عاشقی در شرق : اولین ملاقات

نویسنده: samaelise190

اولین باری بود که به صحرایی چنین بی اب و علف سفر می کرد.تنهای تنها بود . صدای جیرینگ جیرینگ کول و بار شترش سکوت محض صحرا را می شکست. به هر طرف که نگاه می کرد جز شن دانه های طلایی رنگ چیزی را نمیدید. 
مشکش خالی از اب بود ۱۰ ساعتی میشد که چیزی نخورده بود لبانش از تشنگی خشکیده بودند.دستار سیاهش را طوری بر سر گذاشته بود که  پارچه اش  صورتش را بپوشاند  .
*(دستار:نوعی عمامه ،پارچه ای که مردمان صحرایی  بر سر میبندند)

نمی دانست که قرار است به کجا برود فقط میدانست که باید مستقیم برود .
مدتی بعد صداهایی را می شنید و تصاویری را میدید که بعد از پلک زدن ازبین بین میرفتند درست است سراب میدید خودش هم متوجه اش شده بود ترسید ،سوار شترش شد و با سرعت بیشتری به طرف شرق حرکت کرد.کم کم از خستگی چشمانش بسته شد و دیگر هیچ نفهمید مدتی بعد چشمانش را باز کرد هنوز روی کوهان شتر نشسته بود خواست از شتر پیاده شود اما جاپایش را ندید  و نقش بر زمین شد. با خود می گفت :دیگر امیدی به زنده ماندن ندارم .همانجا دراز کشید.
به تندی نفس می کشیدو اب دهانش را قورت میداد به این فکر میکرد که حد اقل اجلش بدون جنگ و خونریزیی که ازش فراری بود رسیده
ناگاه چشمانش به شتر افتاد که  گردن را تا پاهایش خم کرده بود و از حوضچه ی کوچکی اب مینوشید چشمانش را مالید گمان کرد که سراب میبیند اما اینبار نه. چهار دست و پا و سینه خیز به طرف اب جهید زمانی که به اب رسید سرش را کامل در ان فرو برد مجال نفس کشیدن نداشت به قدری اب نوشید که تشنگی اش را برطرف کند دوباره بر زمین ولو شد صورتش را به طرف خورشید گرفت و با صدای بلند می خندید با خود می گفت انگار خدایان هنوز از من سیر نشده اند!یک شب در کنار حوضچه اسکان کرد تا خستگی اش را کامل برطرف کند صبح روز بعد لباس هایش را دراورد  در داخل اب پرید خودش را شست کارش که تمام شد شلوار و دستارش را پوشید بر شتر دست و رویی کشید بار و بندیلش را دوباره به ان حیوان بست.
کمی نشست خنجرش را تیز کرد به اطراف نگاه کرد از چادرش دور شد تا شاید چیزی برای شکار بیابد


هنوز کامل از حوضچه دور نشده بود که یادش امد چیزی را فراموش کرده دوباره به سمت چادر برگشت
اما وقتی به انجا رسید شخص دیگری را در کنار حوض دید .
سرش را خم کرد  تند تند  اما بیصدا قدم برمیداشت خودش را به پشت چادر رساند سرش را به ارامی برگردانند دزدکی نگاهی انداخت تا واضح تر ببیند؛ زن جوانی را دید که دامان طلایی رنگ با نقش و نگار های زیبا یی برتن کرده ،به نیم تنه اش زیور الات بسته، هیچ شتر دیگری در انجا نبود، تعجب کرد.! زن کیف کوچکی به همراه داشت و از ان کیف کاسه ایی بیرون اورده بود و با ان اب مینوشید دستار  زنانه ی کارشده ایی برسرداشت که دوپر طاووس بر لبه ی ان وصل شده بودند
زن نقاب پارچه ایی از جنس حریر نازکی برصورت زده بود که از بینی تا چانه اش را می پوشاند ،از زیور الات گران قیمتی که بر دست و پاهای زن بود می شد فهمید که از دزدان صحرایی نیست

(کانون )با دقت بیشتری به زن نگاه میکند مو های صاف و سیاه زن و ارایش چشمانش کانون را غرق در خودش کرده بود گر چه هنوز چهره ی زن زیر نقاب پنهان است اما او برای کانون مانند هوری می مانست.

زن هنوز متوجه ی حضور کانون نشده بود.
کانون از پشت چادر بیرون می اید به ارامی به طرف او حرکت می کند زن تا اورا می بیند از جایش با ترس بر میخیزد چشمان زن به خنجر وصل شده به کمر کانون می افتد به دور و برش نگاه میکند شمشیری که بر پشت شتر بود را از غلاف بیرون می اورد به طرف صورت کانون میگیرد 
کانون دو دستش را به نشانه ی صلح بالا میگیرد:ارام باش باور کن  صدمه ای به تو نمی زنم به کمکت نیاز دارم من پیک هستم از مصر امده ام تا به بین النهرین در شهر اروک بروم من راهم را گم کرده ام به کمک نیاز دارم


زن هیچ نمیگوید اما از نفس کشیدن های پی در پیش میشد فهمید که چقدر ترسیده است زن ارام ارام به عقب میرود کانون به او می گوید ارام باش به تمامی خدایان مصر سوگند که کاری باتو ندارم فقط کمک میخواهم 

ناگاه کانون احساس خفگی میکند به تندی نفس می کشد سرش گیج می رود و بر روی دوزانویش میافتد اخرین کلماتی که به زبان می اورد این است :خواهش می کنم کمکم کن

بعد بر زمین می افتد چشمانش را که باز می کند خودش را در چادرش میبیند نمی فهمد که چگونه وارد شده
اما هنوز خاطرات قبل از بیهوشی اش را به یاد دارد سعی میکند بلند شود اما دستانش از پشت بسته است پاهایش هم همینطور واضح تر به خود مینگرد سر در نمیاورد چه اتفاقی افتاده است
در همین لحظه ان زن را میبیند که به ارامی وارد چادر می شود چندین کاسه کوچک و دارو در دستش دارد
کنار کانون مینشیند 
کانون میپرسد:چرا دست و پایم را بسته ای ؟اما همین که ترکم نکرده ای از تو ممنونم نامت چیست ؟کی میخواهی دست و پایم را باز کنی؟


زن پارجه ی خیسی را برسر کانون میگذارد و با پارچه ی کوچک دیگری عرق های کانون را خشک میکند
سپس شیره ی چندین گیاه را با هاون می کوبد و مخلوطش را روی مچ پای کانون میگذارد کانون در این لحظه فقط سکوت اختیار میکند به پایش نگاه میکند که به شدت عفونت کرده اما خودش نمی داند چگونه زخمی شده است

از زن میپرسد:بیاد ندارم قبلا همچین زخمی  برپایم  بوده باشد؟

زن بالاخره لب به سخن میگشاید :
مارهای دوپاتی انقدر کوچک اند حتی حسشان نمیکنی اما زهرشان کشنده است .


