عشقی در چنگ غرور : پارت ۲۴

نویسنده: sanyamalay70

دست های کوچیکش رو در دستم گرفته بودم.
وارد یک محله فقیر نشین شدیم.
اونقدر بی دلیل مهر این بچه به دلم نشسته بود،که دلم می خواست هر جا بخواهد باهاش بروم.
ولی خیلی برایم عجیب بود.مادرشان چرا ولشان کرده بود.
آهی کشیدم.باران داشت آرام می بارید.
از دور مرد شکم گنده ای را دیدم.از همان دور با هیزی نگاهم می کرد.حالم از نگاهش به هم
می خورد.
همین که به ما رسید.جون کشداری گفت.
دست آروین رو ول کردم،چرخیدم سمت اون مرد، و با تمام قدرت مشتی نثار صورتش کردم.
خم شد و دستش را روی لب پاره اش گذاشت.
داد زدم:یک بار دیگه جرعت داری اون جوری نگاه کن.
سرش رو بلند کرد،و فحشی زیر لب گفت.
از فرط عصبانیت قرمز شده بودم.
یقه اش را گرفتم،و بلندش کردم.
با تمام توانم لگدی زیر شکمش زدم.ناله کرد.
دوتا خانم از آن سمت کوچه می آمدند.با تعجب به من،که مردی را کتک می زدم،نگاه می کردند.
دست آروین را گرفتم.
با لبخند خاصی نگاهم میکرد.
با خنده گفتم:چیه کوچولو؟
آروین:خیلی خوب کتکش زدی.واقعا تو دختری؟
با حرفش خندیدم،و موهایش را پریشان کردم.
کمی دیگر که راه رفتیم،کنار خانه قدیمی ایستاد.
آروین:اینم خونه ما.
با محبت نگاهش کردم.پوست صورتش سفید سفید بود.چشماش،آبی به رنگ آسمان،لب های قرمز و کوچولویش،چهره‌اش را خواستنی
می کرد.
بی اراده به سمتش کشیده می شدم.نمی دانم چرا؟
وارد خانه شدیم.همه جا خراب شده بود.
انگار سال هاست کسی در آن زندگی نمی کرد.
درحت ها حیاط خشکیده شده بود.
قلبم فشرده شد.چرا باید بچه‌ای به این کوچکی، در همچین خانه ای باشد.
باز هم آهی کشیدم.طول حیاط را طی کردیم.
نمی دانستم چرا انقدر؛دلم می خواست به خانه اشان بروم.انگار چیزی مرا جذب می کرد.
دم در با دیدن کفش مردانه‌ای ایستادم.
آروین که دست در دست من بود،با توقف من به سمتم برگشت.
آروم گفتم:این کفش ها مال کیه؟
آروین که تازه آن ها را دیده بود،با ذوق و شوق گفت:آخ جون عمو اومده.
با تعجب به حرکاتش نگاه می کردم.
دستم را کشید:خاله بیا دیگه،عمو هم این جاست.
وارد خانه شدم.با دیدن شخصی که در چارچوب در ایستاده بود،و با لبخند مهربانی به آروین نگاه می کرد،ماتم برد.
 حتما خیالاتی شده بودم.او هم با دیدن من ماتش برده بود.
آروین تکانم داد:خاله چرا ساکتی؟بیا تو.
سری تکان دادم.
صدایش بلند شد:تو اینجا چیکار می کنی؟
عصبی گفتم:خودت اینجا چی کار می کنی؟
نگاه غمگینی بهم انداخت:بخاطر این بچه ها اومدم.
از در فاصله گرفتم،و سریع به سمت حیاط رفتم.
باران شدت گرفته بود.ضربان قلبم بالا رفته بود.انگار سرنوشت نمی خواست یک لحظه هم ازش دور شوم.اما بلایی که به سرم آورده بود،قلبی که شکسته بود،قابل جبران نیست.
از ریزش اشک هایم جلوگیری کردم.
روبه رویم ایستاد.چقدر دوست داشتم،در آغوشش گم شوم.
اما احساساتم را سرکوب کردم.سرد نگاهش کردم.
همان نگاه سردی که،آخرین بار تحویلم داده بود.
آراد:واقعا تو این خونه چیکار می کنی؟
دست هایم را به سینه زدم:به تو ربطی نداره.
پوف حرس داری کشید:خوب نیست این جا باشی.
عصبی تر شدم:تو کی هستی بخوایی به من بگی باید کجا باشم.من به خاطر آروین اومدم،دلم نیومد تنها ولش کنم.اون بچه ست.من دلم نمیاد کسی رو ترک کنم.
چنگی به موهایش زد:پس بخاطر همین آروین،می تونی دو دقیقه مثل آدم به حرفم گوش بدی؟
خواستم حرفی بزنم،که آروین دستم را کشید.
آروین:خاله شما عمو آراد رو می شناسید؟
از آن طرف،دختر بچه چشم آبی کنار آراد آمد.آراد لبخندی بهش زد،و در آغوش گرفتش.
هنوز متعحب بودم.
نگاهم را به سمت آروین کشیدم.و سری به معنی بله،برایش تکان دادم.
آراد:بچه ها،من و خاله میریم،شماهم از خوراکی هایی که خریدم،حتما بخورید.
گونه دخترک را بوسید،و بر زمین گذاشت.
آروین معترض گفت:نه،خاله نمیاد.اون قرار بود بیاد خونه.
عصبی به چشم هایش زل زدم:آروین درست میگه،تازه شم،من حرفی با تو ندارم.
کمی بهم نزدیک شد:در مورد این دوتا فرشته هم حرفی نداری؟
حقیقتا خیلی کنجکاو بودم.سکوت کردم.
آراد دوباره،رو کرد سمت بچه ها:خب عمو،شما برید داخل،من بازم میام.
دختر،با لحن بچه گانه ای گفت:قول میدی؟
آراد لبخند گرمی زد:من کی زیر قولم زدم؟
آروین دست را جلو آورد.آراد هم مشت آرامی به کف دستش زد.
بعد از کلی قول گرفتن،همراهش از خانه خارج شدم.
نگاهم به سمت ماشینش،سوق داده شد.
لامبورگینی قرمز رنگی بود.هر کی رد
می شد،دقیقه ها نگاهش می کرد.چنین ماشینی در این محله،عجیب بود.
آراد:سوار نمی شی؟
نفس عصبی کشیدم:عمرا سوار بشم.
خندید:میدونم ماشین نداری،پس سوار شو.
امروز با ماشین آنیسا اومده بودم.
زیر دندونام غریدم:من چرا باید با تو بیام؟
با حرص سرش را کج کرد:چون قراره در مورد این بچه ها چیزی رو بهت بگم.
:خب بگو،بعدم برو.
در ماشینش رو،برایم باز کرد:سوار شو.
دستم را مشت کردم:میگم سوار نمی شم.همین جا حرفتو بگو.
دستی به صورتش کشید:برات سئوال نیست،که چرا مادرشون که صاحب یک شرکت خیلی بزرگه،باید بچه هاش رو تو همچین خونه ای ول کنه؟
عصبی نگاهی بهش انداختم،و سوار شدم.
در را بست.بوی عطرش کل ماشین را گرفته بود.
همین که ماشینش را روشن کرد.ترس به سمتم آمد.
اگه بخواد بلایی سرم بیاره چی؟
اون اصلا آدم نیست.
اگه بخواد بهم...
افکار مزخرفم را پس زدم،و به پنجره تکیه دادم.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.