لبخندی ازجنس گریه آسمان : عنوان

نویسنده: Armita

(لبخندی ازجنس گریه آسمان)
نویسنده:آرمیتا.ا
Part2
*رها*
 رامین همینجوریشم اخلاق خوبی نداشت اونم حالاکه این مرده اومده بودوبیشتراعصابش روخوردکرده بود،رامین همین جوری که گره کراواتش روشل می کرد به طرف من برگشت وگفت:سریع بیاپایین وازدربیرون رفت...نفس راحتی کشیدم ولی طولی نکشیدکه این بغض لعنتی دوباره به گلوم چنگ انداخت وناراحت روی زانوهام فروداومدم واشکام صورتم روخیس کرده بود،سریع بلندشدم نه نبایدخودم روبه رامین می باختم،روبه روی آیینه تمام قدی وایستادم وصورتم رودرست کردم به صورتم داخل آیینه خیره شدم دختری باچشم های درشت قهوه ای روشن ،دماغی کوچولو،لب هایی قلوه ای وقرمزوابروهایی نازک وپوستی سفید دلم برای خودم سوخت...درست لحظه ای که می خواستم دستگیره درروبکشم وازدراتاق خارج بشم صدای تیزاندازی ازطبقه پایین اومد وبعدش صدای داد.ازترس روبه سکته بودم،چندقدم به عقب رفتم می ترسیدم ازاتاق برم بیرون ولی هرچی که بودمی دونستم به رامین مربوطه...به طرف پنجره دویدم ووقتی که دیدم قفله فهمیدم که رامین فکرهمه جاروکرده حالامن باید چکارمی کردم؟صدای تیزاندازی بیشتروبیشترمی شد ومن ازاسترس روبه موت بودم...که یکدفعه درباز شدورامین درحالی که دستش روشونه اش گذاشته بودوخونی بود داخل شد،نفس نفس می زدمعلوم بودخیلی دردداره ولی هیچی نمی گه تیرخورده بودوروبه من چیزی گفت که کپ کردم......
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.