کانون لبخند میزند و به زن نگاه میکند چشمانش را از او  برنمیدارد زن میخواهد پارچه ی روی سر کانون را بردارد خودش را نزدیک به او می کند  کانون صورتش را جلوتر می اورد  و میپرسد :نمیخواهی نامت را بگویی؟

خیر

اما من میخواهم نام فرشته ی نجاتم را بدانم 

زن اعتنایی به او نمی کند پارچه ی خیس را بر میدارد و از چادر خارج می شود ، اما چشمان کانون اورا دنبال میکند زن از  ان طرف پارچه ی نازک چادر پیداست کاسه هارا در حوضچه میشوید کانون به پهلوی راستش تکیه می دهد تا خروجی چادر را ببیند از دور و وارونه وار زن را میبیند که به طرفش میاید زن کنارش می نشیند  و با پارچه ی خیسی که در دست دارد صورت کانون را معتر میکند کانون قطرات خنک اب را در صورتش احساس میکند کمی از حرارت بدنش کاسته میشود زن پارچه را در کاسه ی اب می گذارد  و دوباره ان را خیس می کند پارچه را بر گردن و سینه ی کانون می کشد  
کانون با ابهت خاصی به چشمان زن چشم میدوزد لبخند عجیبی در گوشه ی لبش پدیدار می شود اما هیچ نمی گوید و فقط می نگرد زن به پای کانون نگاهی می اندازد به سرعت داروی دیگری را ازکیسه اش بیرون می اورد اینبار دارو مانند شیره ی گیاهان نبود چند قطره از ان را روی پای کانون میریزد  کانون درد وحشتناکی را احساس میکند و میخواهد  فریاد بزند اما از درد به خودش میپیچید 
  زن تکه ای از کمربند چرمی که در بار کانون بود را برداشت  و در دهان او قرار داد و گفت :هرچقدر که میتوانی گازش بگیر
 کانون انرا در دهان میگیرد و تا توان دارد دندان هایش را در ان فرو میبرد 
زن با خنجرِ کانون زخم عفونت کرده ی اورا پاره میکند و از همان دارویی که داشت بر روی زخم میریزد کانون اینبار فریاد میکشید فریادی بیصدا 
 نمی توانست از شدت درد بدنش  راتکان ندهد عضلاتش سفد شده بود  زن با یک دست پای کانون را نگه میداشت و با دست دیگر چرک ها و عفونت پای اورا تمیز میکرد زن هم به شدت عرق میریخت  کانون  ۱ ساعت بعد از درد کشیدن  بیهوش شد  اینبار که چشمانش را باز کرد زن را در کنارش ندید خوب اطرافش را نگاه کرد هنوز دست و پایش بسته بود زیر اندازی که روی ان قرار داشت عوض شده بود وسایل اطرافش  از لباس هایش گرفته تا  زنجیزهای شتر و کوله اش همه مرتب شده بودند و در گوشه ی چادر قرار گرفته بودند. فهمید کار زن بوده  اما ازخود میپرسید خودش کجا رفته ؟ خواست که بر خیزد به پهلویش تکیه داد باسختی بدن بیجانش را به راست برگرداند خواست که برخیزد اما همین که به پاهایش فشار  اورد ناخوداگاه فریاد زد به پایش نگاه کرد زخمش با پارچه ی سفید و تمیزی  بسته شده بود از درد نقش بر زمین شد و به خود پبچید زن از داخل چادر صدایی شنید به طرف چادر رفت درب پارچه ای را کنار زد سرش را خم کرد تا وارد شود همین که چشمانش به مرد افتاد به سویش شتافت کانون سرش را از درد بر زمین میزد با دستان بسته اش نمیتوانست تکان بخورد  به سرعت عرق میریخت به سختی نفس میکشید لبانش خشک شده بود و سرفه میکرد زن  کنارش نشست دستش را زیر سر کانون برد سرش را بلند کرد از مشک خودش به کانون اب داد  اب از گوشه ی دهان کانون بر گردنش سرازیر میشد کانون هنوز تشنه بود نفس نفس میزد اب مشک تمام شد کانون گفت هنوز تشنه ام 
زن گفت همینجا باش تکان نخور 
سپس رفت و مشک را به سرعت پر اب کرد برگشت کانون هنوز نفس نفس میزد اما حالش بهتر بود دیگر سرفه نمیگرد سعی میکرد با ارام اما طولانی نفس کشیدن ؛خودش را ارام کند  زن که سر رسید کانون به ارامی سرش را برگرداند و تا اورا ببیند زن باز هم نشست اینبار سرکانون را بر پاهایش گذاشت و از مشکش به او اب میداد کانون با چشمان نیمه بازش به زن نگاه می کرد و از دست او اب مینوشید کانون که سیر اب شد سرش را کمی تکان داد و از مشک فاصله گرفت زن سر مشک را بسک وان را  کنار گذاشت . با دست چپش کاسه ای که در سمت چپش بود را به خود نزدیک کرد درون کاسه مقداری اب و پارچه ی خیسی قرار داشت اب پارچه را کمی چکاند و  صورت و گردن کانون را با ان معتر کرد  بار دیگر پارچه را به اهستگی بر سینه ی کانون میکشید زن ضربان قلب کانون را زیر دستانش حس میکرد اندکی مکث کرد به صورت کانون نگاه کرد زن متوجه ی چشمان عجیب او شد رنگ چشمان ان مرد طلایی بود تاکنون هیچ کسی را با چنین چشمانی ندیده بود بغییر از پادشاه سومریان و خدایان سومر ، که هرکدام چشمانی با رنگ روشن داشتند.
با خود میگفت هیچ انسانی همچین چشمانی ندارد ......از خیال که در امد دید کانون به او چشم دوخته حتی پلک هم نمی زند به سرعت سرش را برگرداند سر کانون را بر زمین گذاشت 
طناب پاهای اورا با خنجر  پاره کرد بازوی کانون را گرفت و کمکش کرد تا بلند شود کانون:اگر دستم را بازکنی خودم میتوانم بلند شوم
زن:چون نمیخواهم دست هایت را باز کنم دارم کمکت میکنم 
کانون بدن بیجانش را به کمک ان زن تکان داد و باهم از چادر خارج شدند کانون نگاهی به اسمان کرد افتاب مستقیم بر چشمانش می تابید چشمانش را کمی جمع کرد و سرش را پایین گرفت زن :به پایت اصلا تکیه نده وگرنه دردش بد تر می شود برای راه رفتن به من تکیه کن

