عشقی در چنگ غرور : پارت ۲۳

نویسنده: sanyamalay70

(سه ماه بعد) 
 «مهسا»
 کلاس آخر هم گزراندم.سردرد شدیدی داشتم.سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم.کم کم کلاس داشت خالی می شد،و بچه ها بیرون می رفتند.وسایلم را جمع کردم و بلند شدم.
جزوه‌ام را زیر بغلم گذاشتم.با اولین قدمی که برداشتم،به جسم سفتی برخورد کردم،که باعث شد،تمام ورقه هایم روی زمین بریزد.
خم شدم تا جمعشان کنم،که همزمان او هم با من خم شد.
سرم را بلند کردم،باز هم آراد.همیشه باید ببینمش.
با عصبانیت گفتم:ولش کن،خودم جمع می کنم.
همانطور که ورقه های افتاده بر زمین را بر
می داشت،با لحن آرومی گفت:خودم انداختمشون،خودمم جمعشون می کنم.
حرفی نزدم.به قدری عصبی بودم،که دلم نمی خواست حرفی بزنم.
بعد از این که جمعشان کردیم،در کوله ام قرارشان دادم،و به سمت در کلاس راه افتادم،که با صدایش متوقف شدم.
آراد:مهسا،صبر کن.
بدون این که به عقب برگردم ایستادم.
به جز من و اون،کسی در کلاس حضور نداشت.اخمی کردم.روبه رویم ایستاد.
آراد:باید باهات حرف بزنم.
غریدم:من حرفی با تو ندارم.
از کنارش گذشتم،بازو ام را در دست گرفت،و مرا به جای اصلی ام برگرداند.
داد زدم:به چه حقی دستم رو می گیری؟
جوری که انگار تازه به خوش بیاد،بازوام را ول کرد:ببخشید نمی..
اجازه تمام کردن حرفش را ندادم:دست از سرم بردار.
این دفعه پا تند کردم،واز کنارش رد شدم.
اهمیتی به کلاس دیگرم،که چند دقیقه دیگر شروع می شد،ندادم.
از دانشگاه بیرون رفتم.
به اشک های مزاحمم،اجازه فرود دادم.
دلم گرفته بود.از آن روزی که مرا دیده،مدام ابراز پشیمانی می کند.
من سه سال پیش یک دختر بچه بودم،ولی حالا دیگر همه چیز را می توانم بفهمم.
باران پاییزی شدت گرفته بود.من هم با خیالی آسوده اشک هایم را به باران سپرده بودم.
کاش مرا خورد نمی کرد،کاش با دل من بازی
نمی کرد.من لعنتی با وجود همه این ها عاشقش بودم.
صدای بچه گانه‌ای افکارم را بر هم زد.
(؟):خانوم،می شه ازم گل بخرید.
به سمت صدا برگشتم.پسر کوچکی بود که سنش تقریبا به نه سال می خورد.
دلم برایش سوخت،جلوی پایش زانو زدم تا هم قدش شوم.
سعی کردم بغضم را قورت دهم.
با صدای آمیخته از محبتم گفتم:آره عزیزم،چرا نشه؟چه گل های زیبایی!
با همان صدای ناز،و بچه گانه اش گفت:خیلی ممنونم.
سپس یکی از شاخه های گل را به طرفم گرفت.
  با لبخند شاخه را ازش گرفتم.
مقداری پول بیرون آوردم،و به دستش دادم.
با لحن مظلومی گفت:خاله جون،این زیادِ،قیمت شاخه گل،دو هزار تومن بیشتر نیست.
لبخندی زدم،و موهای طلایی رنگش را با دست بر هم زدم:خب چه اشکالی داره؟من دلم می خواد بیشتر بدم.
با ذوق گفت:حالا می تونم برای خواهرم؛ عروسکی که دوست داشت رو بخرم.
قلبم به درد آمد.بچه به این کوچکی،باید برای خواهرش عروسک می گرفت؟
حس عجیبی‌ به آن پسرک داشتم.
آروم پرسیدم:اسمت چیه کوچولو؟
لب هایش را جمع کرد:آروین
بی اختیار،لپش را بوسیدم.محبت عجیبی در دلم افتاده بود.
انگار از بوسه‌ام خجالت کشید.
:عزیزم،مامان و بابات کجان؟
سرش را پایین انداخت:بابام مرده،مامانم تو شرکته.
متعجب شدم،اگر مادرش در شرک کار
می کرد،پس چرا این بچه هم کار می کرد؟
:خب عزیزم اگر مادرت کار می کنه،چرا تو کار
می کنی؟
با لحن غمگینی گفت:آخه خاله،مادرم به من اهمیت نمی ده،اون ما رو دوست نداره.
سرم را به طرفین تکان دادم:نه گلم،همه مادر ها بچه هاشون رو دوست دارند.این جوری نگو.
باز با همان لحن بچه گانه‌اش گفت:اون خودش گفت که ما کثیفیم.گفت دیگه نریم سمتش،دوستمون نداره.
انگار از درون قلبم را فشار می دادند.
مگر می شود،مادری این حرف را بگوید؟
اما بچه به این مظلومی هم نمی تواند دروغ بگوید.
با صدای غم زده‌ام گفتم:خونه تون کجاست؟
نگاهی بهم انداخت:یکم اون ور تر.
دلم می خواست ببینم در کجا زندگی می کند.
چنان مهرش در دلم افتاده بود،که خودم در تعجبش مانده بودم.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.