عشقی در چنگ غرور : پارت ۷

نویسنده: sanyamalay70

دستامو مشت کردم.ازش نفرت داشتم.
نمی دونم چرا نفرت داشتم؟آخه مگه چند وقته می شناسمش؟اخه مگه اون کیه؟سر یک ضربه توپ ازش انقد تنفر دارم،فقط یک ضربه توپ؟..
 لبخند عصبی روی لبشو نگاه کردم.
بدجور عصبی بود.نمی دونم چرا هردو مون ساکت بودیم.حتی نسیم و تینا هم حرفی 
نمی زدند.یاد آخرین حرفش افتادم:جرعت تو خاموش می کنم.
با همان پوزخندم گفتم:که جرعتمو خاموش 
می کنی؟اره.
دست هاشو به سینه زد:بله درست شنیدی؟
دستمو بالا آوردم،و تمام توانمو خرج کردم،و یک سیلی در صورتش نشاندم.انتقام قهری با خواهرم بود.
صورتش کاملا کج وقرمز شده بود.با تعجب و عصبانیت دستشو گذاشت رو گونش.
چنان تند بود که دستم می سوخت.
اما آتش دلم خاموش شد.
با این کارم دهن تمام افراد حاضر،باز مونده بود.
زن و شوهری آنطرف تر بودند،که به ما با تعجب خیره بودند.
دستامو بیخیال تو جیبم گذاشتم.
دستشو از رو گونش برداشت،نفسهاش عصبی شده بود،خیلی عصبی تر،به گونه ای که ترس لمسم کرد.
در همان حین گونم آتیش گرفت.سرم به سمت راست کج شد.
این دفعه من بودم که دستم رو گونم بود.
مردم جمع شدند.
من به اون سیلی زدم کسی حرفی نزد،اون به من سیلی زد همه جمع شدند.
خانمی کنارم آمد:حالت خوبه عزیزم.
رو به آراد با عصبانیت گفت:مزاحمش که شدی هیچ،بهش سیلی هم می زنی.
آراد با صدای بلندی داد زد:این مظلوم نیست،این دختر یک شیطان.
انگشت اشاره شو رو من گرفت:ولی هیچ وقت، این حرفمو یادت نره،نه این سیلی،و نه اون انداختن من روی یخ،بی جواب نمی مونه خانم محترم.
سرشو عصبی تکان داد،و رفت.
****
اون چی کار می کنه،اون چه کاری از دستش بر میاد.اون کیه.
عصبانیتم خیلی شدید بود.
انگار فشارم بالا رفته بود.سرگیجه گرفته بودم.اون پسره عوضی منو داغون کرده،
حس می کردم اگه جیغ نزنم خفه می شم
با تمام توانی که داشتم جی...غ زدم.
مامان و بابام و ملیسا با نگرانی درو باز کردن
ملیسا:چیه چی شده چرا جیغ زدی؟
مامان با نگرانی کنارم نشست:چی شده عزیزم دخترم چیزی دیدی؟
تاحالا روحیه ام انقد ضعیف نشده بود.
تحمل نداشتم،زدم زیر گریه.مامانم بغلم کرد.
مامان با نگرانی روبه ملیسا گفت:زود باش آب بیار براش عجله کن
ملیسا دست پاچه رفت،و در صدم ثانیه برگشت.کمی از آب نوشیدم.
ملیسا پهلویم نشست،و دستم را گرفت.بابا از همه بیشتر نگرانم بود.
تو بغل مادرم هق هق می کردم.گریه ام بخاطر ناراحت بودنم نبود.چون بیش از حد عصبی بودم.
بابا با تنی آرام گفت:بابا جون چی شده دخترم.
انگار کمی آرام شده بودم.
سرم را از آغوش مادرم بیرون آوردم.
با صدای بغض آلودم گفتم:چیزی نیست،خوبم.
مامان:پس چرا جیغ زدی گلم.
اشکامو با پشت دستم پاک کردم:گفتم که چیزی نیست.
بابا بوسه آرامی به موهایم نشاند.
رو به مادرم گفت:خانم ما بریم،بزار با ملیسا تنها باشه.
مادرم دست مهربانی به موهایم کشید و بیرون رفت.
ملیسا با مهربانی نگاهم کرد.انگار دعوایمان را یادش رفته بود.
آرام پرسید:چی شده خواهری؟
بینیم را بالا کشیدم:هیچی نشده،به هر حال واسه تو مهم نیست.
دستم را در دستش قفل کرد:چی میگی؟تو از هر کسی واسه من مهمتری.
پوزخندی زدم:از هر کسی،جز اون عوضی.
با تعجب پرسید:اون عوضی؟
با عصبانیت گفتم:خودتو به اون را نزن،اون عوضی،اون پسره عوضی،البته بزار بهتر بگم اون پسره خوشتیپ.
ملیسا لب پایینش را گزید:دلیل گریه ت،اون پسره ست درسته؟
با کلافگی گفتم:من انقد ضعیف نیستم بخاطرش گریه کنم،ولی اعصابمو داغون کرده،فشارم بالا رفته بود.
ملیسا سرشو انداخت پایین:ببخشید
خواهری،شرمنده،تو خیلی از اون با ارزش تری.
بی سرو صدا سرم رو شونش گذاشتم.
:ملیسا اون بهم سیلی زد.
با بهت سرمو از رو شونش برداشت:چی...به چه حقی این کارو کرده.
:منم بهش سیلی زدم.
ملیسا عصبی گفت:خودم نشونش می دم.حق نداره خواهرمو اذیت کنه.
انگار خیلی پشیمان شده بود.
چشمامو محکم رو هم فشردم:نه،نیازی نیست تو کاری بکنی،از این به بعد به روش همیشگیم عمل می کنم.
ملیسا:روش همیشگیت؟

"پایان پارت9"
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.