آنها : عنوان

نویسنده: omidtajik3248

دندونهای نامنظم  و زردش تناسبی با اخلاق خوبش نداشت منم ناخواسته لبخندی تحویلش دادم چشمکی به شیدا  زد و رفت تو اتاقی که ازش بیرون اومده بود و احتمالآ آشپزخونه بود ، جوونک هم با تردید نگاهی به ما کرد و دنبالش راه افتاد ، بعدا متوجه شدیم که به بهانه چرخوندن تابلو و باز کردن پرده در مغازه رو هم قفل کرده ولی همونجور که اوستاش گفته بود یه خورده چت می زد و کلید رو رو در جا گذاشته بود
چند دقیقه بعد با یه سینی که توش دوتا استکان کمر باریک چایی و دو تا نبات چوبدار و مقداری خرما و قند بود برگشت و در حالیکه نگاهش به پایین بود و سینی رو  گذاشت رو تخت و همونجور سر پایین گفت ما میریم دیزی رو علم کنیم شما راحت باشید بخوایم بیام بیرون یالا می گیم ، امری ندارید؟
من گفتم ممنون فقط اگه میشه یه دیزی خوشمزه بیارید که مشتری بشیم،دوغ و ترشی و ...
جوون همون جور سر پایین گفت چشم، موقع رفتن نیم نگاهی به من انداخت که تا چشم تو چشم شدیم سرش انداخت پایین و سرخ شد و رفت...
منم که نیشم تا بناگوشم باز شده بود با سقلمه  ای که شیدا به پهلوم زد به خودم اومدم ، بهم گفت لیش نکنی تو چایی حالا ، خوشگل خانوم
منم خودمو جمع و جور کردم و اخمی بهش کردم گفتم چاییت سرد نشه
در حالیکه استکان چایی رو می رفت بالا گفت ایشالله چایی خواستگاری خودمون
گفتم بد تو کف شوهر کردنی ها
گفت مگه بد ، می خوام عروس بشم ، خانموم خونم بشم ، مامان چهار تا بچه قد و نیم قد بشم ، مامان بزرگ بشم
در حالیکه مقنعه ام رو از گرما تکون می دادم پریدیم تو حرفش که شبا در خدمتم آقا باشم روزا در خدمت بچه ها باشم ، کهنه بشورم ، رخت چنگ بزنم، صبح تا شب به این فکر کنم چی بپزم بریزم تو تاقارشون ، دختر این همه درس می خونیم که تهش این کارا رو کنیم اینا که دیگه سواد نمی خواد ، مدرک دانشگاهی نمی خواد
شیدا گفت اتفاقا می خوام خانوم دکتر بشم همه این کارا رو هم که گفتی بکنم ، مزه زندگی به سختیهاشه و گرنه شیرینی زیاد دلو می زنه
با یه خرما زدم تو کله اش و گفتم خیلی سرخوشی تو،و مقنه ام رو برداشتم و موهامو باز کردم و تکون دادم
شیدا گفت چیکار می کنی دختر! خونه خالس مگه؟
خیلی گرمم شده بود مثل الان که تو دستشویی گیر افتادم و برق رفته و دارم از گرما و بوی گند خفه میشم ،دستی به موهام کشیدم و گفتم خودش گفت راحت باشید بیام بیرون یالا می گیم تازه پیرمرد مهربونی بنظر می رسید...
شیدا هم با تردید مقنعه اش رو بر داشت و موهای مشکیشو تاب داد و با کنایه گفت فقط پیرمرد مهربون بود دیگه؟
گفتم خب که چی و دکمه های مانتوم رو باز کردم و یه خرما گذاشتم دهنم
شیدا اخماش رفت تو هم و گفت دیگه شورشو در نیار دختر حیا کن، یارو یه تعارفی زد تو چرا دو دستی گرفتی؟
گفتم شیدا چی می گی واسه خودت بابا جان این جماعت چشم و دلپاکن ، لوتین، اهل ناموسن، پیرمرد که خودش دختر داره و جوون هم که یه نگاش کردم سرخ شد خیلی محجوب بود طفلکی !
