عشقی در چنگ غرور : پارت ۲۸

نویسنده: sanyamalay70

موهای نرم اوین را،نوازش کردم.شرایط لازم برای نگهداری از بچه را نداشتم.بهم گفتند،باید حداقل سی سال سن داشته باشی،ولی من هنوز بیست و سه سال بیشتر نداشتم.غمگین به روبه رو خیره بودم.حالم خیلی بد بود.
من عاشق این دختر کوچولو شدم،از ته دلم می خوام براش پدری کنم.شاید سنم مناسب نباشه،ولی بلدم ازش نگهداری کنم.ذهنم به سمت مهسا سوق داده شد.اونم که سنش مناسب نبود،پس نمی تونست مادر آروین بشه.پوزخندی به فکر های در همم زدم.
اوین با صدای غمگینی گفت:تو دیگه نمی تونی بابای من بشی؟من بازم تنها می مونم؟
از جاش بلندش کردم،و روی پام نشوندمش:نه عزیزم،کی گفته نمی تونم؟تو از این به بعد من و بابا صدا کن،اهمیتی نداره که اسمت توی شناسنامم نباشه،وقتی سی سالم شد،اسمت رو وارد شناسنامم می کنم.
با ذوق خندید،و گونم رو بوسید:خیلی دوست دارم.
با محبت نگاهی بهش انداختم:منم دوست دارم.
با ذوق از بغلم بیرون اومد:میای بریم پشمک بخوریم؟
از جام بلند شدم.اوین رو به یک پارک آورده بودم.دست های کوچیکش رو گرفتم.
با قدم های کوچیکش،هم قدم شدم.
(مهسا)
عصبی لگدی به لاستیک ماشین زدم.
یعنی چی که شرایطش رو ندارم؟
من می خواستم مادر این دو تا بچه بشم.
آروین دستم رو گرفت:خاله،چرا عصبانی شدی؟چیزی شده؟
پیشانیم رو،خاراندم:نه،چیزی نیست.
آروین لبخندی زد.
وارد یک پارک شدیم.صدای قهقه بچه ها،حس دلنشینی بهم میداد.
آروین با این وجود،که امسال باید سال دوم مدرسه.ش رو سپری می کرد،ولی مدرسه نرفته بود.
گناه این بچه ها چی بود؟
چرا باید به این شکل،سختی بکشند؟
آروین با ذوق دستم رو ول کرد،و به سمتی دوید.
با نگاهم دنبالش کردم.با تعجب به آراد و اوین،که در حال خوردن پشمک بودند،نگاه می کردم.
اعصابم از دیدن آراد هم،بهم می خورد.
روز خیلی بدی رو،سپری می کردم.
آروین کنار آراد نشست،آراد با تعجب نگاهی به آراد انداخت.حرفی زد،و سرش را به سمت من چرخاند.
به درخت کنارم تکیه دادم.ترجیح دادم،ازش دور باشم.ولی مگه خودش اجازه میداد.
پشمک داخل دستش رو،به آروین داد.از جاش بلند شد،و به سمت من اومد.
لعنتی چرا اومدم اینجا؟
روبه روم ایستاد:سلام خوبی؟
عصبی گفتم:تا زمانی که تو رو می بینم،نه خوب نیستم.
سرش رو تکان داد:ولی من وقتی پیش تو هستم،حالم خیلی خوبه.
پوزخندی بهش زدم.دستش رو،داخل جیب شلوارش برد:چی شد؟تونستی آروین رو به فرزند خوندگی قبول کنی؟
عصبی گفتم:نه،گفتن سنم منا...
حرفم رو ادامه داد:سب نیست.درسته؟
متعجب گفتم:تو از کجا میدونی؟
لبخندی زد:منم می خواستم اوین رو به فرزند خوندگی قبول کنم،ولی نشد.گفتن...
عصبی حرفش رو قطع کردم:تو به چه حقی
می خواستی اوین رو به فرزند خوندگی قبول کنی؟
ابرویی بالا داد:جان؟باید از تو اجازه می گرفتم.
از زیر دندونام غریدم:من می خواستم اوین رو به فرزند خوندگی قبول کنم.
پوزخندی زد:تو آروین رو،من اوین رو
دست هام رو،از شدت خشم،مشت کردم:هیچ وقت دست از سرم بر نمی داری درسته؟
لبخند گرمی زد:درسته؟
کمی بهش نزدیک شدم:ازت متنفرم،کاش بفهمی.
غمگین گفت:دوست دارم،کاش بفهمی.
به سمت آروین رفتم.دستش رو گرفتم.
رو به آراد گفتم:پس از این به بعد،تو پدر اوین،و من مادر آروین هستم.و همدیگر هم،اصلا
نمی شناسیم.
باز خنده جذابی تحویلم داد:ولی این دو تا،خواهر برادر هستند.
آروین رو دنبال خودم کشیدم.
سوار ماشین شدیم.دوست دارم گفتن هاش،تو مغزم می چرخید.بهتره بگم،دروغ هاش،تو ذهنم می چرخید.
