بی ط هرگز.. : عنوان

نویسنده: sayda_aiyan

خیلی گرسنم بود
رفتم پیش اتاق سر هنگ بغضمو قورت دادم و دستی کشیدم رو صورتمو در زدم وارد شدم دیدم سر هنگ داره با تلفن حرف میزنم میخواستم برم گفت،
خانوم بیابی!
چند لحظه
منم وایسادم تلفنش تموم شد گفت کاری داشتید؟
من:اره من گرسنمه میتونم زنگ بزنم غذا بیارن؟
گفت:الان باید راه بیوفتیم 
بریم تبریز 
منم با تعجب گفتم مگه نکفتید ساعت ۱۲ شب؟
گفت:خب نمیشه دیگه باید زود تر بری به نادری کفتن که زود تر باید برید 
خب الان میگم برات یه چیزی سفارش بدن بخورید 
بعد راه میوفتیم ها؟
اشتهام کور شد 
گفتم:نه خب نمی‌خواد 
پس زود تر بریم 
گفت اره همرو جم کردم بریم
با هم رفتیم بیرون علیرضا و نادری و همه اونجا بودن سعی کردم نکا علیرضا نکنم اما خب نمیشد دلتنکش بودم هه
رفتیم جلو که علیرضا گفت قربان همچی
حاضره و طبق گفته ها انجام شده بدون هیچ خطایی الآنم فقط باید بریم 
سرهنگ:امیدوارم خوب پیش بره 
علیرضا جان هواست باشه ها خانوم بیابی خیلی مهمه خیلی باید هواست بهش باشه 
اگر چیزی بشه از چشم شما من میبینم
علیرضا:قربان چشم هر کاری میکنم اتفاقی میوفته اما کاش ایشون لج نکنن
سرهنگ:بله شیطون کن هستن و امروز روز اولی نشون دادن خودشونو با لبخند چشمای شیطون نکا میکرد
ای بابا این سنی ازش کذشته فک کرده همسنمه
ایششش
من: آقای رضایی رو نمیشه با یِمَن عسل هم خورد چه برسه بخام باهاش لج کنم 
وقتمو الکی هدر نمی‌دم 
و زود نکاهمو اینور کردم که بنی تمومش کنن
که انگار موفق هم شدم 
علیرضا عصبی بود نادری زد شونشو ریز ریز خندید علیرضا خیلی جدی و خشک گفت:جناب سرهنگ ما دیگه بریم
سرهنگ:بله درسته شما و خانوم بیابی با یه ماشین برید از اینجا که کمی بگذرید فک کنم یکیو بفرستنو ازتون چیزی کسب کنن برا همین باید عین دو زوج باشید 
دارم میگم به خاطر لجبازی و غرور بی خودتون ماموریت نباید به هم بخوره 
علیرضا:چشم دایی جان
!!!!!
هن؟!دایی!
داییشه؟ سرهنگ گفت:حالا هی بگو که بم نگو دایی عجبا 
علیرضا لبخندی زدم گفت چشم دایی جان و زود جیم زد 
هه پس داییشه 
پس با پارتی اومده 
قبلا می‌گفت 
:رشتمو انسانی میزنم اما با پارتی میرم تو نظام پدرش هم (محسن)توی نظام بود 
زود رفتم سمت ماشین علیرضا بدون اینکه نگاش کنم نشستم 
و راه افتاد تند 
چقد تند می‌ره میترسم 

من:میتونی اروم بریا؟؟مگه افتادن پشت سرت؟
اون: سارینا هی جوابتو ندادم پورو شدی رو اعصاب من راه نرو مه بد میبینی 
یه دفعه بلایی سرت میارم که نباید 
فعمیدی؟
ترسیدم یه لحظه اما جا نزدم گفتم
:شما خیلی بیجا میکنید 
منو تهدید میکنی؟
فقط دارم بت میگم مثل آدم رانندگی کن 
فک نکردم انقد نازک نارنجی باشی آخه مرد هم انقد ناز نازو؟
که با یکی میگن تندی به خودت میگیری؟
خجالت نمی‌کشی یه دخترو تهدید می‌کنی
اگه مردی برو با همسن و  سال خودت جنگ کن نه من 
یه لبخند اومد رو لبش انگار. دارم جوک میگم براش 
اما زود جم کرد خودشو گفت: 
هشدار بود ،من مثل آدم رانندگی میکنم تو ترسویی به منچ؟
همسنو سالام انقد میترسن ازم که نمیتونن چیزی بم بگن چرا الکی جنگ کنم
پریدن وسط حرف گفتم تو غلط کردی هشدار بود 
هویت به آدم نرفته که رانندگیت عین انسان باشه 
ترسو عمته
هه حقم دارن قول اداتو در میاره
چشماش خندید اما گفت فعلا ساکت حوصلتو ندارم 
که گوشیش زنگ خورد
اصلا حواسم نبود زود سرک کشیدم تو گوشیش که اسم ایشان نوشته بود و یه قلب ❤️ قرمز هم بغل اسمش بود 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.