نبرد قلعه (Stronghold Battle) : فصل اول: پسر شاهین و مشت آتشین

نویسنده: Omega

-میراج، بسه دیگه، بیا برگردیم.
-تو که اینقدر ترسو نبودی! بیا، فقط نگاه میکنیم.
 صدای نعره مردان مبارز از همه جای کلوپ به گوش می رسید، مونارچ به همراه دوست ماجراجویش، میراج، به یک کلوپ مبارزه زیرزمینی آمده بودند. آن دو بهترین دوست یکدیگر بودند اما مثل بقیه دوستان به کلوپ های بازی کامپیوتری نمی رفتند، دو سالی میشد که با هم در کلاس مبارزه کنگفوی چینی ثبت نام کرده بودند و هر دو به تماشا کردن مبارزه علاقه وافری داشتند. ولی میراج بعضی مواقع از حد و حدود خودش فراتر می رفت.
   میراج در حالی که مونارچ را با خود می کشید، به جمعیت شلوغ دور رینگ مبارزه رسید. مردمی که آنجا جمع شده بودند با هم در مورد اینکه کدام یک از مبارزان برنده میشود، شرط بندی میکردند. مونارچ وقتی دو مبارز را دید علاقه اش به دیدن مبارزه بیشتر شد.
-و اینک، بهترین مبارزی که سال ها اینجا مبارزه کرده و هیچوقت هم شکست نخورده، لوکاس ملقب به هالک شگفت انگیز!
   مونارچ مرد سفیدپوست بزرگ جثه ای را دید که در دوبنده بنفش وارد رینگ مبارزه شد، لوکاس مبارز چنان نعره ای زد که جمعیت حاضر در کلوپ برای لحظه ای ساکت شدند. لوکاس دستی به ریش های قرمز رنگش کشید و با پوزخند به مرد جوان مبارزی خیره شد که در گوشه رینگ ایستاده بود.
-ولی، مبارزی که اون گوشه رینگ ایستاده، کسیه که هیچکدوم از ما باورش نمیشد امشب بتونه این تعداد از مبارزای ما رو شکست بده... و اون کسی نیست جز... سنتینل!
   سنتینل مرد سیاهپوست با موهای مشکی بود که در لباس آبی، آنسوی رینگ ایستاده بود، میراج با آرنج به مونارچ سقلمه ای زد و با خنده گفت: اون لاغر مردنی تونسته مبارزای اینجا رو شکست بده؟ من که باورم نمیشه! مونارچ که خیلی کنجکاو شده بود گفت: باید ببینیم! آنها کمی جلو تر رفتند تا بتوانند بهتر مبارزه را تماشا کنند.
   مبارزه شروع شد، چراغ بالای رینگ سو سو می زد. لوکاس با قدرت به سمت سنتینل دوید، اما سنتینل در کمال ناباوری حضار، با سرعت جاخالی داد و با دست به کله کچل لوکاس ضربه زد، صدای مضحکی بلند شد که جمعیت را به خنده واداشت. لوکاس که بسیار عصبانی شده بود با مشت های بزرگش به سنتینل حمله کرد اما او مثل یک پرنده از زیر مشت های او فرار میکرد، میراج که حیرت زده شده بود گفت: خیلی سریعه!
   سنتینل به سمت طناب های رینگ فرار کرد و خود را روی آنها انداخت و بر روی لوکاس پرید، لوکاس مثل یک تراکتور به این سمت و آن سمت میرفت. مونارچ گفت: سنتینل میخواد لوکاس رو روی زمین بندازه. اما لوکاس سنگین تر از این حرف ها بود، سرانجام چیزی که سنتینل فکرش را هم نمیکرد، اتفاق افتاد. لوکاس سنتینل را گرفت، او را بلند کرد و با تمام قدرت او را با کمر بر روی زانوی خودش فرود آورد. میراج و مونارچ هر دو از تعجب فریاد کشیدند، به نظر می آمد کمر سنتینل شکسته باشد. لوکاس به سمت جمعیت فریاد زد: هالک آدم بدا رو له میکنه!