کیف رو،در دستم گرفتم.از بابا خواسته بودم،کمی پول به حسابم واریز کند،تا بتونم برای آروین لباس بخرم.البته هنوز قضیه آروین رو،به کسی نگفتم.می خوام امروز،به ملیسا زنگ بزنم،و همه چیز رو،براش بگم.
ماشین رو،دم در آپارتمان پارک کردم.می دونستم الان کلی سئوال پیچم می کنند،ولی نمی شه تنهایی خونه بگیرم.دانشگاه امسالم دیگه داره تموم میشه،شاید سال دیگه این جا خونه گرفتم.
لبخندی به آروین زدم:خب بریم خونه موقتت رو ببینیم.
با معصومیت گفت:دیگه اوین رو نمی بینم؟
پلک هام رو،رو هم فشوردم.نامردی بود،که بخاطر من،از اوین دور می موند.
لبخند محبت آمیزی،تحویلش دادم:کی گفته
نمی بینی؟معلومه که می بینی،اوین خواهرته.
با ذوق دستم رو گرفت:تو بهترین خاله دنیایی.
اخم کردم:خاله؟
سریع گفت:بهترین مامان دنیایی.
لبخندی زدم.
سوار آسانسور شدیم.وارد خانه شدیم.سلام بلندی کردم.آنیسا جلوی تلویزون خوابیده بود.
لبخندی زدم.به سمتش رفتم،و از خواب بیدارش کردم.
با حالت خواب آلودی گفت:برگشتی؟من چرا خوابم برد؟
سرم رو تکان دادم.دست آروین رو گرفتم.
آنیسا با دیدن آروین،متعجب گفت:این کیه؟
کنارش رو کاناپه نشستم.آروین هم کنار خودم نشوندم.آنیسا هم خونه ای بود،پس حق داشت راجب آروین بدونه.
همه قضیه رو،برای آنیسا گفتم.آنیسا خیلی خوشحال شد،بهم گفت که خیلی دل پاکی دارم.گفت کمتر کسی می تونه همچین کاری بکنه.
از آروین هم،خیلی خوشش اومده بود.نسیم خونه نبود،آنیسا گفت؛وقتی برگشت خودم بهش میگم.
الان فقط مونده بود،به ملیسا بگم.چقد که دلم براش تنگ شده بود.
آروین روی تخت نشسته بود،و به من خیره بود.
شماره ملیسا رو گرفتم.
بعد از چند بوق،صداش تو گوشم پیچید:سلام خواهر کوچولو،چه عجب زنگ زدی،آفتاب از کدوم طرف در اومده؟
با لبخند گفتم:اولا دیگه بهم نگو کوچولو،دوما نکه خودت خیلی زنگ می زنی،و سوما آفتاب مثل همیشه.
ملیسا با خنده گفت:کمتر حرف بزن،چه خبر؟
نگاه پر استرسم رو،به آروین دوختم.لبخند کوچکی زد.
:ملیسا می خواستم یه چیزی رو بهت بگم.
لحن ملیسا نگران شد:چی شده؟
:کسی پیشته؟
ملیسا:نه تنها تو اتاق نشستم.بگو ببینم چی شده؟
نفس عمیقی کشیدم،و ماجرای آروین رو،مو به مو،گفتم.کار های آراد هم،براش گفتم.
نفس عمیقی کشید:اگه از ته قلبت اون بچه رو می خوایی،خب من چی می تونم بگم.
با لبخند گفتم:من عاشق این پسر کوچولو شدم،باور کن انقد بانمکه،اگه ببینیش عاشقش می شی.
با ذوق گفت:عکسش رو حتما برام بفرست.
:باشه حتما می فرستم.ولی فعلا چیزی به مامان نگو.
ملیسا:پس کی میگی؟
آب دهنم رو قورت دادم:وقتی برای تعطیلات اومدم.
ملیسا:خواهر کوچولوم زودتر از من بزرگ شد.
لحنش مضطرب شد:وایی مهسا،من دیرم شده.با دوستای هم دانشگاهیم قرار دارم،باید برم.
با خنده گفتم:بالخره تو هم میری بیرون،باشه خداحافظ.
ملیسا خداحافظی کرد،و تلفن رو قطع کردیم.
از رو کاناپه بلند شدم،و کنار آروین نشستم.
دستی به موهاش کشیدم.لبخندی زدم.
:پاشو پسر خوب،یه دوش بگیر،تا آدم تازه ای بشی.
با معصومیت،باشه ای گفت.
ماچی از لپش گرفتم:یادت باشه،نمی خوام انقد آروم باشی،پسر بچه ها باید شیطون باشند.
خندید:وایی خاله تو چقدر متفاوتی،مردم از پسر بچه های شیطون بدشون میاد.
اخم کردم:الان دوباره من و چی صدا کردی؟
لب و لوچه اش رو آویزان کرد:خب تا عادت کنم سختمه.
باز بوسیدمش:باشه گلم اشکالی نداره،ولی دلم می خواد عادت کنی.
سرش رو به طرفین تکان داد:خب مامان جونم،من برم دوش بگیرم.
لبخند عمیقی تحویلش دادم:آفرین حالا شد.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.