تارنو سیتی : فصل7کشتی پرنده

نویسنده: www_Nobaghi

نوتی کنارم نشسته و داره فقط میلمبونه. تونی هم با دوستش مورتان روی صندلی جلو مشغول تعریف کردن داستانه قرار نبود مورتان با ما بیاد ولی با اصرار های تونی اون هم اومد. داخل کشتی پرنده مثل اتوبوسه البته 3 طبقه داره که من فقط این طبقه و طبقه دوم رو میشناسم. دوتا حالا روی عرشه کشتی یا طبقه سوم نرفتم چون توی اون دو طبقه اکسیژن کمه و من حالت تهوع میگیرم. 
الان ۱۷-۱۸ ساعتی هست که داریم پرواز می کنیم راستی یه خبر خوب تا حالا انقدر مشغول انجمن شات بودم که اصلاً متوجه نبودن ناتیس نشدم پریشب دو نفر از نیروهای نظامی شات ناتیس رو بیهوش پیدا کردن و الان تو بیمارستان شات هنوز بیهوشه به پدر و مادرش هم اطلاع داده شده و الان اونا هم پیش خانواده منن.
تونی بلند میشه و دست در دست مورتان به سمت راه پله میرن صداشون می زنم که وایسن بعد بهشون میگم:
_کجامیرین؟
تونی با لحن تندی جواب میده:
_ داریم میریم روی عرشه تو که نمیخوای بیای نه!؟ چون روی عرشه جای آدمای لوس و بچه ننه نیست.
بهم برمیخورم آخه من که اون موقع از عمد بالا نیاوردم نگاهی به نوتی میندازم تنبل خان خوابیده. از راه پله بالا میرم بر روی یکی از صندلی های غذاخوری میشینم با صدای بلندبه ذاروار  که داره بادمجون پوست میگیره میگم:
_میشه لطفا برام یه قهوه بیارید؟
ذاروار یک مرد چاق و کچله که لکنت زبان داره با همون لکنت زبان میگه:
_چ.چ.چشم
_ممنون لطفا تلخ باشه.
بعد اینکه قهومو می خورم می خوام برگردم طبقه پایین که به سرم میزنه برم روی عرشه شاید این بار حالم بد نشه ولی اگه حالم بدشه  دوباره تونی مسخرم می‌کنه. بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره تصمیم خودمو میگیرم.
از راه پله ای که به سمت بالاست سریع می گذرم و به طبقه سوم میرسم طبقه سوم جای دیدنی ای نیست فقط دوتا تخت‌بیمارستان داره و اتاق کنترل که به من اجازه ورود به اون رو ندادند.
سرم کمی درد میگیره برای رسیدن روی عرشه باید از نردبان گوشه اتاق بالا برم.
نور شدید خورشید چشممو میزنه روی عرشه آفتاب خیلی شدیده چشمم به تونی میفته که داره با تعجب بهم نگاه می کنه حتما باورش نشده که من روی عرشه اومدم کمی احساس خفگی می کنم تو دلم آشوبه حالم داره بهم میخوره روی صندلی گوشه میشینم تا کمی حالم بهتر شه تونی یه پوزخند میزنه و به سمت لبه کشتی میره.
یک لرزشی احساس می کنم از روی صندلی میفتم کف عرشه که  سریع به تونی نگاه می کنم نیسته!مورتان هم بیهوش روی کف چوبی عرشه افتاده صدایی میشنوم:
_کمک!
صدای تونیه به سمت صدا میرم هنوز سردردم همرامه دستمو با احتیاط روی لبه کشتی میزارم به پایین نگاه می کنم تونی از طنابی که  به بدنه کشتی وصله چسبیده و داره منو نگاه می کنه.
دستمو طرفش دراز می‌کنم تا دستمو بگیره که کشتی دوباره میلرزه این بار من هم در حالی که دست تونی رو گرفتم از طناب آویزونم.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.