آرزوی بزرگ : شاهزاده تابان

نویسنده: Zeynab60

نارین نمی دونست باید چی بگه ...
اون مرد بهش گفته بود "شاهزاده ی تابان" یعنی اون واقعا یه شاهزاده بود ؟ 
یا اون مرد نارین رو با یه نفر به اسم شاهزاده ی تابان اشتباه گرفته بود ؟ 
اصلا چرا باید یه نفر منتظر من باشه که بیام این تونل عجیب و غریب ؟
اینها سوالاتی بودند که در ذهن نارین می چرخیدند . 
نارین می خواست به اون مرد بگه :
_من شاهزاده ی تابان نیستم ، من اصلا شاهزاده نیستم ؛ ت...تو من رو با یه نفر دیگه اشتباه گرفتی اسم من نارینه .
ولی صداش درنمی اومد . دوباره سعی کرد که به اون مرد بگه که کی هست . ولی باز هم نتونست حرف بزنه . دوباره و دوباره و دوباره تلاش کرد ولی نتونست .
داشت با اون مرد سبز پوش به تونل روبروی تونلی می رفت که خودش از اون اومده بود .
توی اون تونل به یه در رسیدند که قفل بود . اون مرد با انگشتش به در اشاره کرد و زیر لب یه چیزی رو زمزمه کرد که در باز شد ؛ به نظر می اومد که اون مرد یه جادوگر باشه .
وقتی از در رد شدن انگار به یه کتابخونه رسیدند . یه قفسه پر از کتاب سمت راست وجود داشت ، یه میز مطالعه هم رو به رو یشان با یه کتاب که صفحه ای به اسم "شاهزاده ی تابان" باز بود و چند خط نوشته تویش وجود داشت یه عکس هم توی کتاب بود ، یه دختر کاملا شبیه به نارین البته با لباسی زرد شبیه لباس مرد جادوگر در تن که یه عصای جادویی دستش بود .
نارین فکر می کرد که واقعا این دختر شبیه منه خیلی شبیهه که یکهو خاطره ای به طرزی عجیب توی ذهنش اومد ...
تازه یادش اومد که اون عکس واقعا خودش بوده اون لباس رو خودش پوشیده بود یادشه ، دقیق یک سال و چهار ماه و شش روز پیش بود ، روز تولد دوستش نیکی ،تولد نیکی بالماسکه¹ بود ، نارین این لباس رو توی اون روز پوشیده بود و حس خیلی خوبی نسبت بهش داشت . ولی این عکس اینجا اونم توی یک کتاب چی کار می کرد ؟
کتاب یکهو بسته شد و اسم کتاب نمایان شد "تاریخچه ی شاهزادگان" پس یعنی اون واقعا یک شاهزاده بود ؟
این سوال توی ذهنش می پیچید ...که یک دفعه اون مرد جادوگر گفت :
_ای شاهزاده ی تابان مرا به اسم "سوامی²" بشناس .
_باشد تو را می شناسم ...
کلمات از دهن نارین خارج و به گوش جادوگری که خودش رو سوامی معرفی کرده بود رسید . نارین فکر می کرد نمی تونه حرف بزنه ولی الان حرف می زد . می تونست خودش خودش رو حرکت بده .
اون فکر می کرد این کلمات توی ذهنش سوسو می زند ولی کلمات جان گرفته بودن . نارین نمی دونست باید چه کاری بکنه ولی کلمات همین جوری از لبانش سرازیر می شدند :
_ولی بدان و آگاه باش که من نارین هستم و شاهزده ی تابان نیستم و هیچ جور شاهزاده ی دیگری نیستم  و اینکه تو مرا اشتباه ...
_من تو رو اشتباه نگرفتم تو شاهزاده ی تابانی اصلا تا حالا به معنی اسمت فکر کردی ، نارین یعنی تابان پس تو باید شاهزاده باشی شاهزاده ای که جادوش رو با من سهیم می شه 
 _ آقای به اصتلاح سوامی من اصلا جادویی ندارم که بخوام با تو سهیم بشم .
_تو یه جادوگری و شاهزاده هستی پدرت پادشاه ماه و مادرت ملکه ی نور خورشید است .
_ولی اسم پدر و مادر من مهرشید و آیهان است .
_اگر به معنی اسامی اونها نگاه کنی حرف که من زدم درسته .
بعد پوزخندی زد و به سمت قفسه ی کتابخونه خودش رفت
_پس یعنی من یه جادوگرم ... و حالا تو می خوای قدرتمو باهات سهیم بشم . نه؟
_ آفرین بالاخره درست فهمیدی .
_و اگه می خوای قدرتمو بگیری پس چرا خودت رو با لحنی رسمی با من حرف زدی ؟
_خب این رسم معرفی جادوگراس .
_خب اگه قدرتمو بگیری چی می شه ؟ 
_یه جادوگر به قدرتش وابسته است ، پس تو نابود می شی . 
نارین می خواست به سمت در فرار کنه که دید باز نمی تونه حرکت کنه و این بار روی هوا معلق بود .
سوامی لبخند موذیانه ای زد و کتابی به اسم "انتقال جادو" رفت . که یکهو در با قدرت زیادی باز شد ... 
_______________________________
¹- جشنی که با لباس مبدل (لباس جادوگر ها ، خون آشام ها ، عنکبوت ها و ...) بود .
²- (SWAMI)ـ در ورزش یوگا (زبان سانسکریت) به معنی سرور یا ارباب است
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.