عشقی در چنگ غرور : پارت ۱۵

نویسنده: sanyamalay70

عاشق چشم های به رنگ شبش،عاشق موهای لخت و مشکی اش،عاشق دستان گرمش،
و حتی عاشق پلک زدنش بودم.
من زندگی را بی او،تهی می دانستم.
چرا زود تر از این ها،این معجزه به زندگی ام وارد نشده بود.
الان دو هفته از دوستی ما می گذشت.
در این دو هفته،همه شهر از عشق ما با خبر شده بودند.
در این دو هفته،من مجنون چشم هایش شده بودم.
در این دو هفته،زندگی ام دگرگون شده بود.
ملیسا وقتی فهمید،دعوایم کرد.
بهم گفت:«فکر می کردم،عاقل تر از این ها باشی، که گول او را بخوری».
ملیسا این حرف ها را،در غیب می گفت.
او از چشم های جادویی اش،خبر نداشت.
او که نمی دانست،چه حرف های دلنشینی به من میزد.
من می‌دانستم،همان گونه که من دوستش دارم،او هم مرا دوست دارد.
الان با ملیسا قهر هستم.
می دانم این حرف ها را،سر حسودی زده است.
ملیسا از همان اولش،از آراد خوشش می آمد.
حالا که می بیند مال من شده است،این‌گونه ناراحت می شود.
یک لحضه گوشی ام روشن شد.
در دستم گرفتمش.
آراد بود.
او هر لحضه بهم پیام می داد.
همیشه به فکرم بود.
همیشه مواظبم بود.
پیامش را باز کردم
«سلام گلم،حالت خوبه؟»
ضربان قلبم،حتی با پیام هایش هم بالا می رفت.
تایپ کرد«سلام عشقم،خوبم،تو خوبی؟»
آراد«من اگه تو خوب باشی خوبم»
لبخند عمیقی زدم.
آراد«می شه بیایی بیرون؟همان میدان که اولین بار هم را دیدیم»
ذوق کردم«همین الان میام»
بعد از مدت کمی فرستاد«پس منتظرم»
سریع از جایم بلند شدم.
لباس هایم را عوض کردم.
یک پیراهن مشکی،با شلوار مشکی،و کلاه پارچه‌ای مشکی پوشیدم.
یک جلو باز سفید رنگ هم پوشیدم.
فردا هم سال جدید بود،و هم تولد من.
تولد هیفده سالگی‌ام.
کفش های سفید رنگم را هم،پوشیدم،و بیرون رفتم.
همه دختر و پسر های محل بودند.
از میان دختر ها فقط تینا،و نسیم،و فرشته،و آیدا،که قبلا تینا معرفی امان کرده بود را،می‌شناختم.
از میان پسرها فقط چند تایشان را،که زیاد با آراد می گشتند را می شناختم.
بی خیال همه آنها به آراد خیره شدم.
کنارش رفتم.
با دستم موهایم را پشت گوشم نهادم و با ناز گفتم:سلام خوبی؟
نگاه سردی بهم انداخت،نگاهی سرد تر از یخ
آراد:خوبم،چند دقیقه‌ی دیگر بهتر هم می شم.
با تعجب گفتم:مگه قراره چه اتفاقی بی ٱفتد.
دستی به موهایم کشید.
آراد:قراره از بازی گریم استعفا بدم.
سری تکان دادم:مگه تا حالا بازی گر بوی؟چرا به من نگفتی؟
با دوستاش زدند زیر خنده
عاشق خنده هایش بودم.
اما کجای حرفم خنده داشت؟.
یکی از دوست هایش،در میان خنده اش بریده بریده گفت:شما دختر ها چقدر ساده اید.
هنوز متوجه نبودم.
آراد خودش را جمع و جور کرد.
با صدای بلندی حرفی را داد زد،که تمام بدنم یخ زد.
دیگر خونی به ماهیچه هایم نمی رسید.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.