چهار دون بریتچی : پارتیزان ایرنه و فریش

نویسنده: tahahajy95

دون پابلو آدم صبور و درستی بود حداقل درست تر از تمام مردم بریتچ.
میتونید <عقیده صلح> فیوجر را در بدنی قوی تر و عمل گراتر  و با قدرت مالی بیشتر تجسم کنید. 



در این لحظه برخلاف چیزی که سرنوشت بریتچ انتظار داشت، دون پابلو درخواست کمک کرد و آلبرت او را سوار ماشین خود کرد. 


دلیل اصلی اینکار را مورخان نوشته اند:
(چرا که اخبار در بریتچ حتی در اوج جنگ، سریع می‌پیچد. 
و چه بسا اون دو با هم در مقابل دون کراکن نایستند) 




آقای پیک عاقل ترین در میان دون هاست، بهترین و شاید بهتر بشه گفت. (سالم ترین) عقل را در میان مردم داراست. 
قابلیت نقشه کشیدن فقط بعضی مواقع در آن ظاهر است ولی قابلیت پیدا کردن ایراد در نقشه را بهتر بلد است و با پیدا کردن مشکلات نقشه می‌تواند نقشه ای کارساز و بدون ایرادتر و همچنین برگرفته از نقشه قبلی را بچیند. 
این تازه فقط بخشی از قابلیت های پیک هست!
صدای نسبتا نازک و تن صدای متوسطی دارد ولی بشدت عصبی یا پشت سر هم صحبت میکنه. 

از ویژگی های ظاهریش باید بگم اغلب اوقات میتونید او را با لباس مشکی و یک کت مانتو مانند سبز یشمی پیدا کنید. 
دنباله کتش مانند یک شنل به زمین برخورد کرده ولی آنقدر بلند نیست که روی زمین کشیده شود. 
در دو کناره کتش از پلاستیکی استفاده کرده که در جلیقه های ضدگلوله وجود دارد. 

چشمان قهوه ای و دماغ معمولی آن و همچنین بدن تندرستش، از دیگر ویژگی های خدادادی اوست! 




ادامه داستان:




بعد از کلی فشار خیابان ها و گذشتن از هرج و مرج خواهان، ماشین  با سختی به بازار شمالی شهر رسید. 
مکان رسمی جنگ بریتچ. 


ساعت 1:03 دقیقه، یکساعت پس از مرگ بنیانگذار 
بازار شمالی بریتچ 

با رسیدن ماشین به دروازه بازار، ماشین بطور ناگهانی خاموش و شروع به آتیش گرفتن کرد. 
هردو دون با اطلاع از اینکه قرار است چه اتفاقی بیفتد با عجله به جهت مخالف از هم از ماشین پیاده شده و فاصله گرفتند. 
ترکیدن ماشین باعث شد دروازه بیفتد روی چند هرج و مرج خواه. 


دون آلبرت سریعا به سمت غرفه های افراد خودش دوید و سریعا بدون هیچ زخمی وارد غرفه ها شد و وقتی فهمید تلفات جانی زیادی نبوده، آرام شد. 



از اونور دون پابلو به سرعت بطرف مقرش در شمال بازار دوید چرا که میدونست دون کراکن صددرصد از آنجا شروع می‌کند 


دون پیک قبل از سوار شدن در ماشین دون آلبرت، به افرادش گفته بود که به سرعت به سمت مقر قلعه مانندشان بروند. 
و همانجور که دون پیک حدس میزد آقای کراکن به سمت مقرشان حمله نامنتظره ای کرد. 




جنگی که در مقر (پارتیزان ایرنه) شکل گرفت را فقط دون پیک خوب به یاد دارد. 
در آن جنگ تلفات زیادی نبود ولی بسیاری زخم هایی از آن جنگ ور داشتند که تا عمر است التیام نخواهد داشت. 



دون کراکن عقب نشینی کرد و واژه (صلح) دوباره معنا پیدا کرد 
ولی همچنان در بازار جنگ بود... 






در بازار و در کنار غرفه فریش، غوغایی برپا بود بگونه ای که هیچکس از افراد فریش حتی دون آلبرت شجاعت تیراندازی نداشتند. 


زمانی که پای دون کراکن به بازار باز شد، اجل آلبرت فرا رسید. 



دون که به صورت مستقیم بسمت غرفه فریش می‌آمد، کاملا آماده بود. 
و زمانی که اولین تیر به سمت غرفه از طرف سایه شلیک شد 
، یکی از افراد فریش به قتل رسید. 




جنگ شروع شد. اینبار هر دو دون به صورت مستقیم البته در پشت سنگرهایشان بهم تیراندازی می‌کردند. 
اولین زخم رو دون کراکن ایجاد کرد چرا که صاف تیرش را به سمت قلب دون آلبرت شلیک کرد. 
اینکه تیر دقیقا به کجای آلبرت خورد مشخص نیست ولی هرچه بود، دون کراکن بعد ها با صراحت گفت که حداقل آن طور دیده که با تیرش به سمت قلب البرت نشانه رفته و  آلبرت از پا افتاد و دیگر خودش را از پشت سنگر نشون نداد. 






ساعت 1:53 دقیقه، تقریبا دو ساعت پس از مرگ بنیانگذار 



آقای آلبرت را با شرافتمند بودنش می‌شناسند یا حداقل زبان پاک و بی دروغ ولی مبهمش. 
ویژگی اخلاقی قابل توجهی ندارد ولی بطور کلی قابلیت درک کردن و همیاری از قابل توجه ترین اخلاق اوست. 
زیاد اطلاعات دقیقی از اون نیست ولی مقاومت ذهنی و حافظه بالایی داره
ویژگی های ظاهریش در یک سبیل و ریش کوچک، کت سیاه و اساسینی، کلاه شعبده باز مانند و سیاهش و دستکش های خاکستری خلاصه می‌شود. 



در همین شب،در همین غوغا، بریتچ شاهد شکست دوتا از دون های خود بود. 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.