جنگل مردگان : قسمت ششم

نویسنده: dideban007

جک : خبرو شنیدین ؟ دیشب آقای جیمزباتموم اعضای خونوادش کشته شدن))
سپس مکث کوتاهی کرد و با ترسی که در چشمانش موج می زد و هیجان ناشی از رعبی که باعث لرزش صدایش شده بود ادامه داد : (( در واقع بهتره بگم...اوناخورده شدن ))
اد و توم با تعجب نگاهی رد و بدل کردند ، جک که گمان میکرد آن ها حرفش را باور نمیکنند گفت : (( قسم می خورم راست میگم ، اگه باور نمی کنین می تونین برین و خودتون ببینین ، همه ی مردم اون جا جمع شدن ))
سکوتی در فضا حاکم شد ، برای لحظاتی هیچ کدام هیچ حرفی نزدند تا این که توم باصدای لرزانی سکوت را شکست و گفت : ((خب ...تو...تونمیدونی کی ... منظورم اینه که چی ، یعنی چه جور موجودی این بلا رو سر اونا آورده؟ ))
جک : (( من نمی دونم ولی پدرم و آقای کارتر و چند نفر دیگه از اعضای شورای شهر نظرشون اینه که یه حیوون وحشی به شهر حمله کرده ، من خودم اجساد اونا رو دیدم یعنی تقریبا همه مردم شهر دیدن ، وحشتناک بود ، هیچ چیزی به جز یه حیوون وحشی نمی تونه این طوری به یه خونواده حمله کنه و همرو اون طور وحشتناک...))
قبل از اتمام توصیفات جک ، اد حرفش را قطع کرد و گفت : (( باشه جک فکر کنم تا همین جا هم متوجه ی وخامت اوضاع شدیم ))
اد تازه متوجه شد که دلیل این که آن روز برخلاف روزهای دیگر کسی به رستوران نیامد، چه بوده و در واقع  مردم برای دیدن صحنه و با خبر شدن از موضوع مرگ به آن جا رفته بودند . تا آخر روز تقریبا هیچ کس برای خوردن غذا یا نوشیدنی به رستوران نیامد به جز چند کارگر نا آشنا که به احتمال زیاد از اهالی روستا های اطراف بودند و در جریان هیچ کدام از حوادث اخیر نبودند .
اد و توم غروب هنگام رفتن به روستا از آنجا می گذشتند در و پنجره ها شکسته شده بود و خون همه جا را فرا گرفته بود ، باقی مانده اجساد ، چند ساعت پیش دفن شده بود و تمام چیزی که از آن خانواده بی گناه که شب گذشته بدون اینکه از سرنوشت شوم خود خبر داشته باشند با هزاران امید و آرزو برای فرداهای خود به خواب فرو رفته بودند باقی مانده بود ، خون و اجساد تکه تکه شده شان بود .
اد که از بالای تپه به خانه ی آن ها خیره شده بود ، به یاد بچه های آقای جیمز افتاد ، دوقلو های شیرین و زیبایی بودند ، گاهی به همراه پدرشان به رستوران می آمدند ، و از آنجا که تنها دوقلو های آن منطقه بودند کمتر کسی بود که آن ها را نشناسد .
با یاد آوری خاطرات آن ها ، ناخودآگاه قطرات اشک از چشمان اد سرازیر شد.
توم که کنار اد رو به روی خانه ی ویرانه ی آقای جیمز ایستاده بود در ناراحتی و تاسف ، دست کمی از اد نداشت.
هر دوی آن ها به یک‌ چیز فکر می کردند و آن ، اینکه حق دو کودک چهار ساله مرگ این چنینی نبود .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.