راز اردوگاه نفرین شده : کمک! ارواح تسخیر شده به ما حمله کرده اند!!

نویسنده: Soltan

ستاره با فریاد آتوسا ازجا میپرد و به محض برگرداندن سرش با آن دختر ترسناک مواجه می شود! او که خیلی شوکه شده بود فریادی کشیده و روی زمین پرت میشود و چراغ قوه از دستش افتاده و خاموش میشود. همه جا در تاریکی و ظلمت فرو میرود و آن دختر شبح مانند نیز درون تاریکی محو میشود. 
آتوسا درحالیکه قلبش مثل یک توپ تنیس درون سینه اش بالا و پایین میپرید؛ بطرف آلونک چوبی میدود و اینبار حتی محکمتر از قبل در میزند: نیلوفر بیا بیرون خواهش میکنم... یه چیزی اینجا هست... زودباش عجله کن فک کنم یه شبحه!! در همین لحظه رعد و برق دیگری میزند و نور سفید رنگ آن چهره ی ترسناک آن دختر را که نزدیکتر شده بود؛ برای بار دیگر نمایان میکند و آتوسا دوباره جیغی میکشد.
ستاره روی زمین چهار دست و پا زده بود و داشت کورکورانه به دنبال چراغ قوه اش می گشت. نیلوفر که فکر میکرد آتوسا دارد سر به سر او میگذارد از داخل دستشویی صدای خود را بلند میکند: اوه بچه ها بس کنین دیگه این کار شما اصلا جالب نیست... بیخودی زحمت نکشین چون امکان نداره که بتونین با این چیزا منو بترسونین. آتوسا با شنیدن این حرفهای او صورتش در هم کشیده میشود و حالت گریه کردن را به خود میگیرد. او می خواست که بار دیگر به طرف آن اتاقک چوبی برود و دوباره در بزند که یکدفعه ستاره چراغ قوه اش را می یابد و آنرا روشن میکند و نور آن توجه آتوسا را جلب می نماید.
ستاره درحالیکه همچنان پخش زمین بود نور چراغ قوه اش را جلویش میندازد و با پیکر سفید رنگ آن دختر ترسناک که درست در مقابل او ایستاده بود مواجه میشود! به همین دلیل فریادی کشیده و دوباره به عقب میپرد. باران به شدت میبارید و ستاره در حالیکه کل لباسهایش خیس و گل آلود شده بودند؛ از جابلند میشود. و درحالیکه قدم هایش روی زمین خیس شلپ شلپ صدا میکردند به سمت درب ورودی ساختمان میرود. ستاره بین راه چند بار زمین میخورد. او چهار دست و پا از پله های مقابل در بالا میرود و بعد درحالیکه آن زنجیر آهنی آویخته به سقف را در دستش می گیرد با صدایی گرفته و دو رگه فریاد میزند: آتوسا عجله کن باید درو ببندیم!!
آتوسا که به آخرین نقطه ای که آن دختر ترسناک در آنجا دوباره از نظرها ناپدید شده بود خیره مانده بود؛ در حالیکه از نوک بینی و زیر چانه اش آب می چکید دوباره به سمت اتاقک چوبی میرود و ملتمسانه در میزند. او سرکی به اطراف میکشد. همه جا تاریک بود و مه آنقدر شدید بود که آتوسا حتی نمیتوانست پرچین سنگی را ببیند! او میخواست دوباره بر در آهنی اتاقک چوبی بکوبد که یکدفعه نیلوفر در را باز میکند. او که از دیدن قیافه ی آشفته ی آتوسا تعجب کرده بود میخواهد چیزی بگوید؛ ولی قبل از اینکه حتی یک کلمه از دهانش خارج شود آتوسا دستش را میگیرد و دوان دوان او را به داخل ساختمان می کشاند.
به محض اینکه آنها پایشان را داخل ساختمان میگذارند ستاره زنجیر آهنی را به سمت پایین می کشد. ولی مثل اینکه گیر کرده بود و اصلا حرکت نمیکرد! ستاره برای بار دوم و سوم نیز تلاشش را میکند اما بی فایده بود. به همین دلیل به همراه آتوسا به عقب بر میگردند و دستهایشان را دراز میکنند تا لبه های دو طرف در را بگیرند و آنرا ببندند.
