.
ملیسا:این دیگه کیه؟
سرم را تکان دادم:نمی دونم.
پسری از پشت سر،از ماشین پیاده شد.
یک لحضه برگشت،و نگاهش به من افتاد.
همان بود،عصبی شدم.
ملیسا با ذوق گفت:وایی این کیه؟چقد خوشکله!
با دست اشاره داد،پایین برم.
به چه جرعتی،از من می خواد برم پایین
ملیسا:مگه این تورو می شناسه؟
دوباره اشاره داد.
با هرس از جایم بلند شدم.
و کاپشنم را پوشیدم.
ملیسا دنبالم راه افتاد.
از پله ها پایین رفتم.
به ماشینش تکیه داده بود.
ملیسا همش تکرار می کرد:کیه؟چرا میری پیشش؟
جوابشو نمی دادم.
ملیسا عصبی شده بود،و دنبالم می آمد.
ملیسا:با توام بگو چرا می ری؟
هرسم گرفته بود.
در بیرون را باز کردم.
برف قطع شده بود،ولی سوز سرما،هنوز پایدار بود.و اما برفم هنوز روی زمین مونده بود.
با عصبانیت،روبه رویش وای سادم.
:هی تو به جرعتی به من اشاره میدی بیام پایین، تو کی هستی هان پسره عوضی...
یه لحضه یخ کردم.
آب سردی روی صورتم ریخته شده بود.
از شدت سرما به خودم می لرزیدم.
سوز سرما در آن هوای سرد به صورتم هجوم 
می آورد،و باعث شده بود نتوانم حرفی بزنم.
ملیسا اومد جلو بغلم کرد:هی چیکار کردی،مگه مرض داری؟
در حالی که از شدت سرما لرز گرفته بودم،
با تته پته گفتم:چ...چ...چیکار....کردی؟
دستاشو از جیب شلوارش در آورد و با لبخند عمیقی گفت:جبران
و بعد بدون حرف دیگه ای،سوار ماشینش شد
و رفت.
نفسام از شدت عصبانیت به شمار،افتاده بود.
:جبران،بهت نشون می دم.
ملیسا:بریم داخل بریم .
از پله ها بالا رفتم.مامان با دیدنم با نگرانی گفت:چی شده چرا خیسی؟
ملیسا:هیچی مامان،من داشتم با شلنگ،برف های دم درو میشستم،شلنگ از دستم در رفت ریخت رو صورتش.
مامان سری تکان داد:خدای من،برو لباساتو عوض کن،برو سرما می خوری.
سری به معنی باشه تکان دادم.
لباسامو عوض کردم،و موهامو خشک کردم.
روی تخت نشستم.
ملیسا کنارم نشست.
ملیسا:این کی بود؟چرا این جوری کرد؟
می شناسیش؟کی دیدیش؟
با کلافگی پوفی کشیدم.
:باشه جواب می دم یکی یکی 
ملیسا:خب از کجا دیدیش؟چرا خیست کرد؟ منظورش از جبران چی بود؟چرا اومد دم در ما؟ خونه مارو از کجا بلده؟
چشم غره ای بهش رفتم:گفتم یکی یکی
ملیسا:خیلی خب،خودت بگو.
:دیروز احمق داشت تو برف والیبال بازی می کرد. اخه تو برف،والیبال چیه بی عقلا،اصلا عقل نداره،تو برف والیبال...
با عصبانیت غر می زدم.
ملیسا داد زد:باشه فهمیدم،والیبال بازی کردن اون به تو چه ربطی داشت.
:توپش به شدت خورد تو سرم،منم توپو برداشتم با تمام قدرت به زدم تو کلش.
ملیسا:پس این کارتو جبران کرد.
:بله،سئوال دیگه نداری؟
ملیسا:خب چرا تو زدی تو سرش،داشته بازی می کرده،شاید عمدی نبوده.
:میدونی پرو پرو گفت من بودم،به جای معذرت خواهی،ولی این آبی که ریخت رو سرمو،جبران می کنم،حالا ببین
ملیسا:با پسرا در نیوفت.
چپ چپ نگاش کردم:مگه من از پسرا چی کم دارم.
ملیسا:از من به تو نصیحت
یکم سکوت کردیم.
ملیسا خندید:ولی خدایی خوشکله 
با عصبانیت داد زدم:ملی...سا
زد زیر خنده.
همش تو این فکر بودم،چجوری حالشو بگیرم.
اصلا کجا ببینمش؟.
اصلا خونه مونو چجوری بلده؟.
منم مثله ملیسا شدما.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.