راز اردوگاه نفرین شده : ماجراجویی شبانه 

نویسنده: Soltan

آتوساکه خیلی وحشت کرده بود در حالیکه احساس میکرد قلبش ممکن است هرلحظه از درون سینه اش به بیرون بپرد؛ با دستپاچگی از روی نیمکت بلند میشود و سلف غذاخوری اش را میندازد. ستاره نیزکه دست و پایش راگم کرده بود در زیر میز پناه میگیرد. همه ی بچه هاجیغ و دادمیکردند و هرکدام به سمتی میدویدند. ودرست لحظه ای بعد همه جاآرام میشود و سکوت و سکون رازآلودی کل سالن غذا خوری را در برمیگیرد!

در همین موقع خانم آتش افروز دوان دوان از راه میرسد.او ابتدا نگاه سریعی به سالن غذاخوری در هم ریخته وآشفته که انگار بمبی درآن منفجرکرده بودند میندازد؛ و بعد درحالیکه نفس نفس میزند میگوید: چیزی نیس دخترا لطفا آروم باشین...یه زمین لرزه ی خیلی کوچیک بود جای نگرانی نیست! ستاره با شنیدن این حرف از زیرمیز به بیرون می آید ونفس راحتی میکشد. آتوسانیز که می توانست تصورکند قیافه اش چقدر به هم ریخته و آشفته شده است دستی به صورتش میکشد و موهای جلوی سرش راکه در پیشانی اش ریخته بودند مرتب میکند. ولی ملیکاهمچنان داشت میلرزید و درحالیکه صورتش بسیار ضعیف و بیمارگونه بنظر می آمد؛ مدام ازجا می پرید و با چشمانی وحشت زده به دور و برش نگاه میکرد.

وقتی نوبت به سانس مطالعه شبانه میرسد آتوسا ملیکارا در اتاقکی مجاور اتاقک خودش قرار میدهد وهر ازگاهی ازبالای دیواره ی اتاقکش سرک می کشید تااز احوال اوخبردار شود؛ وهربار او را میدید که همچون جوجه گنجشکی در قفس گوشه ای کز کرده است و برخود میلرزد.

ساعت۱۱شب وقت خواب بود و بعد از اینکه همه ی بچه هادر تختهای خود قرار میگیرند؛ خانم آتش افروز وارد سالن خواب میشود و درحالیکه صدای تق تق کفشهای پاشنه بلندش درفضا می پیچید وسایه اش دراثر نور نارنجی رنگی که از داخل راهرو به درون سالن می تابید بسیار بزرگ و ترسناک بنظر می آمد؛ شروع به قدم زدن در طول سالن خواب میکند وباصدایی آرام و نجوا گونه میگوید: بخوابید دخترای عزیز من زودتربخوابید. فردا روز جدیدی رو در پیش داریم. باید یه عالمه درس بخونین پس زودتر بخوابین. نباید سر وصدا کنین یا به انجام کارای متفرقه بپردازین الان فقط باید بخوابین... و تا زمانیکه خورشید طلوع نکرده به هیچ وجه پاتونو ازسالن خواب بیرون نمیذارید! بسیارخب امیدوارم که شب آرومی داشته باشین. وبعدهم ازسالن خواب خارج شده و درپشت سر او محکم به هم کوبیده میشود.

آن شب درست زمانیکه آتوسا داشت به متکای سفت و ناهموار عادت میکرد وچشمهایش تازه گرم شده بودند؛ ناگهان صدای پچ پچ و زمزمه هایی ازفاصله بسیار نزدیک به گوشش میرسد. آتوسا که گمان میکرد خیالاتی شده است به پهلو میچرخد و پلک هایش را محکمتر روی هم فشار میدهد. ولی صدای پچ پچ همچنان به گوشش میرسید و او را ناراحت میکرد. آتوسا که خیلی کلافه شده بود ازجابرخواسته و روی تختش می نشیند. او که کمی تعجب کرده بود با چشمانی تنگ شده و ابروانی گره خورده به منظره ی پیش روخیره میشود.