نیلوفر که اصلا دلیل اینهمه هول و هراس آنها را نمی فهمید با قیافه ای متعجب و سردرگم به آنها نگاه میکند. لنگه های در خیلی سنگین بودند و آتوسا و ستاره درحالیکه در اثر زور زدن زیاد ابروهایشان در هم گره خورده بود همه ی تلاششان را میکنند. آنها بالاخره موفق میشوند و لنگه های در به آهستگی شروع به حرکت میکنند. در همین لحظه رعد و برق دیگری میزند و به موازات آن دختر شبح مانند ترسناک در پایین پله های مقابل درب ورودی ظاهر میشود.
آتوسا وستاره که بادیدن او در مقابلشان شوکه شده بودند؛ قدمی به عقب میروند. ولی دوباره بر خودشان مسلط میشوند و همه ی تلاششان را برای بستن در میکنند. نیلوفر که نه میتوانست پلک بزند و نه حتی میتوانست نفس بکشد مثل یک مجسمه در سر جایش خشکش میزند و به آن دختر ترسناک خیره میشود. بالاخره آتوسا و ستاره موفق به بستن آن درب آهنی سنگین و بزرگ میشوند و بدون اینکه وقت تلف کنند؛ به سرعت به طرف انتهای راهرو و به سمت سالن خواب میدوند. 
آتوسا موقع دویدن گوشه ی پیراهن نیلوفر را می کشید تا او را با خود همراه کند. راهروی طولانی باز هم در نظرشان بی انتها می آمد و آنها درحالیکه گمان میکردند کیلومترها دویده اند نفس نفس زنان بالاخره به اتاق خواب میرسند. آتوسا دستش را دراز کرده و دستگیره ی در را به پایین میکشد؛ ولی درب سالن خواب باز نمیشود! آتوسا در حالیکه مرتب دستگیره ی در را بالا و پایین میکرد ناله میکند: وای خدای من در باز نمیشه مثل اینکه قفلش کردن! ستاره که داشت از شدت تعجب شاخ در می آورد تقریبا نعره میکشد: اینکه چند دقیقه ی پیش باز بود... یعنی چی که قفلش کردن؟!! در همین لحظه صدایی مثل صدای حرکت چند چرخ دنده ی زنگ زده به گوششان میرسد و هر سه به سمت انتهای دیگر راهرو می چرخند.
آتوسا نمیتوانست چیزی را که میدید باور کند. درب اصلی ساختمان باز شده بود و باران که داشت بصورت کج میبارید کف راهرو را خیس میکند! نیلوفر که دهانش به شدت خشک شده بود زیر لب زمزمه میکند: خدای من این امکان نداره!!! ستاره با دستپاچگی آتوسا را از کنار در سالن خواب عقب میزند و شانس خود را برای باز کردن در امتحان میکند. ولی کاملا معلوم بود که در را قفل کرده اند!
آتوسا ناگهان احساس میکند که پارچی از آب سرد بر رویش ریخته اند و تیغه ی پشتش یخ میزند. زیرا آن دختر ترسناک داخل راهرو و در مقابل درب ورودی ساختمان ایستاده بود. نیلوفر آب دهانش را با صدای بلندی قورت میدهد و وقتی آن دختر شبح مانند رویش را به آنها کرده وبا لبهای پوسته پوسته شده و بی رنگش به آنها لبخند میزند و دندانهای سیاه و کج و معوجش را به نمایش میگذارد؛ با تمام وجودش فریاد می کشد! 
ستاره درحالیکه به شدت داشت می لرزید؛ دیوانه وار دستگیره ی در سالن خواب را بالا و پایین میکند و ملتمسانه میگوید: باز شو لعنتی... خواهش میکنم باز شو دیگه. دخترک ترسناک سرش را به طرفی خم کرده بود و درحالیکه بنظر میرسید دارد روی زمین می لغزد؛ دستهای استخوانی و کبود رنگش را بصورت افقی در مقابلش گرفته و به آرامی به سمت آنها می آمد! نیلوفر دوباره فریاد میکشد: ستاره زود باش عجله کن... اون داره به این سمت میاد! 
آتوسا که درد شدیدی را در ناحیه ی قفسه ی سینه اش احساس میکرد با دستپاچگی نگاه سریعی به اطراف راهرو میندازد. دخترک ترسناک هر لحظه نزدیکتر میشد و همچنان که به جلو می آمد شمع های سر راهش نیز به طرز مرموزی خاموش میشدند! آتوسا که از باز شدن درب سالن خواب کاملا ناامید شده بود کمی این پا و آن پا میکند و بالاخره میگوید: بیاین بریم طبقه ی بالا... زود باشین عجله کنین. و بطرف راه پله ی چوبی که چند متر آنطرفتر بود میرود.
