غروب زیبایی در حیاط بزرگ و سرسبز مادربزرگ بود. ساعت نزدیک به هفت عصر بود و هوا هنوز لطافت روز را داشت. بچهها، کیان و آرمان، با صدای خنده و هیاهویشان در حیاط میدویدند و گاهی به سمت درختان بالا میرفتند. پریسا، دختر مهربان مادربزرگ، روی الکن نشسته بود و به بازی بچهها نگاه میکرد. پارمیدا، دختر بزرگش، آرام روی پلهها نشسته و مشغول خواندن کتاب بود، اما گهگاهی به آرمان که از بالای شاخهها فریاد میزد نگاه میکرد و لبخند میزد.
مادربزرگ، با ظرفی پر از لواشکهای تازه و خوشبو از آشپزخانه بیرون آمد و با لبخند گفت:
**مادربزرگ:**
"بخورید بچهها، لواشک تازه درست کردم. ببخشید اگه خوب نشده، پیر شدم دیگه، دستام مثل قدیما قدرت نداره."
پریسا که لبخند بر لب داشت، گفت:
**پریسا:**
"وای مامان، اینا همیشه عالیه، بهتر از این نمیشه. آرمان، بیا پایین، لواشک بخور."
آرمان که از شاخهای آویزان بود، با صدای بلند گفت:
**آرمان:**
"مامان! میتونم از این بالا هم بخورم؟!"
پارمیدا که از حرکات آرمان خندهاش گرفته بود، به شوخی گفت:
**پارمیدا:**
"آرمان، بیا پایین، بالاخره یه روز با این کارات میافتی!"
ناگهان صدای در باز شدن آمد و سعید و مجید، همراه کیان، وارد شدند. مجید یک هندوانهٔ بزرگ در دست داشت و خندهای بلند سر داده بود.
**مجید:**
"هندونه آوردم برای امشب، ولی بچهها یه شرط داره؛ کسی که بیشتر لواشک بخوره، اول هندونه میخوره!"
کیان که دست در دست پدرش بود، با ذوق به آرمان نگاه کرد و گفت:
**کیان:**
"آرمان، تو بیشتر میخوری یا من؟"
**آرمان:**
"من همیشه برندهام، کیان! هیچکس نمیتونه منو شکست بده."
سعید، آرامتر از همه، نزدیک مادربزرگ رفت و یکی از لواشکها را برداشت. با خونسردی نگاهی به آن کرد و گفت:
**سعید:**
"هنوزم مزهٔ لواشکای قدیمیتو داره، مامان. واقعاً عالیه."
**مادربزرگ (با خنده):**
"ای وای سعید، تو هم همیشه بلدی چطوری دل مامانتو خوش کنی."
پدربزرگ، با صدای آرامشبخش و لبخندی بر لب، از گوشه حیاط وارد شد و گفت:
**پدربزرگ:**
"مجید، اون هندونه رو بده تا بذارمش تو یخچال خنک بشه. امشب شام بدون هندونه که نمیشه."
همه شروع به خندیدن کردند و فضا پر از صدای شوخیها و خوشحالی شد. مادربزرگ به کیان و آرمان نگاه کرد و گفت:
**مادربزرگ:**
"کیان، آرمان، زیاد بازی نکنید که شب گرسنه نباشید. شامِ فسنجون و قورمهسبزیه!"
---
### سفرهچینی و شام:
هوا تاریک شده بود و چراغهای حیاط روشن بودند. همه دور سفرهای بزرگ که در ایوان چیده شده بود، جمع شدند. مادربزرگ با دقت ظرفهای فسنجون، قورمهسبزی، و سالاد شیرازی را روی سفره میگذاشت و پیمان، که کمی دیرتر رسیده بود، با صدای بلند و خندان گفت:
**پیمان:**
"همه آمادهاید برای یه شام شاهانه؟ مامان، دست شما طلا، فقط بگید من چی کار کنم!"
**مادربزرگ:**
"بشین پسرم، بشین. فقط همین که میای کنارمون، بزرگترین کمکه."
پیمان با خنده کنار پریسا نشست و به آرمان که هنوز پرانرژی بود، اشاره کرد و گفت:
**پیمان:**
"آرمان، برای خوردن مسابقه ندی! مامانت نمیذاره برنده بشی."
صدای خنده همه فضا را پر کرده بود. بچهها لقمههای کوچکتری میگرفتند، اما بزرگترها با اشتیاق از غذاهای خوشمزه مادربزرگ میخوردند و تعریف میکردند.
---
### گفتوگوهای بعد از شام:
بعد از شام، پدربزرگ، پیمان، مجید و سعید کنار ایوان نشستند و صحبتهایشان را شروع کردند. پدربزرگ به پیمان نگاه کرد و گفت:
**پدربزرگ:**
"پیمان، کارای پروژهات چطور پیش میره؟ شنیدم تو تهران کلی کار داری."
**پیمان:**
"بله باباجون، سرمون شلوغه، ولی خدا رو شکر، رو غلتک افتاده. تا آخر سال امیدواریم یه پروژه بزرگ تحویل بدیم."
مجید که لیوان چای به دست داشت، گفت:
**مجید:**
"اون پروژه هم که میگفتی جادهسازی شماله، چطور پیش میره؟"
**پیمان:**
"آه، اون دیگه یه داستان جداست. خاک و سنگشیرینیا تموم نمیشه، ولی خب... اینم جزو کار ماست دیگه."
سعید که همیشه جدیتر بود، لبخندی زد و گفت:
**سعید:**
"خدا رو شکر که کارتون خوب پیش میره. این روزا باید واقعاً حواسمون به کار و پیشرفتمون باشه."
پدربزرگ خندید و گفت:
**پدربزرگ:**
"شما جوونا همیشه از پیشرفت حرف میزنید، ولی یادتون نره که استراحت هم لازمه."
همه با صدای بلند خندیدند.
---
### گفتوگوهای زنان:
در همین حال، مادربزرگ، پریسا، مریم، و کیمیا دور هم نشسته بودند و درباره موضوعات روزمره صحبت میکردند. مادربزرگ به کیمیا نگاه کرد و گفت:
**مادربزرگ:**
"کیمیا، از سعید راضی هستی؟ مرد خوبی برات شده؟"
کیمیا با خنده گفت:
**کیمیا:**
"مادرجون، سعید خیلی خوبه، ولی بعضی وقتا انقدر تو کار غرق میشه که یادش میره که منم هستم!"
مریم با خنده گفت:
**مریم:**
"این سعید انگار همیشه تو فکر کاره. ولی خب، خدا رو شکر که مرد مسئولیتپذیریه."
پریسا به مادرش نگاه کرد و گفت:
**پریسا:**
"مامان، امشب واقعاً دست شما درد نکنه. غذا بینظیر بود."
**مادربزرگ:**
"فقط شماها خوشحال باشید، دل منم خوشه. چیزی از این دنیا نمیخوام جز خوشبختی بچههام."
صدای خنده و گفتوگو تا آخر شب ادامه داشت. این جمع گرم و خانوادگی، فضایی از عشق و محبت را در دل همگان ایجاد کرده بود. داستانی که در آن، هر عضو خانواده نقش خاص خود را داشت و گرمای این ارتباط، چرخهای از محبت و شادی را در میان آنها به وجود آورده بود.