تخت ملیکا درست بغل دست او بود ودختری که درطبقه ی دوم آن میخوابید داشت آهسته با ملیکا بر سر موضوعی جر وبحث میکرد. آتوسا خمیازه ای میکشد و درحالیکه بدنش را کش و قوسی میدهد بالحن خواب آلودی میگوید: ببینم بچه ها نصف شبی دارین راجب چی تبادل نظر میکنین؟! دختری که درکنار تخت ملیکا ایستاده بود باشنیدن صدای آتوسا ابتدا ازجا می پرد. او که نیلوفر نام داشت خودش را به آتوسا نزدیکتر میکند و صدایش را در حد زمزمه پایین می آورد: وای ببخشید توروخدا واقعا متاسفم که بدخوابت کردم...همش تقصیر این ملیکاست! آتوسا نگاهی به ملیکا که روی تختتش چمباتمه زده بود میندازد و دوباره رویش را به نیلوفر میکند: ببینم اتفاقی افتاده؟ موضوع چیه؟ چی شده؟ نیلوفر که بنظر میرسید کمی خجالت کشیده گونه هایش قرمز میشود و سرش را پایین میندازد: اممــمم خب راستش من شبا تا صبح چندبار باید برم دستشویی آخه میدونی مشکل کلیوی دارم. الانم میخواستم برم دستشویی که اون یه دفعه جلوموگرفتو مانعم شد...ملیکامیگه این کار خیلی خطرناکیه نمیدونم میگه تا وقتی که هوا روشن نشده نباید پامو از اینجابیرون بذارم!!

آتوسا درحالیکه لباسش را مرتب میکند و از تختش پایین می آید میگوید: بسیارخب منم باهات میام.

ــ اوه جدی؟ مگه توهم دستشویی داری؟؟

ــ نه فقط میخوام یه سر وگوشی آب بدم!

ملیکا باشنیدن این حرف مثل فنر از جا میپرد و بازوهای آتوسا را میگیرد: مگه دیوونه شدی تو نباید اینکارو بکنی...نکنه اون حادثه ی توی سالن غذاخوری رو فراموش کردی؟؟شما نباید پاتونو از اینجا بیرون بذارین! آتوسا ملیکا را ازخودش جدا میکند وبا بی حوصلگی میگوید: اوه دختر جون بی خیال.این فقط یه ماجراجویی خیلی کوچیک شبانه ست. قرار نیست هیچ اتقاق وحشتناکی بیفته! وبعدهم به سمت درب سالن خواب میرود وبه نیلوفر نیز تنه ای میزند تا او را وادار به حرکت کند. ولی هنوز قدم ازقدم برنداشته بودند که یکدفعه ستاره از روی تخت بالایی جلویشان میپرد و آنها را می ترساند.

او که خیلی خوشحال بود و لبخند میزد میگوید: هی بچه ها منم باهاتون میام. ودرحالیکه یک چراغ قوه را چندبار خاموش و روشن میکند ادامه میدهد: تازه چراغ قوه هم دارم! آتوسا نگاهی به دخترانی که در تختهای مجاورشان به آرامی خوابیده بودند میندازد و انگشت اشاره اش را روی لبهایش میگذارد: شـشـشـش فقط آهسته وبدون سر وصدا... وپیشاپیش همه به راه میفتد.

آنها پاورچین پاورچین و در حالی که دائم به اطرافشان نگاه میکردند تا مطمئن شوند کسی بیدار نشده است طول سالن خواب را طی میکنند. آتوسا دستگیره ی در را میگیرد و خیلی آهسته و بااحتیاط آنرا به پایین میکشد. در که بنظر میرسید به کمی روغن کاری احتیاج داشته باشد صدای قیژقیژ ضعیفی میدهد وباز میشود.

آتوسا نیلوفر وستاره به ترتیب سرهایشان راجلو می آورند و نگاهی به بالا تا پایین آن راهرو که حالا دیگر واقعا خیلی تاریک شده بود وتنها نور کم سوی چند شمع نیمه سوخته درآن به چشم میخورد میندازند. و وقتی مطمئن میشوند که کسی از مسئولان اردوگاه در آنجا حضور ندارد وارد راهرو میشوند.

ستاره نور چراغ قوه اش را مدام به اینطرف و آنطرف جابه جا میکرد و گردوخاک های موجود در هوا در باریکه ی نور ناشی از چراغ قوه ی آن  نمایان بودند و آزادانه به هرسو حرکت میکردند. آتوسا آرام و عمیق نفس میکشید وتلاش میکرد تا ضربان قلبش را کنترل کند. او انتظار داشت که هرلحظه چیزی از درون تاریکی به بیرون بپرد و آنهارا بترساند! راهروی طولانی بی انتها بنظر میرسید. نیلوفر که در اثر فشار دستشویی خودش را جمع کرده بود و قدمهای کوتاه و سریعی برمیداشت؛ ناله کنان میگوید: واااااای پس چرا نمیرسیم؟؟ ستاره داشت به پوسترهای خندان روی دیوار که بر روی آنها ضربدر زده بودند نگاه میکرد. بنظر میرسید که صورتهای آنها در نور لرزان شمعها شبح وار به حرکت در می آیند و چشم هایشان نیز باحالت تهدید آمیزی به آنها خیره شده بودند. ستاره آب دهانش را قورت میدهد و درحالیکه صدایش کمی میلرزید میگوید: دستشویی انتهای همین راهروئه دیگه . یکم تحمل داشته باش الان میرسیم. و نیلوفر دوباره ناله ای میکند.