آنها باسرعت و دوپله یکی درحالیکه صدای قدم هایشان در کل ساختمان می پیچید؛ از راه پله بالا میروند و خود را به طبقه ی دوم میرسانند. طبقه ی دوم کمی روشنتر از طبقه ی اول بود و این موضوع باعث میشود که آنها احساس امنیت بیشتری کنند. نیلوفر درحالیکه با هر بار نفس کشیدنش شانه هایش بالا و پایین میشدند رو به آتوسا میکند و با لحن وحشت زده ای میپرسد: حالا باید چیکار کنیم؟ اگه اینجام بیاد سراغمون چی؟؟ آتوسا آب دهانش را قورت میدهد و در حالیکه در اثر خشکی گلو صدایش دو رگه و خشدار شده بود بلافاصله پاسخ میدهد: سالن مطالعه... اونجا جامون امنه... میتونیم اونجا مخفی بشیم. و با عجله به سمت درب سالن مطالعه که تقریبا در اواسط راهرو بود میرود و نیلوفر و ستاره نیز او را دنبال میکنند. اما همینکه دست آتوسا با دستگیره ی در سالن مطالعه برخورد میکند فریادش بلند میشود: عه لعنتی... قفله!!
نیلوفر تقریبا گریه میشود: وای خداااا... حالا چیکار کنیم؟ و ستاره با عصبانیت داد و فریاد میکند: یعنی چی دیگه واقعا دارم دیوونه میشم... آخه چرا اینا همه ی درارو قفل کردن؟؟ وقتی در ورودی اصلی بسته ست این کارا دیگه واسه چیه؟!! هنوز حرف ستاره تمام نشده بود که یکدفعه تمام شمع های طول راهرو به طور ناگهانی خاموش میشوند و تاریکی ترسناکی همه جا را فرا می گیرد. در همین موقع آن دختر شبح مانند که بنظر میرسید  یک نور سفید زننده بر رویش افتاده باشد در انتهای راهرو و جلوی راه پله ظاهر می شود! 
آتوسا ستاره و نیلوفر که شوکه شده بودند وکل بدنشان فلج شده بود حتی نمیتوانستند فریاد بزنند. زیرا تنها آن دختر نبود که به سمتشان می آمد! بلکه ده ها پیکر سفید پوش با موهای آشفته و صورتهای ترسناک فاسد شده درحالیکه دستهایشان برای گرفتن آنها به جلو آمده بود و آوازی ترسناک و دلخراش را زمزمه میکردند؛ از دو طرف راهرو به سمت آنها می آمدند !!! 
ستاره که به دیوار پشت سرش چسبیده بود و از شدت ترس بر خود می لرزید بریده بریده میگوید: حق با ملیکا بود... افسانه ی قدیمی واقعیت داره.... اون داره تحقق پیدا میکنه... اونا... اونا همون دخترای تسخیر شده ان... اونا اومدن تا ما رو .... تا ما رو هم مثل خودشون کنن!! نیلوفر که با شنیدن این حرف نزدیک بود قالب تهی کند چشمهایش را می بندد و با تمام وجود فریاد میزند: کمک! کسی اینجا نیست؟... کمک! ارواح تسخیر شده به ما حمله کردن!! ... کمممممک !!! 
آتوسا که قلبش آنقدر تند می تپید که ضربان آنرا در تمام بدنش احساس میکرد؛ نگاهی به دو طرفش می اندازد. دو گروه از ارواح تسخیر شده دو طرف آنها را احاطه کرده بودند و تقریبا چیزی نمانده بود که به آنها برسند! آتوسا که نمیتوانست همینطور دست روی دست بگذارد و منتظر باشد تا شاید کسی فریادهای کمک خواهی نیلوفر را بشنود و به دادشان برسد و یابه این امید باشد که این ارواح با همان سرعت ظاهر شدنشان یکدفعه ناپدید شوند؛ به سرعت از جا میپرد.
او به عنوان آخرین تلاش به سمت درهایی میرود که در کنارشان بودند و یکی یکی آنها را امتحان میکند. اولی قفل بود. دومی هم همینطور... ولی در کمال تعجب درب سوم باز میشود! آتوسا مثل اینکه دنیا را به او داده باشند خنده ای از سر ذوق میکند و برق شادی در چشمانش می درخشد. او رویش را به سمت ستاره و نیلوفر میکند و با لحن پیروزمندانه ای میگوید: بچه زود باشین بیاین اینجا... یه جایی واسه مخفی شدن پیدا کردم...
