لبخندی ازجنس گریه آسمان : عنوان

نویسنده: Armita

(لبخندی ازجنس گریه آسمان)
نویسنده:آرمیتا.ا
Part1

*رها* 
باغم به لباس عروسم داخل آیینه خیره شدم وتودلم خودم رولعنت کردم بااین بخت شومم.آرایشگرهمین جوری که وسایلش روجمع می کرد خطاب به من گفت:خیلی قشنگ شدی عزیزم انشاالله خوشبخت بشی..تودلم بهش پوزخندی زدم وگفتم شتردرخواب بیندپنبه دانه سری تکون دادم وبه طرف دراتاق رفتم بازکردم درهمانا ودیدن رامین همانا بادیدن ریخت ولبخندزشتش کهیرزدم البته ازحق نگذریم ریخت قیافش بدنبود،چهارشونه قدبلندلب هایی مردانه،پوست سبزه،چشم هایی قهوه ای روشن که چنددرجه ازچشم های من تیره تربود وبینی متناسب ولی چندش من ازاین بودکه می دونستم زیراین چهره خوشتیپ چه کثافت کاری هاکه نمی کنه،بالبخندی که هرلحظه بزرگترمی شد خطاب به آرایشگرگفت مرخصی...وقتی که آرایشگررفت رامین به من یک قدم نزدیک ترشد،رامین هریک قدمی که به من نزدیک ترمی شدمن یک قدم عقب ترمی رفتم این قدراین کاروادامه دادم تابه دیوارخوردم آب دهنم روصدادارقورت دادم یک دستش روکنارم سرم به دیوارزد وهمین جوری که نفس هاش به صورتم می خوردگفت:چه خوشگل شدی پری من....شیطونه می گم تموم آدمای اون پایین که منتظرماهستن روبپیچونم و.....چشمکی تحویلم داد.ولی من داشتم ازترس قالب تهی می کردم.درهمین وقت خداانگارصدای دل من روشنید که یک نفرسریع درزدوبلافاصله داخل شد.رامین کلافه چشماش روداخل حدقه چرخوندوکلافه گفت:خداروشکرکه درداره اینجا من نبایداجازه ورود می دادم؟
وخشمگین به طرف اون فردی که داخل شده بودبرگشت،اون مردبیچاره که ازترس زبونش بنداومده بوددرحالی که به لکنت افتاده بودگفت:آ...قااااا....را.را.راستش...محموله رو...رو...لب...مرز.....گگگرفتن....
رامین درحالی که چهرش به قرمزی می زددادزد:پس این همه آدم اونجانقش چغدررودارن؟هااااا؟مریضم این همه آدم استخدام کردم؟؟هااااا؟یقه مردروگرفت وبه طرف خودش کشیدوتوصورتش غرید:اگه یکی ازاون بی عرضه ها یه غلط اضافی کرده باشی همه تون روبه درک واصل می کنم‌....وبلندتردادزد:فهمیدی؟؟؟مردتندتندسرش روتکون داد.وقتی رامین یقه شو ول کردانگارازقفس آزادشدکه دوتاپاقرض گرفت وازدراتاق سریع بیرون رفت......
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.