عشقی در چنگ غرور : پارت ۱۶

نویسنده: sanyamalay70

آراد:می خوام از بازی کردن نقش دوست داشتن تو استعفا بدم خانومی.
با بهت به چشم هایش نگاه می کردم.
دستانم دو طرفم افتاده بود.
بر خلاف همیشه گویی قلبم دیگر نمی زد.
حرفش را نمی توانستم باور کنم.
یعنی همه آن حرف های دلنشینش دروغ بود.
یعنی آن همه حرف،همش دروغ بود.
با صدای خنده بلند دوستانش به خودم آمدم.
همه دور مان را اعاطه کرده بودند،و نگاهمان
می کردند.
آراد دستی به موهایش کشید:چیه خانومی،چرا ماتت برده؟
اشک هایم بی صدا بر روی گونه ام می ریختند هیچ حرفی نمی توانستم بزنم.
یکی از دوستانش با نیش خند گفت:تو فکر کردی این رفیق ما عاشقت می شه؟این عاشق هیچ کی نمی شه.
آراد با لبخند بی رحمانه اش گفت:می دونی مهسا،تو خیلی زیادی پرو شده بودی،من نشستم خیلی با خودم فکر کردم،با خودم گفتم این دختره رو هر بلایی سرش بیاری آدم بشو نیست،واسه همین تصمیم گرفتم،به روش خودم [جبران]کنم.
کلمه جبران رو خیلی غلیظ گفت.
دوستش ادامه داد:روش آراد همینه که الان می بینی،تا دخترا رو دیوونه خودش نکنه دست بر دار نیست،بعد که کامل مطمئن شد عاشقش شدی ترکت می کنه.
چشم هایم را بر روی هم فشار دادم.
حرف هایشان،خیلی سنگین بود.
صدای دوستام بلند شده بود و به آراد و دوستش فحش می دادند.
اما من دیگر چیزی را نمی شنیدم،هیچ چیز را.
دوست داشتم،یکی مرا از خواب بیدار کند،و همه این گفته ها خواب باشد.
بغضم به شدت به گلویم فشار می آورد.
آزادش کردم.
آراد دستی به شانه ام زد و با پوزخند گفت:چیه چرا مثل همیشه پرو پرو نمی گی جبران می کنم،
دیدی من چه خوب جبران کردم.
تو چته نکنه زبونتو موش خورده.
دستی به اشک های افتاده بر گونه ام زد:دارم درست می بینم،دختر مغرور محل داره گریه
می کنه
رو کرد سمت دوستاش:ببینید من معجزه کردم.
دوست داشتم از آنجا فرار کنم،دوست داشتم محو شوم،جوری که اصلا نبوده ام.
به سختی و بریده بریده زمزمه کرد:کاری که با من کردی رو،دلی که شکستی رو،اشک هایی که ریخته شده رو،نمی شه جبران کرد،ولی یادت باشه تو یک دل عاشق رو شکستی.
تمام توانی که داشتم را،در پاهایم صرف کردم،و از آنجا دور شدم.
عشقم،کسی که همیشه به فکرش بودم،کسی که هر شب قبل خواب تمام چت هایمان را از اول می خواندم،مرا این گونه له کرد.
مرا خوار کرد،همه عشقش دروغ بود.
وارد یه پارک شدم،و روی صندلی نشستم.
انگار آسمان هم دلش می خواست به حالم گریه کند.
رعد و برق شدیدی گرفته بود.
منی که از رعدو برق وحشت می کردم،حالا هیچ چیز برایم اهمیت نداشت.
آرادم مرا له کرده بود.
او قلب عاشق مرا خورد کرده بود. 


لعنتت به من چه ساده دل سپردم...
لعنت به من اگر واسش می‌مردم
دست من و گرفت و بعد ولم کرد


لعنت به اون کسی که عاشقم کرد!         
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.