شیدا در حالیکه مقنعه اش رو سرش می کرد گفت فکر کنم فیلم فارسی زیاد دیدی ، آبجی جون کلاتو بزار بالاتر این لوتی بازیها واسه فیلمهاس و بلند شد
گفتم انگار تو هم صفحه حوادث روزنامه ها رو زیاد می خونی ، حالا کجا راه افتادی؟
گفت با اجازه میرم دستشویی ، اونجاست و با دست به گوشه ای از مغازه اشاره کرد که تابلو دبلیو سی به درش نصب بود، منم که دکمه های مانتومو باز کرده بودم دستامو عقب گذاشتم و سرم رو از پشت برگردوندم و چشمامو بستم و به حرفای شیدا فکر می کردم و از باد خنکی که بهم می خورد کیفور بودم که احساس کردم یه نفر بالا سرم ایستاده ، چشامو باز کردم ، همون جوون ظاهرا محجوب بود که حالا با چشاش داشت منو می خورد ، شوکه شدم که سردی چیزی رو روی گردنم حس کردم ، یه چاقوی بزرگ گذاشته بود رو گردنم
گفتم چکار داری می کنی ،چرا یالا نگفتی اومدی بی...
که نگذاشت حرفم تموم بشه و موهامو گرفت تو دستشو و کشید و گفت هیس خوشگله ، خوشگلی تاوان داره باید سهم ما رو بدی
گفتم چی می گی مرتیکه روانی ، بابام دمار از روزگارت درمیاره، به پلیس می گم
گفت چی می گی ، به بابات چی می گی مثلا؟
می گی اوف شدم ، اون چیکار می کنه ، فکر کردی میگه فدا سرت دخترم بزرگ می شی یادت میره ، بدبخت دیگه باید تو خیابون بخوابی اصلا میای پیش خودم همینجا تازه اگه ازت خوشم بیاد و رات بدم، حالا هم زیاد خودتو خسته نکن تا رفیقتم بیاد کار زیاد داریم باهمدیگه ، اسم خوشگلت چیه عروسک؟
تف کردم تو صورتش و اونم نوک چاقو رو فشار داد رو گلوم ، احساس سوزش کردم و دیگه حرفی نزدم
به سمت دستشویی نگاه کردم اون پیرمرد به ظاهر مهربونم که الان بنظر خیلی پیرم نبود با یه چاقو دیگه پشت در دستشویی منتظر شیدا بود ، هم دلم می خواست شیدا بیاد بیرون و پیشم باشه هم دلم می خواست نیاد بیرون و تو این موقعیت گیر نکنه، شیدا که اومد بیرون تا نگاهش به من افتاد تیزی چاقوی اوس اکبر رو زیر گلوش حس کرد جیغی کشید که اوس اکبر با گرفتن دهنش صدای جیغشو خفه

کرد و بهش فهموند که ساکت باشه
بعد ما رو بطرف زیر زمین بردند ، داخل اتاقی شدیم که داخلش تخت خواب و ضبط و تلویزیون و یه ساک بزرگ مشکی و دو سه تا بطری خوشگل بود که می شد حدس زد مشروب باشه،
اوس اکبر در حالیکه با یه دست چاقو رو زیر گردن شیدا نگه داشته و فشار میداد با دست دیگه اونو محکم تو بغلش گرفته بود و به سمت تختخواب می کشوند تنفر و بغض بیچارگی رو تو چشای شیدا می دیدم تا حالا هیچوقت اونا اینقدر عصبانی و مستأصل  ندیده بودم انگار دنبال فرصت بود که با دندوناش خرخره اون بی شرف  رو بجوو، بهش گفتم تو خودت دختر داری ، اگه کسی این کار رو با اونا بکنه چه حالی میشی ؟ جان بچه ات بزار بریم!!  جوون خنده ای کرد گفت این بدبخت زن نداره که بچه داشته باشه مگه نه اکبری ، اوس اکبر به من   خنده زشتی کرد و گفت اوستا اول من، و جوون موهای منو چنان کشید که سرم رو به عقب خم  شد و روی زانوش قرار گرفت طوری که صورتم رو به سقف بود وسریع چاقو را به طرز وحشیانه ای به زیر گلوم فشار داد من شروع به جیغ کشیدن کردم که خیلی خونسرد نوک چاقو رو زیر گلوم فشرد و احساس کردم با یه مقدار فشار بیشتر گلوم رو پاره می کنه ، ترسیدم و ساکت شدم ، اکبر زیر گوش شیدا گفت اگه مقاومت کنی گلوی رفیقت گوش تا گوش بریده میشه بعدشم نوبت خودته، متوجه شدی؟!شیدا چیزی نگفت، اکبر اشاره ای به جوون کرد ، و اونم چاقو رو بالای گلوم نگه داشت طوری که بنظر می اومد هر آن می خواد با ضربه ای کارم رو تموم کنه
که شیدا شروع به باز کردن دکمه های مانتوش  کرد ، زار می زد و لباساشو در می آورد وقتی اون بی شرف روی تخت پرتش کرد و ...