بالاخره آنها به دستشویی های انتهای راهرو میرسند. نیلوفر که از شدت خوشحالی میخواست فریاد بزند باشوق و ذوق فراوان بطرف دستشویی میدود. ولی ناگهان در سر جایش میخکوب میشود! اوکه مثل یخ وا رفته بود باقیافه ای ماتم زده و لب و لوچه ی آویزان رو به آتوسا و ستاره میکند و با صدایی اندوهبار میگوید: درشو قفل کردن!! آتوسا که خیلی تعجب کرده بود ابروهایش را بالا میدهد: چی؟؟ آخه چرا در دستشویی هارو باید قفل کنن؟؟! وستاره باناامیدی شانه بالا میندازد: خب پس ماجراجویی به پایان رسید. باید زودتر برگردیم به مقرمون... در همین موقع صدای مهیب رعد وبرق آنهارا از جا میپراند ونور سفید رنگ آن که از پنجره های روی دیوار به داخل می تابید؛ برای لحظه ای کل آن راهروی تاریک را روشن میکند.

آتوساکه فکری به ذهنش رسیده بود؛ چشمان میشی رنگش در نور حاصل از رعدوبرق بعدی میدرخشند: نه هنوز یه راه دیگه هم هست... یه دستشویی قدیمی هم بیرون ساختمونه. فکر نمیکنم در اونو قفل کرده باشن! ستاره از تعجب پلکهایش را تا انتها باز میکند و ابروهایش را بالا میدهد: یعنی میگی بریم بیرون؟! توی جنگل؟؟!

ــ نه باباتوی جنگل کدومه!همین بغله اصلا دور نیست.

نیلوفر که عرق کرده بود و مدام این پا و آن پا میکرد؛ موافقتش را باپیشنهاد آتوسا اعلام میکند: خب پس چرامعطلین؟! تابارون شدید نشده زودتر باید بریم. ولی ستاره مخالفت میکند: من هنوزم حس میکنم فکر خوبی نیست!

ــ اوه خواهش میکنم عجله کنین من حالم خیلی بده الانه که پس بیفتم.اتفاقی نمیفته ضمانتش بامن! 

آتوساهم که ابدا بی میل نبود سرکی به بیرون بکشد به دنبال نیلوفر به طرف درب اصلی ساختمان میرود وستاره نیز به ناچار آنها را دنبال میکند. مانع بعدی سر راهشان درب اصلی بود که همچون یک دیوار آهنی در مقابل آنها سر بلند کرده بود وهیچ دستگیره ویا جا قفلی ای هم نداشت! آتوسا چانه اش را می خاراند و میگوید: خب حالا بنظرتون چجوری باید این درو باز کنیم؟ ستاره درحالیکه نور چراغ قوه اش را روی در بالا و پایین کرده وآنرا برانداز میکرد جواب میدهد: شاید یه در برقی باشه و این یعنی اینکه ما تا ریموتش نباشه به هیچ طریقی نمیتونیم بازش کنیم!!

درهمین موقع نیلوفر یک زنجیر آهنی که بنظر میرسید از سقف آویزان شده باشد را در کنارش میبیند. او ابتدا کمی میترسد ولی بعد درحالیکه آنرا به دوستانش نشان میدهد میگوید: هی بچه ها بنظرتون این چی میتونه باشه؟! آتوسا مثل اینکه چیز بسیار ارزشمندی دیده باشد؛ فریاد کوتاهی ازسر خوشحالی کشیده و با عجله به سمت آن زنجیر میرود: وای آره خودشه...حتما با کشیدن این زنجیر در باز میشه. ستاره که خیلی هم بااو موافق نبود دستهایش را به سینه میزند : شایدم به یه زنجیر خیلی بزرگ وصل باشه وبا کشیدنش صدای ناقوس تو کل ساختمون بپیچه!! آتوسا برای لحظه ای مردد میماند. وبعد درحالیکه لبخند موزیانه ای میزند زیر لب میگوید: خب امتحان کردنش مجانیه! و دو دستی آن زنجیر بزرگ را گرفته وبا تمام توانش میکشد.

