شادیِ من به خاطر یک لقمه نان و پنیر نبود !

شادیِ من به خاطر یک لقمه نان و پنیر نبود !

Mo_y_gosfandy نویسنده : Mo_y_gosfandy تمام شده

داستان های مشابه

خلاصه داستان: پلیس به دنبال 2 دختر هست. اسم اونا امیلی و ...

دستم را روی پاهای برهنه و زخمی‌ام که رد طناب دور مچ‌هایش ...

نوشتن از احساسات سخته ولی من اینجا از احساسات همه حرف م� ...

زهره خوشحال بود،اما نه به خاطر یک لقمه نون و پنیر و ده هزار تومان پول ، به خاطر خنده ها و ذوق صادقانه مادرش...چشمانش را بر برق چشمان مادرش گره زده بود و کلی از دختر بچه ی ناشناس تشکر کرد که این ذوق را در دل و این لبخند را بر لب و این برق را در چشمانش میتوانست دوباره ببیند.
ژانرها: داستان کوتاه / واقع‌گرایی
تعداد فصل ها: 1 قسمت
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.