عشقی در چنگ غرور : پارت ۶

نویسنده: sanyamalay70

برنده شدن واسه من یک امر عادیه،باید برنده بشم.
شور و شوق دوستام شدیدا خوشحالم می کرد،و همین طور بی اعصابی و ناراحتی دشمنام.
فقط بیست و هفت روز دیگه مانده به برگزاری مسابقات کاراته.
بیشتر از شنا،دلم می خواد تو مسابقه کاراته پیروز میدان بشم.
ملیسا هنوز باهام قهره،
انگار شدیدا از اون پسره خوشش اومده.
به درک من که ازش متنفرم.
اگه دوباره ببینمش بهش نشون میدم دنیا دست کیه
کتاب خاطراتمو بستم.
هر روز خاطراتمو می نویسم.
خاطرات تلخ،وخاطرات شیرین.
مامان از داخل آشپزخانه صدایم کرد.
از جایم بلند شدم،و به آشپزخانه رفتم.
ملیسا کنار مامان نشسته بود.
با عصبانیت نگام می کرد
مامان:شما دو تا چتونه؟
کلافه نگاهی به مامانم انداختم:هیچی من مشکلی ندارم.
مامان دستشو به کمر زد:چرا قهر کردین همین الان آشتی کنید زود باشید.
با هرس تو چشمای ملیسا زل زدم:من مشکلی ندارم.
ملیساهم انگار فقط برای اینکه مامان دست از سرش بردارد گفت:منم همین طور.
پوزخندی زدم.
و از آشپزخانه مستقیم به اتاقم رفتم.
گوشیم در حال زنگ خوردن بود.
تینا بود
:الو جانم تینا
تینا:سلا...م چطوری گلم خوبی؟
:سلام خیلی ممنون تو چطوری؟
تینا:خوبم ممنون،می گما..
:چی شده؟
تینا:میای بیرون یه دوری بزنیم هوا هم امروز آفتابیه
:باشه خیلیم خوب الان میام.
تینا:پس بیا همون میدان اون روز
:باشه پس خداحافظ
تینا:خداحافظ
گوشی رو قطع کردم و لباس هامو عوض کردم.
یه شلوار قهوه ای با کلاه و شال گردن قهوه ای و یه کاپشن کرمی پوشیدم
موهامو همینطوری باز گذاشتم دورم فقط کلاه سرم کردم.
از خانه بیرون رفتم.
هوا آفتابی بود ولی همچنان سرد بود.
بالخره زمستان بود.
ولی من عاشق همین زمستان و سرماش هستم.
دستامو تو جیب کاپشنم گذاشتم.
منتظر بودم اون پسره رو ببینم.
من هنوز نمی دونم اسمش چیه؟
اصلا اسمش به من چه بزار هیچ وقتم نفهمم.
ولی حالشو باید بگیرم.
با انداختنش رو زمین دلم خنک نشده.
باید یه بلای بد تر سرش بیارم.
تینا و نسیم کنار هم نشسته بودند
:سلام بچه ها حالتون خوبه
تینا بلند شد و با مهربانی گفت:سلام خوش اومدی
نسیم:خوش اومدی بشین
لبخند گرمی زدم و کنارشان روی نمیکت های یخ زده و سرد نشستم:خیلی ممنون
نسیم:شنیدم با آراد در افتادی
ابرومو بالا زدم و با حالت شکاکی پرسیدم:آراد کیه؟
تینا آرام به پهلویم زد:نمی دونی کیه؟
سرم را به این طرف و آن طرف تکان دادم:نه 
نمی دونم؟
تینا:بابا همون که اون روز داشت والیبال بازی...
نذاشتم حرفشو ادامه بدم:یادم اومد،اسمشو 
نمی دونستم.
نسیم:بابا اون خیلی خوشکله چطور دلت میاد اذیتش کنی
از حرف هایشان کلافه شده بودم.
:خوشکله واسه خودش خوشکله من برام مهم نیست بخاطر اینکه خوشکله که باهاش در نیوفتادم،من چون اخلاق نداره دوست دارم یکم ادبش ک...
یکی از پشت سر حرفمو قطع کرد:من اخلاق ندارم درست ولی جناب عالی چنان با اخلاق نیستی 
برگشتم پشت سرم.
پوزخندی زدم:منتظرت بودم.
این دفعه بر خلاف دفعه های دیگه که می خندید با نفرت بهم زل زده بود:چرا؟
منم تمام نفرتمو تو چشمام جمع کردم و با پوزخند گوشه لبم گفتم:که حالتو بگیرم.
عصبی خندید:تو حال منو بگیری؟نه خانم من باید برای اون روز تنبیه هت کنم.
تو دلم گفتم:منم برای اینکه باعث شدی خواهرم باهام قهر کنه تنبیه هت می کنم.
اگه رو در رو این حرفو می زدم جوگیر می شد.
دستی به موهای شکلاتی رنگش کشید:ببین تاحالا کسی جرعت نداشته با من هم کلام بشه
حرفشو قطع کردم:هه می بینی که من داشتم.
نفس عصبی کشد و یه قدم بهم نزدیک شد
تکان نخوردم و محکم وای سادم
آراد:جرعتتو خاموش می کنم

"پایان پارت 7"
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.