کانون به زن مینگرد نیشخندعجیبی به لب میگیرد جثه ی کوچک زن توان تحمل وزن اورا ندارد اما زن به روی خود نمی اورد کانون از عمد فشار بیشتری به زن میاورد زن برای یک لحظه جاپایش را گم میکند اما دوباره به کانون میچسبد 
زن :مسخره بازی درنیار
کانون :خودت گفتی به تو تکیه کنم
زن:اگر بار دیگر این شیرین بازی هارا در بیاوری دست بسته در حوضچه می اندازمت .
کانون نیشخندی میزند و طرف دیگری نگاه میکند زن اورا کنار  اب مینشاند :اب نباید وارد زخمت بشود  
خودم  تنت را میشویم.

کانون نیشخندی میزند اگر دست هایم را بازکنی خودم اینکار را میکنم راستی ؟حالا که نمی توانم راه بروم چرا دستانم را باز نمیکنی؟هنوز نمیخواهی نامت را بگویی ؟

زن:خیر نمی خوام نامم را بگویم .

علاقه ی کانون به دانستن نامش بیشتر می شود.

کانون :خب اگر نمیخواهی نامت را بگویی من برایت نام انتخاب می کنم
بزار ببینم ......فرشته چطور است..؟
فرشته ی من .....ازین به بعد تورا اینگونه صدا میکنم.


زن پارچه ی خیس در دستش را محکم بر صورت کانون زد سپس دیگ بزرگی که از بار شتر کانون برداشته بود را در دست گرفت و وارد چادر شد.


کانون:از نامت خوشت نیامد ،شاید اگر همفکری کنیم به توافق برسیم .....سپس ارام زمزمه کرد :از انجایی که زیاد حرف نمیزنی عمرا به توافق برسیم  ...‌


زن از چادر در امد بر دوشش پارچه گذاشته بود و دردستش همان دیگ بود که داخلش را با زیر انداز قدیمی پر کرده بود .کنار حوض امد و زیرانداز را در اب انداخت .
کانون خودش را به طرف زن به سختی حرکت داد و به اندامش نگاه کرد زیبایی زن نمی توانست  مانع خیره شدن کانون به او شود پوست سفید  ،موهای بلند ریخته شده تا کمر زن ، عقل از سر کانون  میبرد 

کانون :اهل اروک هستی ؟زیرا که اروک دختران زیبایی مانند تو دارد ، اما زیبایی تو با انها فرق دارد هرچقدر هم که انها زیبا باشند تو زیباتری!

زن دیگ را برمیدارد ان را با اب پر میکند از جایش برمیخیزد و اب را بر سر کانون میریزد .کانون چند باری پلک میزند هنوز قطرات اب از سر و صورتش می چکد اما باز هم نیشخند میزند 

کانون :شکی در این نیست که اهل اروک هستی ،زیراکه فقط دختران اروک  مانند تواین چنین  عشوه گری
 میکنند.

زن دیگ را زمین میزند و دوباره وارد چادر می شود

کانون :اینبار کجا می روی؟بیا و بنشین هنوز به سوال هایم پاسخ نداده ایی


زن با کاسه ی کوچکی در دست بیرون می اید کنار کانون مینشیند این بار ارام ارام با کاسه اش بر دوش کانون اب میریزد و با پارچه ی  نسبتا کوتاه روی دوشش اب هارا خشک می کند .کانون هیچ نمیگوید تنها چیزی که در این لحظه میخواهد ان است که زن ترکش نکند . زن شست و شوی دوش اورا تمام میکند حال باید بر پشت او اب بریزد کاسه را با اب حوض پر می کند اما لحظه ای مکث می کند چشمانش به زخم های پشت مرد می افتد که ان هارا قبلا هم هنگام بستن دست هایش دیده بود ؛کانون میگوید:چرا دست نگه داشتی؟ 
زن میپرسد:این زخم ها چطور اتفاق افتادند؟
کانون خشکش می زند نمی داند به زن چه بگوید؛چگونه بگوید که این زخم ها جای بال های کنده شده ی اوست ؟ناگاه تمام خاطرات تلخ مصر برایش تکرار می شود.

کانون:جای زخم های نبرد هست.
زن:نبرد؟بیشتر شبیه سوزاندن بدن با مشعل میماند .

کانون در قلبش می گوید دقیقا همینطور است ......زن که میبیند کانون سکوت کرده چیزی نمی گوید.


کانون:چند ساعت بیهوش بوده ام؟

زن :تقریبا ۶ ساعت.

کانون :یعنی الان نزدیک به ظهر است؟

زن:اری.....جایی میخواستی بری؟

کانون:گفتم که فقط میخواهم به اروک بروم.

زن:در اروک چه کار داری؟ 

کانون:گفته بودم که پیک هستم

زن:گفته بودی، اما هیچ نشانی همراه خودت نداری.

کانون جا میخورد اکنون چه باید بگوید ؟هیچ پیکی بدون نشان و لباس مخصوسش نامه ای منتقل نمی کند.

کانون:حق با تواست .پیک نیستم .از مصر امده ام چون مصر دیگر خانه و سرپناهی برای من ندارد. درواقع مانند تبعید می ماند .

زن:مانند تبعید میماند؟یعنی هنوز تبعید نشده ایی؟

کانون:چه فرقی میکند؟

زن:فراری هستی؟

کانون:اگر پیدایم کنند میکشنم.

زن :زخمت هم به همین دلیل است؟

کانون با مکث می گوید:اری


زن صدای اه درون کانون را می شنود دیگر بحث را ادامه نمی دهد.دوباره کاسه اش را پر اب می کند ، بر دوش کانون میریزد . کانون نوازش انگشتان اورا بر زخم هایش حس می کند هر لمس ش مانند  مرحم درد هایش می مانست  ، کانون واقعا ازاین موقعیت  لذت می برد چون باعث می شد به انچه در مصر افتاده بود فکر نکند.


