عاشقی در شرق : درکاخ زیگورات

نویسنده: samaelise190

ساعت در حوالی عصر بود ،تالار اصلی زیگورات با ستون هایی که هر کدام قطری به اندازه ی ۴متر و ارتفاعاتی بیش از ۳۰متر داشتند از سویی که تابش نور از پشت تخت پادشاهی گیلگامش عبور میکردند مانند مناره هایی نگارکاری شده بازتاب نور را به سوی کف تالار منعکس میکرد.
اینگونه معماری یکی دیگر از شاهکارهای دولت اروک و از جمله به معماری گیلگامش بود.
گیلگامش سلطان اروک یک سوم ان انسان و دو سوم ان خدا بوود.
پرده های حریر طلایی رنگ افتاب گیر اویزان پشت تخت سلطنتی با وزش بادهایی ملایم ونرم به رقص در امدند ، سوی باد کمی برگ و خوشه و غبار با خود به درون تالار اورد؛موهای قهوه ای لخت و مایل به بور متوسط الیاحضرت کمی در جهت بادتاب خورد.
صدای هوهوی باد تا انتهای تالار طلایی رنگ استوانه ای کاخ پخش شد اما این تنها صدایی نبود که شنیده میشد یک صف طویل از مردمان هرکدام با لوحی در دست که از قضا شکایات و مشکلات کشاورزی یا محلی شان را نشان میداد یک به یک زیر نظر سربازان سلطنت همراهی و رسیدگی میشدند اگرچه شهر قاضی داشت اما گیلگمش از نظاره گر و قاضی مردم بودن لذت میبرد.
البته گاهی این لذت تبدیل به عادات کسل کننده ای میشد اما با اینحال رسیدگی به عموم با چشمان خودش را از وظایف خود میپنداشت ،شاید برای همین بود که به او مرد خستگی ناپذیر میگفتند که از سختی ها شادتر میشد.
صدای وز وز مانند صف ،سکوت زیبا و شمایل رسمی تالار اصلی را میشکست ، این موضوع یا بهتر است بگوییم این ساعات از روز مورد پسند شاهه رسمی پسند و اشراف گرای اروک نبود.


جوان خوشچهره ای با لباسی نظامی و کلاه خود نقره ای با ردایی سبزرنگ ک از شانه چپش اویزان بود یک به یک لوحینه های مردم را با صدایی رسا برای شاه شرح میداد و شاه گاه با اشاره و گاه با سخنی در حد چند کلمه به مشاورانش امر میکرد که چه بگویند و چه کار کنند.
از قضا بوی کلافگی می امد ، ان هم از چه شخصی؟ گیلگمش؟ همان که خستگی ناپذیرترین مرد بین النهرین بود؟ سیدوری ، که از سپیده دم تا به کنون تمامی حرکات و رفتار شاه را زیر نظر داشت ، اگاه ترین فرد نسبت به این موضوعه کلافگی و کم سخنی سلطانش بود.

جوان هنوز مشغول شرح دادن لوحینه ها بود که پادشاه با دستش نشانه ی سکوت داد.
سپس اه سنگینی کشید و با صدایی خفه به گونه ای که هیچ کس غیر از خودش و سیدوری صدایی نشنود دست از چانه برداشت و رو به سیدوری پرسید:
《بیشامون هنوز پیدا نگشته؟》
سیدوری که در ذهنش داشت تعداد دفعات پاسخ به این سوالات پادشاه از دیروز را میشمرد با ابروهایی درهم برای بار ۴۳م پاسخ داد《 خیر پادشاهم هنوز باز نگشته.》
بازدم عمیق و طولانی از بینی گیلگمش خارج شد، سپس چشمان کم نظیر طلاییش را با حالت مخلوطی از عصبانیت و تاسف به سمت صف ایستاده در راهرو کاخ برگرداند.
هر ندیمه ی دیگری که در نزدیگی پادشاه بود با دیدن این حالت از چهره او از ترس دست و پایش را گم میکرد زیرا که میدانست بعد از این حالت ممکن است چه کارهایی از پادشاه سربزند.

سیدوری کمی چارقد بلند و یشمی رنگش را مرتب کرد کمی خم شد تا خود را به گوش گیگمش برساند صدای النگو های دست و بازووانش مورد توجه گیلگمش قرار گرفت و همین باعث شد بار دگر سرش را سمت صورت سیدوری بگیرد. سیدوری با صدای زنانه و اهسته اش گفت:《سرورمن، اینگونه به این انسانهای ظریف ننگرید انها که نمیدانند نگرانی و عصبانیتتان بخاطر نبود بیشامون است . وقتی ابهت چشمان شما که همچو خدای رعد میماند را میبینند سخت به وحشت میافتند.》
گیلگمش با نگاه تمسخر امیز و پوزخندی بر لب به نشانه ی انکار حرف او میگوید:《اه سیدوری ...اصلا از کجا میدانی این عصبانیتم به طبیب اعظممان مربوط است؟》
سیدوری بار دگر بیشتر لبهایش را به گوش وی نزدیک میکند و میگوید:《پادشاهم .....طی این ۱۱۰سال من بزرگتان کردم و تمام کارهایتان را زیر نظر داشته ام ....بنظرتان من از گمان ها و احساساتتان راجب به بیشامون بیخبرم؟

اینبار گیلگمش چهره اش را درهم فشرد اخم ها درهم کشید و سعی در محار خود داشت:《مراقب حرف هایت باش سیدوری》
چشمان سیاه سیدوری که در شیطنت کم از چشمان او نبود برقی زد و گفت:《چه میشنوم پادشاه؟ایا مرا تهدید میکنی؟ ، امیدوارم سرور من کسی حرف های مارا نشنیده باشد!》

گیلگمش اما با بی اعتنایی از حرف هایی که بین او و مشاورش رد و بدل میشد میگذرد و چشم غره ای ریز به او میاندازد سپس با صدای مردانه و محکمش خطاب به جوان راوی میگوید: ای انسان انچه تا چندی پیش از ان سربازمیزدی را دوباره بخوان.

تا که راوی بخواهد لب تر کند ،ناگاه صدای استرانی که بیشامون را تا کاخ همراهی میکردند سر میرسد.
کنیزک استر قبل از ورودش به دالان با صدایی رسا میگوید: دخت تابادو به کاخ بازگشتند ای سربازان اجازه ورود دهید.

سربازانه ایستاده در انتهای دالان که نیزه هاشان را با دیدن استران به شمایل ضربدر دراورده بودن بعد از دیدن طبیب اعظم ابتدا درود فرستادند و راه را بازکردند.  
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.