ستاره مثل مرده ای که دوباره جان گرفته باشد همچون پلنگ به سمت آن اتاق تاریک میدود و داخل آن میشود. ولی آتوسا همچنان در درگاه درب ایستاده بود وبه نیلوفر نگاه میکرد که از شدت ترس نمیتوانست قدم از قدم بردارد. آتوسا نگاهی به پشت سرش میندازد. دخترهای سفید پوش ترسناک حالا دیگر خیلی خیلی نزدیک شده بودند. به همین دلیل دوباره رویش را به سمت نیلوفر برمیگرداند و با نگرانی و خواهش و تمنا می گوید: نیلوفر زود باش بیا دیگه... خواهش میکنم عجله کن. و وقتی که می بیند او مثل یک مجسمه در جایش خشکش زده است به طرف او میدود و بعد از اینکه دستش را میگیرد؛ دوباره به سمت آن اتاق تاریک بر میگردد.
آتوسا ابتدا نیلوفر را داخل اتاق هل میدهد. و درست زمانیکه دست های استخوانی و رنگ پریده با ناخنهای بلند و سیاه رنگ یکی از آن ارواح تسخیر شده تنها چند سانتی متر با در اتاق فاصله داشت؛  وارد آن اتاق تاریک میشود و در را به محکمی پشت سرش می بندد. اما قبل از اینکه در به طور کامل بسته شود؛ آن شبح ترسناک با ناخنهای تیزش بازوی چپ آتوسا را خراش میدهد! ولی او آنقدر هول و هراس داشت که اصلا متوجه سوزش بازویش  و چند قطره خونی که از جای خراشها به بیرون میزنند و آستین لباسش را لکه میکنند نمیشود !!!
آتوسا پشتش را به در می چسباند تا مطمئن شود هیچ کس وارد نمیشود. نیلوفر که حالش کمی بهتر شده بود رو به آتوسا میکند و درحالیکه از شدت وحشت و اضطراب صورتش همرنگ همان دختران سفید پوش شده بود به آرامی میگوید: خیلی ممنون... واقعا ازت مچکرم ... اگه تو نبودی معلوم نبود که اونا چه بلایی سرم میاوردن! آتوسا با مهربانی لبخندی زده و دستش را روی شانه ی نیلوفر میگذارد: خواهش میکنم رفیق منکه کاری نکردم... دوستا همیشه باید به همدیگه کمک کنن...
آن اتاق به قدری تاریک بود که آنها نمیتوانستند تشخیص دهند که آیا واقعا چشمهایشان باز هستند؟؟ یا اینکه بطور کامل آنها را بسته اند؟! به همین دلیل ستاره با دستپاچگی چراغ قوه اش را که تمام این مدت مثل یک شیء ارزشمند به سینه اش چسبانده بود؛ روشن میکند. صدای چک چک قطرات آب که با ریتم خاصی از لباسهایشان می چکید سکوت مطلق را می شکست. و آنها در حالیکه برای چندین و چندمین بار در طول آن شب متعجب شده بودند با بهت و حیرت به منظره ی روبه رویشان نگاه میکنند.
در مقابل آنها یک ویترین شیشه ای کمد مانند بود که بصورت افقی در مقابلشان قد علم کرده بود و داخل آن پر از کیسه های خون بود!! کیسه های شفاف پلاستیکی چهارگوش که یک تکه کاغذ سفید رنگ رویشان چسبانده شده بود و روی کاغذ به زبان لاتین چیزهایی نوشته بود. آتوسا که هیچ نمیتوانست سر در بیاورد چشمهایش را روی آن ویترین شیشه ای باریک میکند و زیر لب میگوید: این کیسه های خون اینجا چیکار میکنن؟؟
در همین موقع صدایی مثل صدای جرقه زدن کابل های برق به گوش میرسد و چند ثانیه بعد نور سفید رنگ چند لامپ مهتابی فضای تاریک آن اتاق را روشن میکند. آتوسا نیلوفر و ستاره در حالیکه از تعجب دهانشان باز مانده بود؛ نمیتوانستند چیزی را که می بینند باور کنند! کل آن اتاق پوشیده از ویترین های شیشه ای غول پیکری بود که تا سقف میرسیدند و در داخل قفسه های آنها تعداد بسیار زیادی کیسه خون بصورت منظم در کنار هم چیده شده بودند! 