کانون :خارج از شوخی از اروک می ایی؟ایا اروک نزدیک است؟


زن:اری نزدیک است 


کانون:بدون شتر امده ای؟اصلا تک و تنها اینجا چه کار داری؟


زن:به دنبال دوا برای زهر مار ها میگردم به طبابت مشغولم در صحرا می گردم و گیاهان دارویی کمیابی را پیدا میکنم که خواص دارویی داشته باشند .


کانون:مار هارا خودت میگیری؟اصلابرای چه خودت تنها می ایی؟



زن:مارهارا خودم میگیرم البته اگر زیاد خطرناک نباشند، در شهر کسی مثل من نیست که این کارهارا انجام دهد برای همین داروهایم مرغوب تر هستن .


کانون:اینکه خودت تنهایی میایی خیلی خطرناک است!.اما میخواهم سوالی از تو بپرسم......
از زیور الاتت پیداست که فقط یک زن داروفروش نباشی.پرهای طاووسی که به سر داری خیلی ارزشمند است 
حتی اگر تمام طبیبیات و داروهای یک شهر را بفروشی نمیتوانی یک پر طاووس بخری . اهل دربار یا کاخی هستی؟


از کجا درباره ی پر طاووس میدانی تو از دربار میایی؟چون مردمان عادی هیچ اطلاعی از ارزش این پر و پرنده اش ندارند.

کانون باز هم مکث می کند و به ارامی میگوید :اری

زن: دردربار چه کاره بودی؟

کانون:نمی توانم بگویم.

زن لبخند می زند و میگوید:حداقل دروغ نمیگویی ...‌‌‌....زن رو به روی کانون می نشیند و کاسه ی اب را بر کتف او می ریزد.
کانون به او نگاه می کند و می گوید :از دروغ خوشت نمی اید، اما اگر حقیقت را ندانی خوشحال می شوی؟

زن:اری

کانون سرش را به طرف دیگری میگیرد و می گوید:کاش همه مثل تو بودند.


زن به نرمی لبخند میزند اما لباش بر زیر نقاب حریرش پنهان می ماند 

کانون به زن نگاه می کند و می پرسد: پوست سفید و زیبایی داری  میدانی که تمام زنان چه در مصر و چه در سومر بخاطر نورخورشید پوستشان گندم گون است ازاین رو ارزش زیادی نزد درباریان خواهی داشت فکر می کنم جزئی از زیباترین زنان شهرت باشی درسته؟ چه در مصر و چه در بین النهرین زیباترین زنان را از رنگ پوستشان انتخاب می کنند ، پوستت زیبا است چون از دربار خارج نمی شوی درست است؟

زن مکثی می کند و با کانون چشم میدوزد 

کانون میگوید چون از دربار خارج نمیشوی اینگونه زیبا مانده ای میدانم که فقط درباریان خاص سلطنت هستند که اجازه ی  خروج ندارند.

زن وحشت می کند،و هیچ نمیگوید
باخود میگوید اگرحویتم را بفهمد چه کار کنم ؟یا بهتر است بگویم او چه کار خواهد کرد؟ایا اسیرم خواهد کرد ؟و در قبال ان دِرَم می طلبد ؟ 

کانون چهره ی وحشت زده ی زن را میبیند ،به ارامی میخندد و میگوید حق داری اسمت را نگویی ،سرزنشت نمیکنم اگر من هم جای تو بودم به مرد غریبه ای که امروز دیدمش اعتماد نمی کردم.اما اسم من کانون است

زن از پاسخ عجیب او متحیر میشود انگار دلش ارامی می گیرد

زن:کانونِ......‌‌؟

زن میخواهد ادامه ی نام اورا بداند اما کانون نمی تواند نام کاملش را به زبان بیاورد باز هم اهی می کشد و در دلش چنین می گوید:(کانون انوخ ششم پسر حوروس و وارث تاج و تخت مصر )....‌‌‌‌

کانون:فقط کانون.....درمصر مرافقط با این نام می شناسند.

زن هم به نشانه رضایت سرش را تکان می دهد.دوباره کاسه را بر میدارد و اینبار بر گردن و سینه ی او میریزد .کانون از این کار لذت میبُرد و  پنهانی  نگاهی به زن می کرد و بر گوشه ی لبش لبخند کوچکی نقش می بندد ، زخم سینه ی کانون توجه زن را جلب می کند  زن با انگشاتنش خراشیدگی بدنش را لمس می کند بر سینه راست کانون بریدگی کوچک چاقو که به شکل ضرب در است وجود دارد ،کانون  در این زمان فقط به صورت زن خیره شده بود وبه هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد

زن :این زخم ها برای چیست؟
کانون ناگاه چشمش به سینه ی زخمی اش می افتد، خشکش میزند با خود میگوید :مگر چه قولی به خدایان دادم و به ان عمل نکردم که این نشان نفرین را بر من گذاشتند؟سر در نمی اورم .......

زن هنوز منتظر پاسخ کانون بود.کانون در این لحظه می گوید:

کانون:مال گذشته است ....‌به کسی قولی داده بودم و بخاطرش اینگونه سوگند خوردم.....

زن هم نگاهی رضایت بخش به او میکند و مشغول شست و شو می شود ،اما کانون برای مدتی طولانی در فکر فرو میرود........
کار زن به اتمام می رسد.


زن:خب ......کارم تمام شد.....درکوله بار شترت غذایی پیدا نکردم .....
واقعا نمی توانم درک کنم که انقدر نادان باشی که با توشه ی خالی رهسپار این بیابان بی اب و علف شوی.

کانون :حق با توست انقدر در موقع فرار عجله داشتم که به فکر شکم نبوده ام......


زن :اخرین باری که غذا خوردی کی بود؟

کانون:۱۰ روز پیش خرگوش صحرایی شکار کرده بودم.....

زن:بامن شوخی میکنی؟۱۰ روز است که چیزی نخورده ای ؟هیچ انسانی نمی تواند بدون غذا در این مدت زنده بماند...

کانون میخندد و میگوید:اری حق با توست اینکه تا کنون زنده ام را مدیون خدایانم.
اما دراصل کانون چنین می گفت:درست است انسانها نمیتوانند ۱۰ روز بدون اب و غذا زنده بمانند اما من  انسان نیستم......

زن:نمیدانم حرفت را باور کنم یا نه اما به هر حال می روم تا چیزی شکار کنم...

