عشقی در چنگ غرور : پارت ۲۰

نویسنده: sanyamalay70

«آراد»
نفس عمیقی کشیدم و در کلاس را به صدا در آوردم.
با بفرمایید شخصی، وارد کلاس شدم.
استاد در حال توضیح درس بود. 
سرم را بالا گرفتم: سلام استاد، ببخشید برای تاخیر، ترافیک بود.
استاد نگاهی به ساعتش انداخت: چون جلسه اولته، مشکلی نیست. 
تشکری کردم.
اولین میز جلو خالی بود.
بدون نیم نگاهی به اطراف، سر صندلی نشستم و به توضیح استاد گوش سپردم.
بی اراده به سه سال پیش برگشتم.
سال اول کنکور، که هیچ تلاشی برای قبولی نکردم.
آن موعق ها فقط به فکر عشق و حال بودم.
وقتی آن چشم های سبز و خیس را یادم
می‌آمدم، دوست داشتم خودم را از بلندی پرت کنم.
سال دوم با تلاش فراوان قبول شدم و به دانشگاه آمدم.
ترم آخر آن اتفاق بد افتاد.
دقیقا ترم آخر بودم که خبر مرگ مادر بزرگم را دادند. امسال دوباره به دانشگاه آمدم.
دو سال عقب افتادم.
امسال باید سال سوم دانشگاه را سپری می کردم.
استاد تدریسش تمام شده بود و داشت وسایلش را جمع می کرد و من هم چیزی نفهمیده بودم.
کتاب هایم را جمع کردم و از کلاس بیرون رفتم. «مهسا»
نفسم بند آمده بود.
آراد چرا در کلاس من بود؟
روی صندلی های حیاط نشستم.
آنیسا و نسیم دو طرفم نشستند.
آنیسا با نگرانی گفت: حالت خوبه؟ 
نفس عمیقی کشیدم: خوبم.
اشک های افتاده بر گونه‌ام را پاک کردم. 
نسیم: پس چرا گریه می کنی؟
لبخند زورکی زدم:
نه گریه... چیزه، خب یک دفعه دلم تنگ ملیسا شد. 
آنیسا بغلم کرد:
آخی عزیزم، امیدوارم بتونیم جاش رو پر کنیم.
من هم بغلش کردم: خیلی ممنونم. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.