هیچ اتفاقی نمی افتد و سکوتی مطلق همه جارا فرا میگیرد! آتوسا نیلوفر وستاره با چشمانی منتظر به در بزرگ آهنی خیره شده بودند. ودرست لحظه ای بعد صدای تلق تولوقی مانند صدای به کار افتادن چند چرخ دنده ی کهنه شنیده میشود و دو لنگه ی در به آرامی به سمت داخل باز میشوند.

هوای بیرون مه آلود و دودگرفته بود وقطرات باران به آرامی بر روی زمین فرود می آمدند. به محض باز شدن در باد سرد شبانگاهی به درون ساختمان هجوم می آورد  و برای لحظه ای هر سه ی آنها را میلرزاند. شاخه های خشکیده ی درختان محوطه ی اطراف قلعه همچون دستهایی استخوانی از درون مه سر بیرون آورده بودند! آتوسا از پله های جلوی درب ورودی پایین می آید و بعد ازاینکه نگاهی به دور و برش میندازد به نیلوفر وستاره نیز علامت میدهد که بیرون بیایند.

آتوسا به طرف انتهای سمت راست ساختمان میرود و خطاب به نیلوفر میگوید: همینجاست دنبالم بیا....آهان ایناهاشش. وبه همان آلونک چوبی درب و داغون که امروز صبح موقع ورود به اردوگاه دیده بود؛ اشاره میکند. ستاره نیز که اصلا در شرایطی نبود که بتواند از ظاهر ونمای بیرونی آن دستشویی ایراد بگیرد آه کوتاهی میکشد وباعجله به داخل اتاقک میرود.

آتوساکه داشت از شدت سرما میلرزید و قطرات باران لباسهایش را نمناک کرده بودند؛ خودش را بغل کرده و شروع به قدم زدن میکند. صدای جغد و صدای زوزه های بلندی از دور دستها به گوش میرسید. ستاره که روی لبه ی پرچین سنگی دور ساختمان نشسته بود؛ شروع به بازی کردن با میوه ی بلوطی که روی زمین افتاده بود میکند و آن را مدام بین پاهایش جابه جا مینماید. در همین موقع صدای خش خشی از پشت سرش میشنود و از جا میپرد.

او نور چراغ قوه اش را روی محلی که بنظر میرسید صدا از آنجا می آید متمرکز میکند و در حالیکه مه هر لحظه غلیظتر میشد به نقطه ای نامعلوم در داخل جنگل خیره میشود! صدای خش خش که بنظر میرسید مربوط به یک چیز در حال حرکت باشد نزدیک و نزدیکتر میشد؛ و ستاره که کمی ترسیده بود بدون اینکه از جنگل پیش رویش چشم بردارد میگوید: آتوسا فکر کنم یه چیزی اینجا هست!! آتوسا که در حال خودش بود با شنیدن صدای ستاره کمی جا میخورد و رویش را به سمت او بر میگرداند.

در همین لحظه رعد و برق بزرگی میزند وباران شدت بیشتری میگیرد. ستاره دستش را بالای پیشانی اش سایه بان میکند تا از خیس شدن صورتش جلوگیری کند و اینبار با صدای بلندتری میگوید: توهم میشنوی؟ انگار یه چیزی داره به این سمت میاد! آتوسا که با وجود صدای برخورد قطره های باران که شلاق وار بر روی زمین فرود می آمدند به وضوح میتوانست آن صدای خش خش که حالا بیشتر شبیه صدای تپ تپ قدم هایی سنگین بود را بشنود؛ باعجله به سمت آن اتاقک چوبی میرود و با مشت بر روی در آن میکوبد: نیلوفر داری چیکار میکنی زود باش دیگه.... زودتر بیابیرون عجله کن! آتوسا که دلش حسابی شور میزد و به طرز عجیبی احساس ناامنی میکرد دوباره نگاهش را به سمت ستاره که همچنان خیره به جنگل در کنار پرچین سنگی ایستاده بود برمیگرداند. ولی ناگهان چنان فریاد بلندی میکشد که گمان میکرد هرگز خاموش نمیشود!! 

یک دختر با موهای آشفته ولباس خواب بلند سفید رنگ و گشادی که جلوی آن خونی شده بود  با صورتی کبود و چشمانی از حدقه بیرون زده که بطور کامل سفید بودند و تنها مویرگهای خونی قرمز انشعاب مانند در آنها دیده میشد روی لبه ی پرچین سنگی درست چندمتر آنطرفتر از ستاره ایستاده بود. ومثل اینکه چرخ هایی زیر پاهایش داشته باشد به آرامی به جلو می آمد ......

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.