کانون:خودت تنهایی می خواهی بروی؟

زن:نکند انتظار داری تورا با این پایت با خودم ببرم ؟دست و بالت که بسته است هیچ فایده ایی هم نداری!

کانون:اخر مگر می شود ؟اصلا چه میخواهی شکار کنی؟

زن:مار

کانون:مار......؟مگر مار هم خوردنی است؟اصلا چه می گویی؟

زن از جایش بر میخیزد به حرف کانون توجه ای نمیکند خنجر اورا بر میدارد و وارد چادر می شود

کانون:کجا می روی ؟دست هایم را باز کن حتی با این پا هم میتوانم شکار کنم،.....تنهایی نرو .......هی! ذره ایی هم به من توجه کن 


زن از چادر خارج می شود در دستش عصایی است که انتهای ان به شکل حلالی می ماند 

کانون:از ان عصا برای گرفتن مار استفاده میکنی؟نکن خطر ناک است مرا با خود ببر 

زن هیچ نمی گوید و کم کم از کانون دور می شود و در صحرا به راه میافتد
صدای کانون هنوز در صحرا میپیچد

کانون:کجا میروی ؟......صبر،کن.....مرا باخود ببر.....به خاطر خودت می گویم......نمیخواهم بلایی سرت بیاید.......اهای......صدایم را می شنوی........

زن همچنان راهش را ادامه میدهد تا ان دور دست ها که چشم دیگر  کار نمی کند می رود کانون تا جایی که میبیند  دیگر صدایش به او نمیرسد دست از فریاد های بیهوده بر میدارد

کانون:سردر نمیاورم چرا دختران اروک همیشه با ساز دیگری می رقصند؟ ، این عشوه گری تا کی ادامه خواهد داشت؟......



________________________________________________


۱ ساعت بعد




زن باز میگردد در دستانش ۴ مار مرده با جثه هایی نسبتا بزرگ دارد به نزدیکی چادر می رسد شتر را میبیند حوضچه را هم میبیند اما خبری از کانون نیست کمی جلوتر میاید با خود میگوید مگر می تواند با ان پا حرکت کند ؟چشمانش به دنبال کانون می گشت که ناگهان کسی را پشت سرش احساس کرد .
به سرعت رویش را برگرداند مرد غریبه ی دیگری را دید که لباس های سیاهی برتن دارد و نقابی از همانان که دزدان برصورت می زنند زده.

مردغریبه:به به چه دختر زیبایی !تک و تنها اینجا چه کار داری؟

زن مار هارا رها میکند همین که میخواهد به عقب برود از پشت به کس دیگری برمیخورد به پشتش نگاهی میاندازد اری راه زن دیگری بود 

راهزن دوم:چه زیباست در بازار برده فروشان پول خوبی نسیب مان می شود
به جواهراتش نگاه کن تاحالا همچین چیزی دیده بودی؟


راهزن اول:چرا به برده فروشان بفروشیمش حیف نیست که زنی به این زیبایی را بفروشیم؟چرا پیش خودمان نگه نداریمش.


زن مابین دو مرد بر زمین  می افتد عصایش هنوز در دستش است  ان را به طرف ان دو میگیرد .
هردومرد میخندند 
-باان عصا میخواهی از خودت محافط کنی؟
 راهزن با شمشیرش بر عصا ضربه میزند عصا به طرف دیگری پرت می شود . مرد بازوی زن را میگیرد و تلاش میکند ان را از زمین بلند کند زن خودش را عقب میکشد اما زور مرد را ندارد ،مرد خشمگین می شود
-انقدر تقلا نکن وگرنه صورت زیبایت را زیر پاهایم له میکنم
زن بیشتر میترسد با دست دیگرش بر لباس مرد چنگ میزند ،سعی میکند خودش را از دست مرد ازاد کند اما فایده ایی ندارد  ، مرد دو دست اورا محکم میگیرد ،اورا در حوض پرت میکند .
زن تا زانویش در اب می افتد دامن بلندش تا نیمه خیس می شود مرد میخندد . و به دوستش میگوید که چادر را بگردد و خودش شلاقی را از کمرش بیرون میاورد و به طرف زن میگیرد 
-فرار کردن فایده ای ندارد با این کار فقط مرا خشمگین می سازی و خودت را زخمی میکنی .
سپس با صدای بلند می خندد.
-دوست داشتم اولین دیدارمان را با بوسه ای شروع کنیم اما ببین مرا مجبور به انجام چه کاری میکنی
مرد شلاق را به حالت تهاجم بالا می اورد زن چشمانش را میبندد و دستش را جلوی صورتش میگیرد

در همین زمان صدای فریاد در چادر میپیچد مرد سرش را بر میگرداند و دوستش را صدا می زند
-چاکور .....چاکورر کدام گورستانی هستی ؟


ثانیه ای بعد دوستش را میبیند که به بیرون از چادر پرتاب  و نقش بر زمین میشود.
کانون از داخل چادر بیرون می اید دستانش باز است و به روی دوپایش ایستاده .
زن باخود میگوید مگر می شود؟ 

