عشقی در چنگ غرور : پارت ۱۹

نویسنده: sanyamalay70

مانتو صورتی رنگم را،با شلوار مشکی و کیف و کفش صورتی،و مقنعه مشکی پوشیدم.
کمی ریمل به مژه های بلندم زدم،و یک برق لب تا صورتم از بی رنگی در بیاد.
عطرم را روی مانتوم خالی کردم،و از اتاق بیرون رفتم.
آنیسا و نسیم صبحانه می خوردند.
با لبخند روبه روی نسیم نشستم.
:سلام صبحتون بخیر
آنیسا:صبح توهم بخیر،فهمیدم بیداری،واسه همین صدات نکردم.
لبخندی زدم:خیلی ممنون،اشکال نداره.
نسیم با ذوق گفتم:ضربان قلبم رو هزاره،وایی روز اولمه.
منم مثل خودش گفتم:وایی منم،دیشب از ذوق نخوابیدم.
آنیسا جرعه ای از چایی اش را نوشید:پس من چرا ذوق ندارم.
با تعجب نگاهی بهش انداختم.
که سریع از جایش بلند شد،و جیغ بلندی از سر خوشحالی کشید.
آنیسا:وایی بلند شید،بریم دیگه پاشید.چی چیو ذوق ندارم،دارم می میرم از ذوق.
خنده ام گرفته بود.
:حداقل بزار اینارو بشوریم.
آنیسا همانطور که داشت،جلوی آیینه موهایش را مرتب می کرد،گفت:خیلی خب،من میز رو چیدم،شما هم جمع کنید.
نسیم سری تکان داد،و بشقاب ها را برداشت.
به کمک نسیم میز را جمع کردیم.
و از خانه بیرون رفتیم.
سوار ماشین آنیسا شدیم.
که یک بی ام وه(BMW) خیلی خوشکل بود.
کنار ساختمون دانشگاه ایستاد،وارد حیاط دانشگاه شدیم،جای بزرگ و با صفایی بود.
ساعت۸:۵۰ بود و کلاس ساعت۹:۰۰ شروع می شد.
کلاس فیزیک داشتیم.
بعد از گذر ده دقیقه،با پرس و جو از بقیه وارد کلاس خودمون شدیم.
منی که اولین بار بود می اومدم دانشگاه،یکم برام عجیب بود،کلاس بزرگی بود.
خوشبختانه ما زود رسیده بودیم.
من و آنیسا کنار هم نشستیم،و نسیم کنار یک دختر دیگه نشست.
به مرور دختر و پسر ها وارد می شدند،و جمعیت بیشتر می شد.
آخر سر یه مرد وارد شد.
سنش کمی پیر نشون می داد،متوجه شدم استاد مونه.
با صدای بلندی شروع کرد،به معرفی کردن خودش.
استاد:سلام به همگی شما عزیزان،من متوکلی هستم،استاد فیزیکتون،امیدوارم لحظات خوشی رو با هم سپری کنیم.
بعد از گفتن چند قانون،شروع کرد به درس دادن.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که در کلاس به صدا در اومد.
با بفرمایید استاد در باز شد.
از شدت تعجب از جایم بلند شدم.
این...اینجا... 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.