تارنو سیتی : فصل8 حمله سولیون

نویسنده: www_Nobaghi

ذاروار یک سیخ قورباغه کبابی بهم تعارف میکنه بلافاصله میگم:



-مرسی من میل ندارم.



ولی خیلی گرسنمهصدای قار و قور شکمم در اومده.ذاروار میگه:



-م...م...من الان بی...بی...بیست ساله ک...که...آ...آ...آشپزمیفهمم



کی گ...گرسنست و کی سی...سی...سیره.بیا این...این ران مرغ رو



ب...بخور.



بعد ران مرغ رو بهم تعارف میکنه .ذاروارو دوستدارم بر خلاف قیافش



مرد مهربونیه.ازش تشکر میکنم و ران رو ازش میگیرم.به صورتش دقت



میکنم برام خیلی آشنایه.سریع یه گاز گنده از مرغ میزنم.انقدر حولم که غذا تو گلوم گیر میکنه.چندتا سرفه میزنم،نوتی یه لیوان پراز معجون سبز بهم تعارف میکنه.با اینکه دید خوبی نسبت به معجون ندارم ولی برای اینکه خفه نشم تا تهشو سر میکشم،طعمش بر خلاف ظاهرش فوق العادس تا حالا نوشیدنی به این خوشمزگی نخورده بودم.



بعد از شام یکی از نظامی ها که اسمش سرهنگ تامسونه به هر نفرمون یه چوبدستی میده.همین که به ذهنم میرسه این مثل چوبدستی هری پاتره سرهنگ



تامسون میگه:



-این یک اسلحس تو این سفر حتما به دردتون میخوره.این اسلحه کارهای متفاوتی میکنه مثلا اگه بهش بگین چاقو نوکش تیز میشه و مثل چاقو عمل میکنه.اگه بهش بگین چراغ قوه نوکش به چراغ قوه تبدیل میشه.اگه بهش بگین بی سیم با هرکسی شما بگین ارتباط میگیره البته اگه اونم چوبدست داشته باشه و دلش بخواد.واما جالبترین کار این چوبدست،اگه بهش بگین تفنگ تبدیل به تفنگی میشه که هیچوقت تیرش تموم نمیشه.



بعد از صحبت های سرهنگ هممون داخل کیسه خواب میخوابیم. هوا یکم سرده ولی گرمای آتیش و کیسه خواب لذت خاصی داره دمثل اینکه زیر دوش آب گرم بخوابی...


               ♕♕♕

 صبح باصدای ساعت مچیم بیدار میشم.اطرافمو نگاه میکنم همه خوابن ولی یک نفر آها تونی کمه.میخوام بقیرو بیدار کنم که به سرم میزنه از بی سیم چوبدستی استفاده کنم.چوبدست رو از جیبم درمیارم حدود ۲۵ سانته و یک دسته ۱۵ سانتی هم داره که درکل ۴۰ سانتی متری میشه.دستش قهوه ای و خودش مشکی رنگه،بهش میگم بی سیم،صدایی از چوبدستی درمیاد که شبیه صدای خودمه!!صدا میگه:



-لطفا با گذاشتن انگشت زیر چوبدستی هویت خودرا تایید کنید.



انگشت اشارمو زیر چوبدستی میزارم، چوبدست با لرزشی میگه:



-بسیار خب میخواهید با چه کسی ارتباط بگیرید؟



بدون وقفه میگم:



-تونی.



-ارتباط انجام شد.



_ بله؟!



صدای خشن تونی از توی چوبدست میاد.جواب میدم:



_ تو کجایی؟!



_اولا تو نه و شماف دوما بهت ربطی نداره ولی چون بچه خوبی هستی بهت میگم



من پایین تپه کنار رودخونه ام.



بعدش تماسو قطع میکنه و منم میرم پیشش تونی یه کاپشن جلیقه ای سورمه ای پوشیده



و زیرش یه یقه اسکی سفید تن کرده ست خوبیه.ازش میپرسم:



_تو چیکار میکنی که روی عرشه حالت بد نمیشه؟



میزنه زیر خنده وبا همون خنده ها میگه:



_خودتم فهمیدی همه مسخرت میکنن؟



شورشو در آورده اینبار بهش اخم میکنم،وقتی اخممو میبینه خودشو جمع و جور میکنه



و به خنده تمسخر آمیزش پایان میده بعد با لحنی جدی میگه:



_راستش همه بار اولی که سوار کشتی پرنده میشن حالشون بد میشه،حتی خود من.



همین که حرفای تونی تموم میشه،صدای تیراندازی میاد و اطرافمون پر از گرد و خاک میشه.تونی دستمو میگیره و منو پشت سنگی میکشه بعد با عصبانیت میگه:



_تو همیشه اینقدر شلی؟اگه من نبودم الان شاید سیبل اون گلوله ها میشدی.



به حرفش اهمیتی نمیدم ولی راستم میگه ها باید یکم سرعت عملمو بالا ببرم اینو بابامم



میگه.تونی به چوبدستی اشاره میکنه و فریاد میزنه:



_باید با اینا بهشون شلی...



صدای بلند گلوله ها مانع رسیدن صدای تونی به گوشم میشهولی خودم حدس میزنم باید



چیکار کنمو روبه چوبدست زمزمه میکنم:



-تفنگ لطفا!!



تونی هم همینکارو میکنه،ناگهان چوبدستی ها تغییر می کنند،دسته کوتاهی زیر چوبدستی در میاد و دکمه ای روی تنشدر نوک چوبدستی شیئی ذره بین مانند بیرون میزنه که فکر کنم برای نشونه گیری باشه.حجم شلیک های دشمن زیادتر شده برای همین صدامو بالا میبرم و به تونی میگم:



-چطور باید با این کار کنم؟



-اینو که هر احمقی میدونه دکمه ی روی تنش برای اینکه تفنگو روی حالت تک تیر یا رگبار بزاری اون ذره بین هم برای نشونه گیریه و هروق دستور شلیک از ذهنت عبور کنه



تفنگ شروع به شلیک کردن میکنه.



با ترس و لرز دستمو یواش از پشت سنگ بیرون میارم.تابه شلیک کردن فکر میکنم تفنگ با لرزشی ملایم شروع به شلیک میکنه.وقتی تیر اندازی میکنم از شدت شلیک دشمن کم میشه.ماشاالله به خودم حتما چند نفرشونو زدم.همزمان با کم شدن شلیک های دشمن یکی از اونها فریاد میزنه:



-یماظن مه هنو شهارمه



نمیفهمم چی میگه به بالای تپه نگاه میکنم سرهنگ تامسون و افرادش هم دارن تو تیراندازی بهمون کمک میکنند.یکی از افرادش برای کمک به منو تونی به طرفمون میدوه ولی وسط راه زمین میخوره و بارانی از گلوله اونو غرق در خون میکنند.



دیگه واقعا شدت گلوله ها کم شده و دوتا سه تا شلیک میشه،جراُت پیدا میکنم سرمو از پشت سنگ بیرون میارم.اون طرف رودخونه کلی جسد روی زمین افتاده و فقط سه نفر زنده موندن.یکی از اون سه نفر که به نظر فرمانده گروهه فریاد میزنه:



-رارف!



احتمالا زبونشون باما فرق داره چون این حرفشم نمیفهمم.هرسه نفر فرار میکنند و ماهم به کشتی پرنده ای که حالا تعمیر شده میریم...













امیدوارم تا اینجا از داستان خوشتون اومده باشه لطفا نظر بزارید تا من برای نوشتن انگیزه پیدا کنم?








دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.