خنزرپنزرهای ذهن : {او؛}

نویسنده: husss

رگ های آیینه نفس می کشد.


صیقل ترین آیینه ای که او در آن آبستن شده بود.
 -با اندکی فرض-  
میچکد تازیانه های حیات بر خوناب.
 میپیچد پرده های خیال بر اطناب. 
 اندوه. اندوه. 
انبوهی ز دود که می زدود طرب را. 
عفریته ی بزمِ خود. 
عفریتِ فهمِ تردد. 
شاهرگ آیینه در خود بافته میشود 


در هم میخندد.
 و ز نگاهش خونابه می چکد.


هرماس در ژرف ترین انهنایِ اوقاتش اساطیری می‌شود.
 دیده ها باز و پر سوخته.
 دژ ی غمناک ز شومناکیِ حور.


حور العینی مهموم. 
حشر را می آفرید.
 و پژمان ترین علت را. 
پاره ای حمیم. 
و پاره ای دیگر حجیم؛ابلیس!
 ز خود بیگانه


و در خود مُرده. 
او بود.
بَخشی ز او در تاریکیِ ذهن.
-سَرسآم؛-
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.