عشقی در چنگ غرور : پارت ۱۸

نویسنده: sanyamalay70

به سمتشان رفتم.
با هم دست دادیم
با لبخند گفتم:سلام من مهسام
یکی از آن دو،دستم را در دستس فشرد:من آنیسام
و آن یکی:نسیم.
در بلند کردن چمدان هایم،کمکم کردند.
سوار آسانسور شدیم.
آنیسا چشمای آبی داشت،صورت پهن و سفیدی داشت،موهایش که چند تکه از شالش بیرون زده بود،به طلایی می خورد.
نسیم چشم هایش قهوه ای بود،لب های صورتی و زیبایی داشت.
در طبقه هفتم،آسانسور ایستاد.
وارد خانه شدیم.
خانه شیک و نقلی بود.
سه اتاق خواب داشت،که در یک راه رو بودند.
یک پذیرایی داشت،که بوسیله اپن از آشپزخانه جدا می شد.
آنیسا و نسیم اتاق ها را نشانم دادند
آنیسا:ما این اتاق ها رو انتخاب کردیم،اما اگه تو خوشت میاد،من اتاقم رو بهت می دم.
لبخند محوی زدم،و در اتاقی که برایم گذاشته بودند را باز کردم.
اتاق بزرگی بود پنجره بزرگی هم داشت.
رو کردم سمت آنیسا و نسیم:نه اتاق خیلی خوبه ممنون،همین اتاق می مونم.
نسیم دستی رو شانه گذاشت:هر جور راحتی.
چمدان هایم را در اتاق گذاشتم.
تخت تک نفره ای گوشه اتاق بود.
لباس هایم را در کمد گذاشتم.
میز مطالعه هم کنار پنجره گذاشتم.
این وسایل ها رو،یک هفته پیش،بابا برایم آورده بود.
وقتی کامل اتاقم را چیدم،بر روی تخت نشستم.
به همین زودی،دلم برای ملیسا و مامان،بابام تنگ شده بود.
صدای تلفنم بلند شد.
ملیسا بود.
دکمه سبز را زدم.
با ذوق گفتم:سلام آجی جونم،خوبی؟
ملیسا:سلام گلم،من خوبم،تو خوبی؟رسیدی؟خونه تون راحته؟اون دوتا دختر باهات خوبن؟خوش اخلاقن؟دلت تنگ شده؟
خندیدم،این عادتش را هیچ وقت ترک نمی کرد، سوال هایش را پشت سر هم می پرسید.
:آره آجی خیلی خوبه،اتفاقا هر دو شون دخترای خوبین،خونه هم بزرگ و راحته،همه چی خوبه،مامان خوبه؟
نفس عمیقش،از پشت تلفن به گوشم خورد.
از مادر هم بیشتر نگرانم بود.
ملیسا:خوبه خیالم راحت شد،آره اونم می خواد باهات صحبت کنه،کاری با من نداری؟
:نه،خدافظ گلم.
بعد از کلی حرف زدن با مامان تلفن را قطع کردم.
فردا روز اول دانشگاهم بود.
خیلی ذوق داشتم.
کلی برای کنکور خوانده بودم،تا قبول بشم.
ذوقم وصف نشدنی بود.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.