درباره Mo_y_gosfandy

  Go_sa_fand_y
  15 ساله
  تاریخ عضویت: ۱۳ دی ۱۴۰۱

بین کتاب ها خانه ای کوچک برای زندگی ساخته ام ✨

آخرین پیام

Mo_y_gosfandy پیامی تاکنون اضافه نکرده است.

داستان های Mo_y_gosfandy

14 داستان منتشر شده
«ویالونَت گریه میکند رویا» 1 تمام شده

«ویالونَت گریه میکند رویا»

۲۴ خرداد ۱۴۰۲

ویالونت را هربار در دست گرفتم و نُت هایی که تو نواختی را نواختم گریه میکردم.رفتنت را قبول نمیکرد جیغ میکشید و اینطور دلتنگی خودش را ابراز میکرد.دیگر با صدای دلنشینی آواز نمیخوانَد فقط یک دم جیغ میکشد.ویالونت در دست غیر حتی با نواختن نوت های درست جیغ میکشد...

0 4 923
«مهشید» 1 تمام شده

«مهشید»

۱۷ خرداد ۱۴۰۲

+مهشید میدونستی همیشه مجبورم میکنی بخندم ؟ مهشید در حالی که یک قاشق از بستنیش رو در دهنش فرو میداد گفت -واقعا؟ +آره تاحالا هیچکس مجبورم نکرده بود که واقعی بخندم -تاحالا هیچکس هم منو مجبور نکرده بود از ته دل دوست داشته باشم باهاش وقت بگذرونم +از تَه دِل...؟ -آره به اجبار کسی رو از ته دل دوست داشته باشی دقیقا مثله وقتی که به اجبار واقعی میخندی

0 2 1.2 K
«مترو» 1 تمام شده

«مترو»

۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۲

کتابِ بی‌پایان نویسنده‌ی گمنام جهل و ثروت عقل و فقر در زمین گرد زیر آسمان در یک خط از کتابِ مترو

1 0 619
شادیِ من به خاطر یک لقمه نان و پنیر نبود ! 1 تمام شده

شادیِ من به خاطر یک لقمه نان و پنیر نبود !

۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۲

زهره خوشحال بود،اما نه به خاطر یک لقمه نون و پنیر و ده هزار تومان پول ، به خاطر خنده ها و ذوق صادقانه مادرش...چشمانش را بر برق چشمان مادرش گره زده بود و کلی از دختر بچه ی ناشناس تشکر کرد که این ذوق را در دل و این لبخند را بر لب و این برق را در چشمانش میتوانست دوباره ببیند.

0 0 514
کِلیدَش نیست ! 1 تمام شده

کِلیدَش نیست !

۲۳ فروردین ۱۴۰۲

در این مرحله خیلی چیز ها قفل است و کلیدش بین دسته کلیدِ شلوغم گم‌شده است...اما کلید این یکی را خودم گم‌کرده ام.

0 0 230
ساعت چهار صبح 1 تمام شده

ساعت چهار صبح

۲ فروردین ۱۴۰۲

کسی باشد که با جون و دل به تک تک کلماتی که از دهانت بیرون می‌آید گوش بسپارد اما زمان دیدار شما بسیار کم است و او مثله همیشه بدون خداحافظی در دل آسمان گم میشود....

0 0 449
چطوری وقتی دلم تنگ لبخندتِ:) ؟ 1 تمام شده

چطوری وقتی دلم تنگ لبخندتِ:) ؟

۲۲ دی ۱۴۰۱

فک کنم باز تقصیر منه،اما من این بار زندگی یه ادمو خراب کردم.شاید اگر از اول باش دوست نمیشدم الان اینطوری نمیشد ولی ...

0 6 790
من به شرطی زیبا میشوم که 1 تمام شده

من به شرطی زیبا میشوم که

۱۷ دی ۱۴۰۱

همه فکر میکنن اگر موهاتو از دست بدی یعنی زشتی.اما این فکری نبود که اِلا میکرد،اِلا برای این که به زیباترین زن جهان ثابت کنه زیباترینه،به خواست خودش موهاشو ...

0 0 762
صفتی برای شیطان که هم من دارمش و هم تو 1 تمام شده

صفتی برای شیطان که هم من دارمش و هم تو

۱۸ دی ۱۴۰۱

بله،منظورم دقیقاً همان وقتی است که با شنیدن اسمت کنار این صفت ذوق میکنی. و بله،منظورم وقتی هم هست که با شنیدن اسمت کنار این صفت اشک میریزی.

0 2 201
یک مزاحم همه چیز را خراب کرد 1 تمام شده

یک مزاحم همه چیز را خراب کرد

۱۵ دی ۱۴۰۱

چیزی که میخوام انقدر غیر قابل دسترسه که باید در رویا ببینم و ترس بیدار شدن را داشته باشم؟

0 2 344
چرا در چهار سالگی من؟ 7 تمام شده

چرا در چهار سالگی من؟

۱۳ بهمن ۱۴۰۱

اگر دو نفر از هم جدا شوند. فقط خودشان صدمه میخورند؟ یا...درواقع در کنار حس غم شادی بیکرانی دارند؟ ممکن است به چند نفر دیگر صدمه بزنند؟ داستان زندگی دختر بچه ای که بعد از مرگش تصمیم گرفته سفره دلش را باز کند...امل دیر شده فقط من و تو حرف هایش را میشنویم.

1 6 2.4 K
. 0 در حال تایپ

.

۱۴ دی ۱۴۰۱

چطور میشه وقتی جسد پر از خون کسی که جونتو نجات داد رو نزدیک به خودت ببینی و بتونی از تو چشماش همه چیز و بفهمی

0 0 0
هدیه تولدم کتاب خونینم شد 1 تمام شده

هدیه تولدم کتاب خونینم شد

۱۵ دی ۱۴۰۱

یک لیوان شراب در روز تولدم حالم را نمیتواند عوض کند.بیایید بگویم که امروز خوشحالم.این بهترین کار است

0 0 336
کفش های قرمز من 1 تمام شده

کفش های قرمز من

۱۴ دی ۱۴۰۱

دختری که در زمان گم شده باشد؟ شاید داستان به همچین چیزی اشاره دارد.درباره دختر است که تشنه توجهی از سمت آدمی مناسب است اما کسی وجود ندارد پس پدیده ای عجیب برای او اتفاق می‌افتد که هم خوشایند است و هم ترسناک است.این دختر دوست ندارد چیزی تغییر کند با این حال میخواهد از دست آنها فرار کند. اما آنها کیستند؟ اصلا درمورد آدم حرف میزنم یا یک وسیله؟

0 0 833
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.