   داور به بالای سر سنتینل رسید، در گوش او چیز هایی گفت و پس از مدتی سنتینل با دهان خونی از روی زمین بلند شد. لوکاس به او نگاهی انداخت و گفت: بازم میخوای؟، سنتینل گفت: تازه گرم شدم! لوکاس به سمت سنتینل دوید، اما سنتینل آنچان ضربه ای به لوکاس وارد کرد که او برای حفظ تعادلش مجبور شد چند قدم به عقب بردارد. لوکاس تعجب کرده بود، اما سنتینل فرصت تعجب کردن به او نداد، با سرعتی فراتر از یک انسان عادی به سر و صورت و بدن لوکاس مشت میزد. به قدری سریع این کار را میکرد که مشت هایش را نمیتوانست دید، آخرین مشت را که گویا بیستمین مشت بود، بسیار محکم به سینه لوکاس وارد کرد. لوکاس چند ثانیه ای ایستاد و سپس خون از دهانش سرازیر شد و به پشت افتاد.
  پیروزی شکوهمندانه ای بود، سنتینل ایستاد و دستانش را بالا گرفت. جمعیت حاضر به جز کسانی که روی لوکاس شرط بسته بودند، از خوشحالی فریاد کشیدند. حتی مونارچ نیز از هیجان فریاد کشید اما میراج ساکت بود، مونارچ متوجه میراج شد و به او گفت: به چی فکر میکنی؟
-آقایون و خانمها، این شما و این، سنتینل شکست ناپذیر!
 بار دیگر موجی از سمت جمعیت برخواست، مونارچ به سنتینل نگاه میکرد که به گوشه رینگ رفت و کمی آب خورد و دهانش را شست.
-خب... خب... خب، نفر بعدی کیه؟ هر کی بتونه سنتینل رو شکست بده تمام این پونصد دلار رو از آن خودش می کنه!
 میراج که تا الان تردید داشت، مطمئن شد که میخواهد چکار کند. به سمت رینگ رفت، مونارچ شانه اش را گرفت و گفت: چکار میکنی؟ میراج با لبخند گفت: باید مهارت هام رو بسنجم! مونارچ که نمیتوانست باور کند، گفت: ولی خودت دیدی که اون چطور مبارزه می کرد، نمی تونی شکستش بدی. میراج گفت: منو دست کم نگیر! مونارچ با اصرار گفت: اون خیلی سریعه! اما میراج بدون توجه به او از طناب های رینگ بالا رفت.
-خب... اینجا یه بچه داریم!
 میراج به گزارشگر گفت: میخوام مبارزه کنم!
-بچه جون، درس هاتو خوندی؟
-من اون پونصد تا رو میخوام!
-مطمئنی که میخوای با سنتینل مبارزه کنی؟
میراج سر تکان داد.
-مطمئنی؟
  سنتنیل جلو آمد، با تردید گفت: تو... تو واقعا میخوای با من مبارزه کنی؟ میراج گفت: مطمئن باش شکستت میدم. مونارچ نگران دوستش بود، آنها فقط شانزده سال داشتند و از شواهد پیدا بود که میراج شکست میخورد! میراج سریعا لباسش را بیرون آورد و مشت هایش را با بانداژ کرد، مونارچ هنوز نگران بود.