مردک راهزن ،زن را رها میکند و با شلاق در دستش به طرف کانون می رود شلاق به طرف کانون در هوا می چرخد .کانون دستش را باز میکند انتهای شلاق را میگیرد 
مرد از حرکت عجیب او در شوک میماند .کانون دم شلاق را  در دستش میپیچد و ان را به طرف خودش میکشد ،طناب از دستان مرد رها می شود . کانون شلاق را این بار درست در دستش میگیرد و محکم بر زمین میکوبد صدای شلاق در فضای خالی بیابان پخش می شود .
راهزن اینبار شمشیر ش را بیرون می کشد و به طرف کانون می دود ، اما کانون ماهر تر از انهاست شلاق را با سرعتی که چشم نمیتواند ببیند در هوا تکان میدهد ، انتهای شلاق مانند مار ی که به طعمه اش حمله ور شده به دور کمر مرد میپیچد .راهزن از درد شلاق بسته شده به کمرش فریادی میزند همینکه میخواست تکانی بخورد کانون شلاق را دوبرابر محکم تر از قبل به طرف خود میکشد مردک راهزن بر زمین میخورد شمشیر از دستش می افتد کانون لگدی محکم به پهلویش میزند مرد فریاد کشید صدای شکسته شدن پره هایش را حتی زن شنیده بود .
اینبار چاکور از زمین بر میخیزد شمشیرش را از کمرش بیرون میکشد  به کانون حمله ور می شود ،کانون قبل از اینکه شمشیر به پهلویش اصابت کند جا خالی میدهد به سرعت خم میشود و شمشیر  افتاده بر  زمین مردراهزن را میگیرد ، ان دو مستقیم باهم نبرد میکنند صدای برخورد شمشیر ها در همه ی صحرا پیچید و شتر را میترساند  شتر شیهه میکشد و طنابی که در گردنش به تکه سنگی بسته بود را با تمام قدرت کشید طناب پاره میشود زن برمیخیزد و تلاش میکند شتر را ارام کند زن به سختی با شتر دست و پنجه نرم میکند تا مانع فرار  حیوان شود انتهای افسار ان را میکشد و شتر  را  رام میکند این درحالی است که کانون و مرد راهزن چاکور هنوز درحال مبارزه اند
کانون با شمشیرش چند خراش بر تن مرد میاندازد و لباس مرد پاره میشود   چاکور هنوز نتوانسته به کانون که لباسی بر تن ندارد اسیبی  برساند 
کانون در حین مبارزه از پایش کمک میگیرد علاوه بر ضربه ی محکمِ شمشیر لگدی به او میزند چاکور  کمی عقب میکشد در همین لحظه کانون از فرصت استفاده می کند و با انتهای شمشیر در دستش بر کتف او میکوبد  چاکور فریاد میزند انگار کتفش شکسته اما هنوز شمشیر را از دستش رها نکرده . فقط میتواند نیمی از بدنش را حرک دهد با همان مقدار هم برای اخرین بار به روی کانون شمشیر میکشد اما فقط زخم کوچکی بر بازوی کانون میاندازد کانون که فرصت را معین میبیند از شمشیرش برای خلع سلاح او استفاده میکند بعد با مشت و لگد به جان او میافتد چاکور تحمل مشت های کانون را ندارد پس بیهوش می شود .
در این زمان ان یکی راهزن  با پره های شکسته اش به سختی از زمین بر میخیزد و با خنجر کوچکش به طرف کانون میاید ،کانون او را هم به مشت و لگد میگیرد بدن بیجان مرد به سختی بر روی زمین میخزد کانون  موهای مرد را میکشد و سر مرد را بالا میگیرد  خودش را به صورت کبود و خونی او نزدیک میکند

کانون:چندی پیش درست شنیدم؟به ان زن چه میگفتی؟روی زن دست بلند کردی و قصد دست درازی داشتی؟تک تک انگشتانت را خرد میکنم ، تمام استخوان هایت را جوری میشکنم تا حتی خدایان هم نتوانند درمانت کنند.



سپس انگشتان مرد را زیر پاهایش له کرد  استخوان های انگشتان مرد مانند شکستن تکه چوب خوشکی زیر پای کانون صدا میداد .مرد فریاد میزد کانون ساعد دست مرد را از پشت او کشید هم کتف و هم ارنج مرد شکسته شد مرد بلند تر فریاد میکشید کانون بار دیگر به قدری اورا زیر مشت و لگد گرفت که ان مرد هم بیهوش شد.


کانون از روی بدن مرد برمیخیزد نفسی تازه میکند و بعد به عقبش نگاهی می اندازد چشمانش دنبال زن میگشت زن را در پشت شتر دید از همانجا با صدایی رسا گفت: حالت خوب است؟اسیب دیدی؟

زن همانجا پشت شتر مانده بود و از دور به نبرد کانون  نگاه میکرد . وقتی صدای  کانون را شنید کمی سرش را تکان داد اما هنوز بدنش میلرزید .
کانون کمی به اطراف نگاه کرد کمی دور تر بر تپه ی شنزار ایستاد انگار چشمانش چیزی را دید به طرف حوضچه امد تا به زن برسد زن تا دید کانون به طرفش می اید چند قدمی به عقب رفت و خودش را پشت شتر جا کرد کانون متوجه ی  وحشت زن شد همانجا ایستاد کمی مکث  کرد 


کانون:مطمعن باشم زخمی نشده ای؟


زن باز هم حرفی نزد و سرش را تکان داد. کانون در کنار حوضچه نشست دستان خونی اش را کمی تمیز کرد 

کانون:شتر هایشان را ان طرف شنزار ها گذاشته اند نمیخواهم که تورا اینجا با اینها تنها بگذارم هر چند که میدانم نا نیم روز هم قرارنیست به هوش بیاید.پس همراهم بیا .



زن باز هم باترس به او مینگرد اما قبول میکند.


زن:باشد.


کانون :شتر را هم بیاور.


کانون تند تند قدم می نهاد و به ان طرف شنزار حرکت میکرد زن هم پشت سر او شتر را میکشید .
کانون دوشتر با اسباب گران قیمتی را یافت شتران را به پشت شترش بست ، زن را بلند کرد و بر پشت کوهان  گذاشت و افسار را کشید و با خودش به سمت چادر برد . مردها هنوز بیهوش بودند کانون ان دورا با طنابی بست  لباس هایشان را گشت و سکه هاو چاقو   های کوچک شان راهم از انها گرفت سپس ان دو را 
بر دوشش گذاشت و سوار شتران کرد  .

زن در طول این راه هیچ نگفت و فقط همان کاری را میکرد که کانون می گفت.زن بر روی شتر کانون بود و از انجا به کانون نگاه میکرد
کانون شترش را از افسار دو شتر دیگر جدا کرد و سرش را بلند کرد و به زن خیره شد.

کانون:نمیخواهی چیزی بگویی؟


زن:قرار است با انها چه کار کنی؟

کانون لبخندی زد و گفت

کانون:قلب رعوفت حتی برای انان هم نگران است.....

زن هیچ نمیگوید و منتظر پاسخ کانون میماند.


کانون :قبل از اینکه در این حوضچه سر دربیاورم  در راهم غاری را دیدم ان دو را انجا میگذارم تا فردا صبح با خود به اروک ببرم.



