عشقی در چنگ غرور : پارت ۲۵

نویسنده: sanyamalay70

کنار کافی شاپی توقف کرد.سریع از ماشین خارج شدم.جلوی ریز اشک های مزاحمم را گرفتم.او هم پیاده شد.با دست به سمت کافی شاپ،راهنمایی ام کرد.بی حرف داخل شدم.جلو تر از من،میز دونفره ای را پیدا کرد.یکی از صندلی ها را برایم کشید،که بشینم.از قسط،به سمت صندلی روبه رو رفتم.خیلی ریلکس،روی صندلی که برای من کشیده بود،نشست.
دست هایش را،روی میز گذاشت.
آراد:چیزی می خوری؟
سرد گفتم:آب پرتقال
گارسون را صدا زد،و دوتا آب پرتقال سفارش داد.
باز با همان لحن سردم گفتم:می شنوم.
لبخندی زد:خب قبل از هر چیزی می خوام بگ...
حرفش را قطع کردم:نمی خوام در مورد گذشته صحبتی پیش بیاد.
نفس عمیقی کشید:باشه پس در مورد دوتا بچه ها.
سری تکان دادم.
آراد:من دو روز پیش،باهاشون آشنا شدم.
می دونم که بچه های کار،یکی دوتا نیستند.ولی این دوتا بچه خیلی فرق دارند.بچه هایی که کار می کنند،پدر و مادرشان یا مریضند،یا پولی ندارند.ولی مادر این دو تا بچه،آیسل آریافر،در اینجا فرد مشهوریه،و ثروتش که هرچقدر بگم،کم گفتم.چه دلیلی داره بچه هایش را در همچین خونه ای تنها بزاره.من خیلی این موضوع برام عجیب بود،بخاطر همین،تو این دو روز همش پیششون بودم.
منتظر به چشم هایم نگاه کرد.انگار می خواست چیزی بگویم.گارسون آب پرتقالمان را آورد.
کمی از آب پرتقالش را نوشید.
همچنان ساکت بودم.اما برای من هم سوال عجیبی بود.برای چی مادرشون ترکشون کرده بود؟
نفس عمیقی کشیدم:می خوایی براشون چی کار کنی؟
انگار از حرف زدنم خوشش آمد.
آراد:می خوام فردا بچه هارو ببرم پیش مادرشون،دلیلش رو بپرسم.تو باهام میایی؟
نگاه سوالی اش را،به چشمانم دوخت.
یاد معصومیت آریان افتادم.از طرفی پلیدی این پسر،در ذهنم نقش بست.ولی کنجکاوی ام،بر آن حس غلبه کرد.
سری به معنی تایید تکان دادم.
می توانستم برق شادی را،در چشم های سیاهش، ببینم.
آراد:پس فردا بعد از کلاس،با هم میریم.
عصبی گفتم:چه دلیلی داره باهم بریم؟من خودم ماشین میارم.
سری تکان داد:موردی نیست.
از جایم بلند شدم.
آراد:حداقل آب پرتقالت رو بخور.
نگاهی بهش انداختم.یادم رفته بود.
عصبی گفتم:نمی خواد.
از کافه بیرون رفتم.هوا تاریک شده بود.
"چقدر زود گذشته بود"
کیفم را روی شانه ام جابه جا کردم.
"چه روز طولانی داشتم"
وارد کوچه شدم.خیلی خلوت بود.ولی من دختر جاهای خلوت بودم.
کیفم را روی شانه ام جابه جا کردم.قدم هایم را محکم کردم.هوا سرد و سرد تر می شد.
صدای تلفنم بلند شد.آنیسا بود.جواب دادم.
:جانم آنی؟
آنیسا:کجایی نمیایی؟از وقتی از دانشگاه رفتی ندیدیمت.
:دارم میام.الان میرسم.
آنیسا باشه ای گفت،و تلفن را قطع کرد.
صدای ماشینی را پشت سرم،حس کردم.اهمیتی ندادم.سرعتش را بیشتر کرد،و جلوی پایم توقف کرد.جلوی جیغ کشیدنم را گرفتم.
با دیدن دو تا پسر،که از ماشین پیاده
می شدند،عصبی شدم.