برای اینکه صدای جیغهای شیدا شنیده نشه ضبط رو روشن کردن و  صدای آهنگ رو بالا بردن من قطره های خون  شیدا رو دیدم ، قطره های اشک شیدا رو دیدم،ضجه زدنها شو دیدم ، تن سفید و زیبا شو دیدم که اون بی شرف مثله یه کفتار حریص که به گوشت مفت میرسه امونش نمی داد و من فقط نگاه کردم و اشک ریختم از ترس جونم از ترس جونم ترسیدم من یه ترسو ام که حالا تو دستشویی گیر کردم
وقتی اون حیوون کارش خسته شد نفس زنان از روی شیدا بلند شد و شیدا روی تخت زانوهای خودش رو بغل کرد و نگاهی به من کرد ، تو نگاهش دیگه برقی نبود دیگه نمی تونستم از نگاهش بفهمم چی تو فکرشه، اکبر دستی روی موهای شیدا کشید و گفت دیگه جلد خودم شدی ، همینجا بمون خوشگله
شیدا دستشو کنار زد و گفت کثافت ، کثافت ، کثافت ، که اون کثافت با پشت دست زد تو دهنش و گفت بخاطر بی ادبیت امشب از شام خبری نی ، مودب باش سفید برفی...
جوون چاقو رو از گلوم برداشت خواستم تقلا کنم که دستم رو از پشت پیچوند و گفت حالا نوبت نمایش ماست ، لباساتو در بیار ، فکر دیگه ای به سرت نزنه و گرنه  دوستت رو پخ پخ...فمیدی؟
با گریه و التماس خواستم که ولمون کنن، اما دستم رو محکمتر پیچوند
گفتم باشه باشه دستم رو ول کن برو کنار  ، خودم لباسمو در میارم و اشکام بود که از رو صورتم می ریخت پایین و شروع به در آوردن لباسام کردم ، وقتی برهنه شدم اون بی همه چیز به سمتم اومد که صدای آهنگ قطع شد و نعره اکبر به هوا رفت ، شیدا با تمام قدرت ظبط رو تو سر اکبر کوبوند و به من گفت برو هیلا بدو
منم با تمام توانم یه لگد زدم زیر شکم جوون و دویدم ، مغازه بزرگی نبود ولی انگار یه سال  طول کشیدبه  در خروج برسم ، کلید رو در بود چرخوندمش صدای جیغ بلندی شنیدم ، شیدا بود و همه جا ساکت شد یکی داد زد برو دنبالش الاغ ، و من زدم بیرون و با تمام سرعت به سمت خیابون دویدم و با فریاد کمک می خواستم کف پام می سوخت ، صدای اون جوونک پشت سرم می شنیدم که فریاد می زد وایسا باهات کاری ندارم، اما من دیگه فهمیده بودم نمیشه به حرف یه بی شرف اعتماد کرد،شیدا بهترین دوستمو ، اکبر رذل ترین رذلی که دیده بودم و اون جوونک محجوب نمای بی حیا رو و یه مشت داش مشدی فیلمفارسی ها رو پشت سرم گذاشته بودم و می دویدم فقط می دویدم تا صدای یه زن به خودم اومدم که گفت: خاک بر سرم ، دختر این چه وضعیه ، مگه ناموس نداری و چادرش رو انداخت رو تنم ، اون موقع بود که فهمیدم که چیزی تنم نیست ، کنار یه ساختمون نیمه ساخته نشستم و می لرزیدم ، هر چی می خواستم حرفی بزنم نمی تونستم با دست لرزون اون یارو رو که با چاقو افتاده بود دنبالم نشون دادم ،زن یه پاره آجر از کنار پاش برداشت و بطرفش ول کرد و داد زد ایهاالناس حاشا به غیرتتون ، افتادن دنبال ناموس مردم ، ایهاالناس کمک کنید و با دوتا آجر رفت تو دل جوون ، با چاقویی که تو کتفش رفت فریادش به آسمون رفت اما دیدم با تمام قدرتش آجر رو به گیجگاه اون حرومزاده کوبوند و یارو نقش زمین شد ، زن غرقه به خون رو به من کرد و گفت رفیق بودین؟ نتونستم حرف بزنم با سر جواب منفی دادم ، همون موقع چند نفر دورمون جمع شدن و من از حال رفتم...
انگار یک روز  شد که اینجام ، کیان شوخه خیلی شوخه ولی نه تا این حد ، دیگه نگرانش شدم ، میدونم مسخره اس...

ادامه دارد..  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.