سپس لبخند رضایت بر لبان زن جاری شد اما نیم چهره اش هنوز زیر نقاب حریرش پنهان بود .کانون به جلو امد تا او را از شتر پیاده کند

 ناگاه نسیم ملایمی وزید و نقاب نازک زن را کمی تکاند کانون چهره ی زن را دید ،مهرش به دلش افتاد قلبش تندتر می تپید  از زیبایی او هیجان زده می شد. 
نسیم دیگر نوزید ،حریر دیگر تکان نخورد ،و دوباره پرده بر چهره ی زن زده شد،کانون دستش را به طرف زن گرفت.
 زن دست چپش را در دست کانون گذاشت و دست راستش را بر شانه ی  او ؛کانون چشمانش را از زن برنمیداشت کمرش را گرفت بلندش کرد تا از شتر پایین بیاوردش. اورا برزمین گذاشت اما از خود جدا نکرد کمرش را محکم به خود فشرد .زن خود را در اغوش کانون دید به صورت او نگاه کرد کمی جاخورد کانون مانند دیوانه ها به او نگاه میکرد و لبخند کوچکی بر گوشه ی لبش بود انگار در فکر و خیال خود بود زن با دست چپش به بازوی کانون کمی فشار  اورد تا از او جدا شود اما کانون او را محکم تر به خود فشرد.
 اینبار زن  خشکش زد سرش را کمی به چپ بر گرداند چون کم کم نفس های کانون را بر صورتش حس میکرد، کانون برای چند ثانیه در همین شکل مانده بود که اندکی بعد صورتش را به صورت زن نزدیک کرد
زن باخود چنین میگفت :چه کار میخواهد بکند؟
کانون لبانش  را نزدیک گوش او بردو زمزمه ایی کرد

کانون:پرده برانداختی کار به اتمام رفت،هیچ بلبلی نیست که از زیبایی گل نسراید ، منتظر بلبل بمان تا باز اید.


سپس ارام و نوازشگانه از زن جدا میشود .
لباسش را میپوشد دستارش را بر سر میگذارد و برای بار اخر همه چیز را چک میکند و بر روی شتر مینشیند و بار دیگر به زن چشم میدوزد زن هم در کنار حوض می ایستد و به او مینگرد 

کانون با نیشخند عجیبی بر لبانش میگوید:


کانون:دوست دارم زمانی که بر میگردم هنوز اینجا باشی ،اما نمیتوانم مانع ات شوم که بروی یا بمانی .


زن:هنوز پایت کاملا خوب نشده‌‌‌......


کانون چشمکی به او میزند ،نیش اش تا بنا گوش باز می ماند و افسار شتر را می کشد و به طرف غار میتازد


زن هم لبخند میزند و موهایش را پشت گوش می اندازد و با چشمانش کانون را بدرقه می کند.




______________________________________________________


۱ ساعت بعد 



کانون ان دو مرد را یکی یکی بر روی دوشش میگذارد و در انتهای غار رها میکند استخوان های شکسته راهزن اول در حین جا به جایی  تکان میخورند راهزن به طرز وحشت ناکی اسیب دیده به طوری که اگر تا دوروز با همین  وضعیت بماند  خواهد مرد.
اما چاکور  فقط کتفش شکسته و سر و بدنش از شدت مشت های کانون بیهوش مانده .کانون به چاکور مینگرد و با خود میگوید
《 این پسر فقط ۱۸ سال دارد چرا این راه را درپیش گرفته؟  با اینکه در شمشیر زنی ماهر است اما بدنش هنوز ضعیف است در مقابل زور بازوی مردان ناتوان است.》
هنگام جابه جایی او نشانی بر روی سینه ی چاکور توجه کانون را جلب میکند کانون نزدیک تر می شود لباس چاکور را کنار میکشد بر سینه ی چاکور نشانی را میبیند که قبلا هم در مصر دیده بود .
سربازان و نگهبانان مقدس معبد همچین نشانی بر تن دارند تا روحانیتشان و وظیفه ای که نسبت به خاندان سلطنتی دارند را به رخ مردمان عادی  بکشند این نشان ها از پدران به پسران میرسد . و اکثریت این مردان جادوگرانی قهار هستند.
کانون دوباره به صورت چاکور مینگرد

《پس پدرش از نگهبانان معبد بوده ،چگونه از بین النهرین سر در اورده؟اگر میدانست که چه نعمتی در اختیار دارد از جادویش برای مبارزه با من استفاده می کرد.انگار خودش هم نمیداند دقیقا چه کسی است؟》


سپس ؛به سمت شتر باز میگردد و راهی مقصد می شود.......


__________________________________________________





۱ ساعت بعد


کانون با هردو شتر از دور دست ها نمایان است در فکرش هیچ جز دیدار زن نبود . و همین باعث می شد تا درد پایش را فراموش کند .

زن در کنار حوض نشسته بود ، پاهایش را بقل کرده بود و در انتظار کانون با موهایش بازی میکرد .
حرف های اخر کانون را زمزمه میکرد 《بلبلی نیست که از زیبایی گل نسراید ،منتظر بلبل بمان تا باز اید》
زیر لب ارام میخندید و با شتر  همدردی میکرد:

زن خطاب به شتر میگفت:

زن:اربابت کمی کله شق و نادان است.حواس پرت و سرگردان است .اما پر زور و قدرتمند و به موقعش مانند اگاه ترین مردم شهر به نظر می رسد . نمی دانم در مصر چه اتفاقی برایش افتاده !تو می دانی؟میخواهم درباره اش بیشتر بدانم......
بیا باهم چشم انتظار اورا بکشیم .
نامت چیست ای زیبا؟
کانون هنوز برایت نامی نگذاشته؟
اگر نگذاشته من تو را (جِمِه)صدا میزنم به معنای (دختر ) گمان نمی کنم حتی اربابت بداند که تو ماده هستی....اگر میدانست در این ۱۰ روز از تو تغذیه میکرد.
سپس میخندد و برمیخیزد، کاسه ی بزرگی بر میدارد  بر گردن و سر جمه دست میگشد نازش میکند و زیرش می نشیند تا شیرش را بدوشد .


کانون از راه می رسد از دور دست زن را میبیند و شوق از درونش فوران میکند شتران را با سرعت بیشتری به حرکت در میاورد .
به نزدیکی چادر می رسد زن نشسته است و وقتی کانون را میبیند بر میخیزد کانون از شتر میپرد پایش درد میگیرد و کمی میلنگد زن تا لنگیدن اورا میبیند به سرعت به سمتش  می اید 

زن:مگر دیوانه شده ایی؟پایت هنوز خوب نشده ،ان وقت اینگونه از خود کار میکشی؟

کانون به یکی از شتران تکیه میدهد میخندد و خودش را استوار جلوه میدهد

کانون:تا وقتی طبیب ماحری مانند تو دارم ،تمام زخم هایم خوب می شود .

