این قسمت برای اینکه آشنا بشید که همه توی روز چیکار می کنن
شب به آرامی پیش میرود و ساعت از یک بامداد گذشته است. هر خانواده پس از گذراندن شبی خاطرهانگیز و شاد در خانهٔ مادربزرگ، به خانهٔ خود بازمیگردد.
---
### خانهٔ سعید و کیمیا:
سعید و کیمیا، پس از رسیدن به خانهٔ شیک و زیبایشان، لباسهای راحتی خود را میپوشند. سعید به آشپزخانه میرود و یک لیوان مشروب برای خودش میریزد. کیمیا، با لباسی خواب و موهایی که بیهوا روی شانههایش افتاده، با لبخندی مهربان پشت سرش میآید و آرام میگوید:
**کیمیا:**
"سعید، امشب چقدر خسته شدی. اما میدونم چقدر از بودن کنار خانواده لذت بردی."
سعید که به لیوانش نگاه میکند، به آرامی به سمت کیمیا برمیگردد. لیوان را کنار میگذارد، او را نزدیک خود میکشد و لبهایش را بوسهای آرام میدهد.
**سعید (با صدایی ملایم):**
"تو دلیل اصلی آرامش منی، کیمیا. هیچ چیز تو دنیا برای من مهمتر از تو نیست."
---
### خانهٔ مادربزرگ:
در همان حال، مادربزرگ که هرگز نمیتوانست خانه را بههمریخته رها کند، با آرامش و حوصلهٔ زیاد، ظرفها را میشوید و حیاط را مرتب میکند. پدربزرگ، که روی کاناپهٔ کوچک نشسته بود، بلند میشود و با لحنی آرام میگوید:
**پدربزرگ:**
"مادر بچهها، بیا استراحت کنیم. دیر وقته. فردا هم کار داریم."
مادربزرگ با لبخندی میگوید:
**مادربزرگ:**
"باشه حاجی، فقط این گوشهها رو مرتب کنم. دلم نمیخواد صبح بیدار بشیم و خونه نامرتب باشه."
چند دقیقه بعد، او هم کنار پدربزرگ مینشیند و هر دو آرام به خواب میروند.
---
### خانهٔ پیمان و پریسا:
پیمان، پریسا، پارمیدا و آرمان وارد خانه میشوند. پارمیدا که خسته از روز طولانی بود، مستقیم به سمت اتاقش میرود، اما آرمان که هنوز پر از انرژی بود، به دنبال او میدود.
**آرمان:**
"پارمیدا، صبر کن! باید بهت چیزی بگم!"
پارمیدا که کلافه به نظر میرسید، برگشت و گفت:
**پارمیدا:**
"چی میخوای آرمان؟! دیروقت شده، برو بخواب!"
**آرمان (با خنده):**
"میخواستم بگم تو هیچوقت نمیتونی مث من تو بازیها برنده بشی!"
پارمیدا چشمانش را چرخاند و گفت:
**پارمیدا:**
"واقعا؟ همین مونده که با تو مسابقه بدم!"
پیمان که این مکالمه را میشنید، از آشپزخانه با صدایی بلند گفت:
**پیمان:**
"آرمان، پسرم، دیگه اذیت نکن خواهرتو. زود برو بخواب که فردا مدرسه داری."
**آرمان (با حالت شیطنتآمیز):**
"بابا، چرا هر وقت میخوام کمی خوش بگذرونم، همه میگن برم بخوابم؟!"
همه با شنیدن این جمله خندهشان گرفت و شب با شوخیهای آرمان به پایان رسید.
---
### صبح روز بعد:
پیمان ساعت ۷ صبح از خواب بیدار میشود. پس از شستن صورتش، به آشپزخانه میرود و قهوهای برای خودش آماده میکند. همزمان که قهوهاش را مینوشد، به صدای پرندگان بیرون از پنجره گوش میدهد و برنامههای روزش را مرور میکند. سپس صبحانهای سبک میخورد، لباس رسمیاش را میپوشد و سوار لندکروزش میشود. در مسیر به پروژه ساخت راهداری، به تماسهای کاریاش پاسخ میدهد و گزارشات را بررسی میکند.
---
### خانهٔ مجید:
مجید نیز ساعت ۷ صبح از خواب بیدار میشود. او به اتاق کیان میرود و بهآرامی او را بیدار میکند.
**مجید:**
"کیان، پسرم، بلند شو. وقت مدرسهست. امروز نباید دیر برسیم."
کیان با چشمان نیمهباز و صدایی آرام میگوید:
**کیان:**
"بابا، میشه ۵ دقیقه دیگه بخوابم؟"
مجید با لبخند به او نگاه میکند و میگوید:
**مجید:**
"نه پسرم، اگه بخوای ۵ دقیقه دیگه بخوابی، به جای مدرسه تو رختخواب درس میخونی!"
کیان خندهای میکند و بالاخره از تخت بلند میشود. مجید صبحانهای سریع برای او آماده میکند و بعد از اینکه کیان آماده شد، او را به مدرسه میرساند. پس از خداحافظی با پسرش، مجید مستقیم به سمت پروژهٔ راهسازیاش میرود.
---
### خانهٔ سعید:
سعید که شب گذشته تا دیروقت بیدار مانده بود، ساعت ۹ صبح بیدار میشود. او پس از نوشیدن یک فنجان چای و مرور ایمیلهای کاری، سریع لباس رسمیاش را میپوشد و به شرکتش میرود. برنامهٔ کاری شلوغی در انتظار اوست و مثل همیشه، سعید آماده است که روزش را با تمرکز و قدرت آغاز کند.
---
صبح روز جدید در این خانواده پر از مسئولیت و عشق آغاز شده است، هر کس مشغول وظایف و کارهای خود شده و زندگی در جریان است.