  مبارزه شروع شد، سنتینل هنوز برای مبارزه کردن تردید داشت آخر میراج خیلی بچه سال بود، ولی در واقع میراج را دست کم گرفته بود. میراج همانند شاهین به سمت او یورش برد و با ضربات پی در پی او را مورد عنایت قرار داد، اما خب سنتینل بسیار سریع تر بود. بیشتر ضربات او را رد کرد، اما خب... چند ضربه ای هم خورد. سنتینل فهمید که میراج یک مبارز آماتور نیست، پس کمی بیشتر مبارزه را جدی گرفت. سرعت سنتینل ثانیه به ثانیه بیشتر می شد اما عملکرد میراج خیلی بهتر از لوکاس بود. میراج از مشت، لگد و طناب رینگ استفاده می کرد. سنتینل در تمام طول مبارزه در هوا به دنبال میراج می گشت، زیرا او از ضربات هوایی استفاده میکرد. سرانجام سنتینل خسته شد و پس از آن ضربات محکمی از میراج خورد، سنتینل به زمین افتاد. میراج خوشحال از اینکه مبارزه را برده ایستاد و منتظر گزارشگر شد تا پول را برایش بیاورد اما او را دید که با لبخندی پلید به پشت سر میراج نگاه میکند، میراج رکب خورده بود. سنتینل او را بازی داده بود، آخرین چیزی که میراج دید مشت سنتینل بود که با تمام سرعت به صورت او خورد و پس از آن همه جا رنگ تاریکی گرفت.
-نههههههه!
 مونارچ شوکه شده بود، بهترین دوستش کف رینگ افتاده بود. اما داور مسابقه را متوقف نکرد زیرا جو حاکم بر جمعیت بسیار بالا بود و همه در حال شرط بندی بودند. سنتینل روی سینه میراج نشست و شروع به مشت زدن کرد، این مشت ها رفته رفته سریع تر شدند، سنتینل عصبانی بود. مشت هایش آنقدر سریع بودند که میشد رگه های صاعقه را روی دستانش دید. میراج غرق در خون بود، مونارچ باید کاری میکرد.
   مونارچ با سرعت به درون رینگ پرید و با لگد سنتینل را به طرفی پرت کرد، صورت میراج همانند مرده ای میماند. خشم همانند آتشی که درون کیسه ای باشد، قلب مونارچ را سوزاند. ایستاد و به سنتینل نگریست، سنتینل با سرعت بسیار زیادی به سمت مونارچ حمله کرد، مونارچ شوک خفیفی را احساس کرد، دستانش را مشت کرد و آنرا به سمت سنتینل که دیده نمیشد پرتاب کرد. مشتش به سنتینل نخورد ولی با هر ضربه مشتش داغ تر و داغ تر میشد، آتش از درونش زبانه میکشید و ناگهان منفجر شد! گلوی سنتینل را که دورش میچرخید و به او ضربه میزد را گرفت و به او را به سمت طناب های رینگ پرتاب کرد، وقتی سنتینل به طناب ها رسید مونارچ بر روی او پرید، با مشت به صورتش کوبید. سنتینل روی زمین افتاد، مونارچ بی خیال نشد، باید خشمش را خالی میکرد. روی او نشست همانگونه که او روی میراج نشسته بود و با مشت به سر و صورتش کوبید. صدای حضار بلند شده بود، زن ها جیغ می کشیدند و مرد ها فریاد. مونارچ اما هیچ چیزی را نمیشنید. آتش جلوی چشمانش را گرفته بود، همین که آمد مشت آخر را بزند، به خود آمد. صورت سنتینل سوخته بود، کف رینگ سیاه شده بود و جمعیت متواری شده بودند.
   مونارچ بلند شد، از مشت هایش دود بلند شده بود. نمی دانست چه اتفاقی افتاده، میراج را از روی زمین بلند کرد. گزارشگر با تعجب به داخل رینگ آمد، همانطور که سعی میکرد از مونارچ دور بماند چند بسته پول را به سوی او گرفت. مونارچ در حالی که دست میراج را روی دوشش انداخته بود، گفت: این پول ها خوردن نداره! سپس نگاهی به سنتینل کرد که روی زمین بی هوش افتاده بود. به او اشاره کرد و گفت: خرج دوا و درمون او بیچاره کنین! و از کلوپ تاریک زیر زمینی خارج شدند.
   مونارچ وقتی به سمت درمانگاه میرفت، صدای گزارشگر را می شنید که در میکروفون میگفت: امشب عجیب ترین شب زندگی من بود، سنتینل صاعقه وار، پسر شاهین و مشت آتشین! خب رفقا بیاین رینگ رو تمیز کنید، واسه امشب دیگه بسه!
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.