شیرینی، مطابق میل : آسان، سخت

نویسنده: loyal

دوستش امیدوار بود که بتواند این کار را به درستی انجام دهد. دوستش را از دوران دانشگاه می شناخت. او که شخصیت منزوی ای داشت به سختی می خواست با دیگران ارتباط بگیرد و این را از ویژگی های خودش می دانست. دوستش به خاطر کارهای گروهی به او نزدیک بود. اما نه چندان نزدیک. فقط نزدیک تر از دیگران. 
"خب همین که گفتم. این دستور العملش بود." شخص روبه رویش این را گفت و بعد گفت:"جای نگرانی ندارد. خیلی خوب عمل می کند." 
درست است. همه ی اشخاص در اطراف از بیماری های با پیش زمینه ی روانی رنج می بردند. این که یک چنین دستگاهی در دست افراد دیگر باشد جای تعجب نداشت. وضعیت ظاهری دوستش تا حدودی به هم ریخته بود با آن چشم هایی که در حدقه فرو رفته اند و اطراف چشمش مثل پاندا سیاه شده است. شاید خودش بیشتر از او به آن دستگاه احتیاج داشت. به هر حال حتما قبل از اینکه به او بدهد از آن استفاده کرده است و نتیجه اش ... خب بیخیال به او ربطی نداشت. 
چند کلمه ی دیگر با یکدیگر صحبت کردند و از یکدیگر جدا شدند. همان شب بود که به سمت اتاقش رفت تا از دستگاه استفاده کند هر چند که کمی استرس داشت اما کاری بود که باید انجام می داد بنابراین خود را آرام کرد و به سوی عملیات سخت رفت. همانطور که برنامه ریزی کرده بود کارها را انجام داد. تنها چیزی که توقع نداشت این بود که شخصی را که در رویایش ملاقات می کند تا این حد فرز باشد. بر خلاف خودش. این موجود خبیث که حتی ارتباط گرفتن با او کار سختی بود چه برسد به اینکه بخواهد او را قانع کند. شیرینی ها یکی یکی خورده شدند و بعد دیگر سایه آنجا نبود. شاید هم دوباره در جایی مخفی شده است اما حالا ... 
او که در افکارش فرو رفته بود چند لحظه را از دست داده بود. نمی توانست درست فکر کند. شاید هم برای اینکه در رویا فرو رفته بود نمی توانست منطقی فکر کند. باید چه کار می کرد. دستانش را نگاه کرد. می لرزید. بعد از چند دقیقه به خود آمد. شاید هم چند ثانیه بیشتر نبود و او در زمان شناور شده. 
او حالا دیگر تنهای تنها در این سرداب رویا بود. صحنه ها مانند قبل بود اما خبری از شیرینی های چیده شده روی زمین نبود که این نشان می داد آن سایه ای که دیده است توهم خودش نبود.
او کسی را دیده بود که بسیار شبیه خودش بود. مانند وقتی در دنیای واقعی کسی را بسیار شبیه خودمان را می بینیم و کنجکاو می شویم. تایمر دستگاه تمام شد و او ناگهان از خواب بیدار شد. آنچه که اتفاق افتاده بود را به یاد داشت و دستی به سرش کشید و موهایش را به عقب برد. تصمیم گرفتن برای مرحله بعد سخت بود. چه کار می توانست انجام دهد؟ باید دوباره از دستگاه استفاده می کرد تا عمل دیگری را پیش گیرد؟  گیج شده بود و گلویش می سوخت. 
در ابتدا حدس می زد که عمل آسانی باشد. اما حالا به نظرش سخت بود. درست در کنار دریاچه ی ذهنش نشسته بود اما نمی توانست حتی دستی بر آب زند. یا حداقل خودش چنین حسی داشت. 
روز بعد به سرکار رفت و مانند روزهای دیگر به نظر می رسید. شماره ای از دوستش نداشت که بخواهد به او زنگ بزند. دفعه قبلی نیز شماره ای نگرفت فقط قرار شده بود در زمان خاصی در نزدیکی مکانی که کار می کرد دستگاه را از او بگیرد. چرا این زودتر به فکر نرسید که شماره اش را بگیرد؟ در دفترچه ی تلفنش تنها چند شماره بود و در تاریخچه اش مدت ها میشد شماره ای ثبت نشده بود. او که به اصرار دوستش آن را قبول کرده بود نمی خواست قرضی داشته باشد. اما به نظر پیدا کردن کسی در این شهر برای کسی مثل او کار سختی شده است. هیچ گاه به اطرافش این گونه نگاه نکرده بود و شهر برایش آنقدر بزرگ به نظر نمی رسید. بزرگی شهر به اندازه ی مسافت از خانه تا محل های کارش بود. این منطقه ی امن او، جهان هم برایش همین اندازه بود. نمی خواست که بزرگتر شود. پیش ازاین نمی خواست بزرگتر شود اما حالا که فکرش را می کرد شاید دلیلش نخواستن نبود بلکه عقب نشینی از سر ترس است. آیا دیر متوجه شد؟
کمی دورتر از او افرادی با هم صحبت می کردند و می خندیدند. او هیچگاه به کسی غبطه نمی خورد. شادی اش را و غمش را در درون با یکدیگر خنثی می کرد و خود را متعادل نگه می داشت. اکنون صحبت ها و خنده ها کمی روی مخش می رفت. پیش از این برای دیگران آرزوی خنده بیشتری داشت و این را خیلی خوب می دانست اما فکر می کرد در کنار دیگران هر چقدر ممکن است بخندد به همان میزان هم ناراحتی و غم وجود خواهد داشت. پس خود را با دیگران جور نمی کرد و این کار را عمدا انجام می داد. فقط می خواست یک تماشاچی باشد. اما حالا... در درونش به نظر اینطور نبود. با خودش گفت:"فکر کنم وقتی  اون خورد تو سرم، مغزم جابجا شده." 
"هی جوون این رو حساب کن." پیرمردی که در کافه بود این را گفته بود. تایم کاری در کافه بیشتر حواسش را جمع می کرد تا سفارش اشتباهی نگیرد یا نوشیدنی اشتباهی پیش مشتری نبرد اما امروز حواسش تا حدودی پرت بود. پیرمرد یک نان کروسان برداشته بود و از او می خواست این را حساب کند. کافه ای که در آن کار می کرد به صورت سلف هم بود. شیرینی ها  ونان های چیده شده و گرم که مشتری ها انتخاب می کردند وگاهی از کافه چی سوال هایی می کردند که کدام یک خوشمزه تر است. گاهی هم یک نوشیدنی سفارش می دادند. 
در بین کارهای پاره وقتش این مکان را بیشتر دوست داشت. گرمایی که در خانه نداشت در ناخودآگاه این جا وجود داشت. انواع شیرینی که می توانست هر کدام را که می خواهد بعد از کار،خود بخرد. باعث می شد که خستگی را کمتر حس کند. هیچ کس اینجا نبود که بتواند این را از او بگیرد فقط اگر از نظر ذهنی کمی آرام تر بود بهتر می شد. چرا باید اینطور شود؟ سوالی است که معمولا هر کسی ممکن است بارها در طول زندگی از خودش بپرسد. نسبت این که چه مشکلی بزرگ است و کدام یک کوچک برای هرکسی متفاوت است. "سخت به نظر می رسد" برخی می گویند "آسان است". او فکر می کرد با بیماری ای که دارد چطور برخورد کند. 



ادامه دارد ( ̄▽ ̄)"
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.