زن  دست کانون را  می کشد و کنار حوضچه میکشاند ، کانون مینشیند و زن پارچه ی زخمش را باز میکند 
از انچه میبیند غبطه می خورد چشمان زن گرد می شود 

کانون :چه شده است ؟اوضاعم خوب نیست؟
زن:نه ،کاملا برعکس ،زخمت تا مقدار زیادی بهبود پیدا کرده.عجیب است واقعا عجیب است هر انسانی با چنان زخمی حد اقل ۷ روز را نمیتوانست راه برود اما تو.......


کانون خودش را نزدیک تر می اورد و با نیشخند عجیبش ارام میگوید:


کانون:میخواهی رازم را بدانی؟

زن نزدیک تر می اید 

کانون بلند میخندد و میگوید:

کانون:هرکه طبیب زیبایی مانند تو داشته باشد دردش را فراموش میکند 

زن میخواهد بخندد اما خودش را نگه می دارد، دستش را ارام جلوی دهانش می گذارد تا لبخندش پدیدار نشود 

کانون:لبخند زیبای تورا ندیده بودیم که ان هم نسیبمان شد ،شوق چشمانت چه زیبا است مانند درخشش ستارگان در سیاهی چشمانت



زن :از این همه شیرین زبانی چه نسیبت می شود؟

کانون به ارامی میگوید:
کانون:وقت گذرانی با تو برایم مانند زندگی در کاخ است .



زن اینبار جدی تر از همیشه میپرسد چگونه دست هایت را باز کردی؟


کانون: طناب ها به اندازه ی زنجیر ها محکم نیستند ،اگر برای تو باشد حتی زنجیر هم میگشایم.


زن جدیت کانون را ندید میگیرد و میگوید :

زن:میتوانی زخمت را در اب شست و شو دهی . بعد هم اتش روشن کن میخواهم مار هارا کباب کنم

کانون:مار؟باز هم سر حرف ایستاده ای !نمیخواهم مار بخورم خودم میروم و شکار میکنم

زن:حق نداری جایی بروی، گوشت مار برای بدنت مفید است ،زخمت را درمان میکند .درضمن نزدیک به غروب است تا دقایقی دیگر همه جا تاریک می شود، و نمیتوانی چیزی برای شکار بیابی

کانون ازرده خاطر میشود و با اه و ناله میگوید:

کانون:چون تو میگویی قبول است.
 
سپس در حوض میپرد ، اب حوض بر زن میپاشد و زن جیغ می کشد و کانون را سرزنش می کند


زن:چه کار میکنی دیوانه ؟لباس هایم را خیس کردی.

کانون فقط میخندد و بیش تر در عمق اب جای میگیرد

زن :کدام دیوانه ایی با لباس در اب میپرد ؟کانون با تو هستم.


کانون در اب شناور میماند 
و میگوید:مگر زمانی که التماست میکردم برای شکار مار نروی به حرف هایم گوش کردی؟چرا اکنون به تو گوش کنم؟



زن:بخاطر مار  هاست که اینگونه رفتار میکنی؟باشد تا فردا گرسنه بمان .۱ روز اظافه تر بی غذا ماندن که چیزی از تو کم نمی کند



کانون :باشد ،باشد. قهر نکن الان می ایم.


زن به درون چادر می رود 
کانون هنوز هم در حوض از اب لذت میبرد تمام خستگی های بدنش یکباره تمام شد چشم هایش را میبندد در اب فرو میرود سکوت محض را میشنود فکرش ارام می شود به بالای اب میاید به اسمان نگاه میکند ستارگان را میبیند و از منظره لذت میبرد .



کمی بعد از اب بیرون میاید اتشی روشن میکند لباس های خیسش را از تن می کَنَد .زن برای او لباسی تازه می اورد تا به تن کند .

زن:چرا اینگونه نگاه میکنی؟لباس دیروزت را شستم


کانون:میخواهی تا شب بمانی؟


زن :از من خسته شده ایی ؟

کانون: خانواده ات نگرانند


زن در فکر فرو میرود و با لبخند میگوید


زن :اکنون تو بیشتر به من نیاز داری ،میدانم که خانواده ام خیلی نگرانند و همین حالاهم چندین سرباز برای یافتنم اورده اند .اما تو بیشتر به من نیاز داری نمیتوانم ترکت کنم

کانون لبخندی از روی محبت میزند 
و به ارامی  میگوید:


از تو ممنونم........اگر نبودی و ترکم میکردی بیشک می مردم .......


زن: میدانم، من طبیبم  و تو بیمار من .

کانون:چرا فرشته ی نجاتم باید انقدر زیبا باشد؟نمیدانم با خدایان چه کردم که انقدر مرا دوست دارند و زیباترین هوری شان را برای من فرستادند


زن میخندد و به ارامی میگوید:

نامم ( بیشامون ) است .


کانون تعجب میکند .بعد از این همه مدت اولین باری است که زن نامش را به او میگوید ،لبخندی بر لبان کانون نقش میبندد که زن تا کنون نظیرش را ندیده بود لبخندی که از ان پرستش ، لطف ،معصومیت ، مهر و ارامش میبارید . بیشامون به چشمان کانون خیره شد به چشمانی که از دنیای دیگری امده بودند خیره شد ابهتِ معنویِ خداگونه ای را که قبلا در چشمان پادشاهش دیده بود  ، در چشمان کانون احساس کرد .نگاه کردن به ان چشمان برایش هم ترس برانگیز بود و هم جذاب ،درست همان احساسی که موقع نگاه کردن به چشمان پادشاهش داشت.دلش ارام و قرار نداشت ،می خواست هرچه زود تر از راز پنهان این چشمان سردربیاورد 

بیشامون:هیچ انسانی را ندیدم که همچین چشمانی داشته باشد اما تا بخواهی خدایانی را دیدم که چشمانی به روشنایی......

کانون حرف بیشامون را قطع میکند دستش را ارام به طرف مو های افتاده بر شانه بیشامون  میگیرد با انگشتانش به نرمی با موهای او بازی میکند این کار را به اهستگی انجام میدهد و می گوید:



کانون:پس در شناختن انسانها از روی چشمانشان استعداد داری، راست میگویی چشمانم را از انسان ها به ارث نبرده ام بلکه اعطای خدایان است.میخواهی هدیه ی دیگری که از خدایان گرفته ام را ببینی؟

بیشام
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.