ستاره در حالیکه از پس انعکاس تصویر خودش در شیشه جلویی آن ویترین ها متعجبانه به کیسه های خون نگاه میکرد؛ با لحنی سر در گم و آشفته میگوید: خدای من! اینجا چه خبره؟! واسه چی باید تو اردوگاه مطالعاتی اینهمه کیسه ی خون نگه دارن؟؟! آتوسا وستاره نیز کمابیش مانند او بودند وبا آمیزه ی مشابهی از ابهام و انزجار به منظره ی هولناک هزاران کیسه ی خون که اطرافشان را احاطه کرده بود نگاه میکردند. آنها در همین حال و هوا بودند که یکدفعه دستگیره ی در اتاق با صدای خفیفی به سمت پایین کشیده شده وبه اندازه ی یکی دو سانت در باز میشود...
ولی آتوسا که سریعتر از این حرفها بود با یک حرکت از جا می پرد. او کف دستهایش را به در می چسباند و بایک هول نه چندان محکم دوباره آنرا میبندد. آتوسا که با هربار نفس کشیدنش صدای سوت مانندی از بینی اش می آمد؛ بسیار وحشت زده میشود و احساس میکند که هر لحظه ممکن است به زمین بیفتد. زیرا پاهایش بطور محسوسی می لرزیدند و بنظر میرسید ضعیف تر از آن هستند که بتوانند وزن او را تحمل کنند! ستاره و نیلوفر نیز همچون خرگوش هایی که روباه دیده باشند در سر جایشان خشکشان زده بود و با چشمانی نگران و ملتمس به آتوسا نگاه میکردند.
مدتی میگذرد و همه چیز همچنان در سکوت و سکون باقی میماند. ولی درست لحظه ای که آتوسا آرامش خاطر می یابد و‌گمان میکند که همه جا امن و امان شده است؛ دوباره دستگیره ی در شروع به بالا و پایین شدن میکند! اما اینبار با شدت بسیار بیشتر... یک نیروی قدرتمند نیز از آنسوی در شروع به هل دادن میکند. به طوریکه آتوسا نمیتواند در برابر آن مقاومت کند و قدمی به عقب پرت می شود. اما قبل از اینکه در به اندازه ای باز شود که شخص (یا اشخاص) حاضر در پشت آن بتواند داخل بیاید؛  ستاره و نیلوفر به کمک آتوسا میروند و با یاری یکدیگر موفق به بستن دوباره ی درب اتاق می شوند.
هر سه ی آنها مثل نگهبانان یک دژ با تمام قدرت پشت در ایستاده بودند. نیلوفر که دوباره به رنگ پریدگی چند دقیقه قبل شده بود؛ بصورت بریده بریده و انگار که زبانش از شدت ترس بند آمده باشد می گوید: خودشونن ... همون... همون ارواح دخترای تسخیر شده ان .... اونا دست از سر ما برنمیدارن... ما... ما گرفتار نفرین اون زن جادوگر شدیم.... دیگه... دیگه کارمون.... تمومه!!! 
در همین موقع مشت های سنگینی پی در پی به در اتاق‌ کوبیده شده و دستگیره ی در نیز پشت سر هم مدام بالا و پایین میشود.
شرایط خیلی سختی بود وبا صدای هر مشتی که بر در کوبیده میشد؛ گویی چیزی در درون سینه ی آتوسا به پایین می افتاد و میشکست! شخص پشت در دوباره شروع به هل دادن میکند و آتوسا ستاره و نیلوفر در حالیکه کفشهایشان را روی موزائیک های کف اتاق  می فشردند؛ همه ی توان و نیرویشان را به کار میبرند تا از باز شدن در جلوگیری کنند. در این لحظه لامپ های مهتابی اتاق بصورت ناگهانی شروع به خاموش و روشن شدن میکنند و چند ثانیه بعد همگی با صدای پاق بلندی می ترکند. آتوسا دست هایش را بالا می آورد تا از برخورد خرده شیشه با صورتش جلوگیری کند. در همین موقع یک ضربه ی محکم از طرف شخص پشت در باعث میشود که هر سه ی آنها نقش زمین شوند.

در با صدای قیژ قیژ ترسناکی شروع به باز شدن میکند و نور نارنجی رنگ متمایل به زردی به درون اتاق می تابد. سایه ی سیاه و ترسناک شخصی از بین در به داخل می خزد و همانطور که آن فرد نزدیک و نزدیکتر میشد سایه اش نیز بلند و بلند تر میشود. آتوسا که روی زمین افتاده بود دست هایش را در دو طرفش میگیرد تا از ستاره و نیلوفر که در کنارش بودند محافظت کند؛ و در حالیکه احساس میکرد مرگ قدم به قدم به او نزدیکتر میشود پلک هایش را محکم روی هم می فشارد.......



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.