یکی از آنها با لحن لوس و حال بهم زنی گفت:خوشکله کجا؟بیا ما برسونیمت.
لبم را گزیدم،و نفس عمیقی کشیدم.سعی کردم ریلکس باشم.
:از سر راهم برید کنار.
هردویشان قهقه زدند.
از نگاه کردن به لباس هایشان هم،حالم بهم
می خورد.
یکی از آنها با خنده گفت:فکر کردی ولت
می کنیم؟
آن یکی با همان لحن لوسش گفت:چه صدایی،جون،شما فقط حرف بزن.
دیگه تحملم تمام شده بود.
داد زدم:از سر راهم گم می شید،یا...
آراد:جنازه می خوایید؟
با دیدن آرد،که خودش را سپرم کرده بود،از شدت تعجب،چشم هایم چهارتا شده بود.
این مگه نرفته بود؟
از دیدنش،هم حس خوبی داشتم؛هم حس حقارت.
به سمتم برگشت:برو تو ماشین.
با لحن عصبی گفتم:من خودم می تونم از خودم مراقبت کنم.
با عصبانیت غرید:گفتم برو تو ماشین.
لحنش چنان جدی بود،که بی صدا داخل ماشینش نشستم.
اصلا اون کیه که بخواد،واسه من غیرتی بشه؟
اون به چه حقی سر من داد زد؟
انگار خودش از اون پسر های مزاحم خیلی بهتره.
اون خیلی نامرد تر از این حرفاست.
از هرسش،مشت محکمی به شیشه ماشین زدم.
اما نشکست.
نگاهم به سمتش سوق داده شد.در کمال تعجب دیدم،همه سر و صورت پسر ها خونی شده بود.
لباس آراد کلا جر خورده بود،و عضله هایش بیرون زده بود.
پسر ها همان طور که می لنگیدند،با ترس سوار ماشینشان شدند.
متوجه حرف هایشان نبودم.
ته ته دلم حس خیلی خوبی به رفتار آراد داشتم.
اما دلم برای لباس جر خورده اش نسوخت.
به سمت من برگشت.دستی به موهایش کشید.
نگاهی به من انداخت،و سوار ماشین شد.
بی اراده بهش خیره بودم.حتی سه سال پیش هم،هیکل خوبی داشت.
به خودم که آمدم،هردو به هم خیره شده بودیم.
سریع نگاهم را گرفتم.
:تو کی هستی که بخوایی سر من دعوا کنی؟من خودم می تونستم از خودم دفاع کنم.
با عصبانیت گفت:بس کن،جای تشکرته؟
پوزخندی زدم:از چی باید تشکر کنم؟از این که دم به دقیقه جلوی راهم سبز میشی؟یا این که..
حرفم را خوردم.
ادامه داد:یا این که ولت کردم؟
غریدم:نه،چند بار گفتم حرف گذشته رو وسط نکش.
کتش را،که به صندلی اش آویزان کرده بود،برداشت و پوشید.هنوز عضله های شکمش بیرون بود.
با لحن غمگینی گفت:نه امشب باید در مورد گذشته صحبت کنیم.
بدون توجه به لحن غمگینش،عصبی گفتم:چیه؟می خوایی یاد آوری کنی که چقدر پیروزمندانه دل من و مال خودت کردی.می خوایی بهم یاد آوری کنی که چقدر خوب جبران کردی،می خوایی یاد آوری کنی که چجوری من و پس زدی؟یا می خوایی اینارو بگی و....
با دادی که زد،بدنم لرزید:نه،نه،نه من اینارو
نمی گم.
نگاهی به چشم هایش انداختم:من میرم.برای بار آخر بهت میگم،دست از سرم بردار.
برگشتم و دستگیره در را به پایین هل دادم،اما باز نشد.
با عصبانیت به سمتش برگشتم:درو باز کن.
آراد:تا به حرفم گوش ندی،نمیزارم جایی بری.
داد زدم:گفتم این درو باز کن.
اونم مثل من داد زد:میگم نمی زارم جایی بری،پس به حرفم گوش بده.
مجبوری نشستم،و منتظر نگاهش کردم.
شروع کرد:...
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.