بی ط هرگز.. : عنوان

نویسنده: sayda_aiyan

آیسان کیه؟!
بعد دیدم گوشیشو تند برداشت و چشم اره بهم رفت منم بغض کردم ینی این کیه؟!
علیرضا:جانم ایسانم
اون:.....
علیرضا:نه عزیزم نمیتونم باهات صحبت کنم هروقت تونستم بهت زنگ میزنم
اون:....
علیرضا:باشه چشم کاری نداری؟مراقب خودت باش
خدافظ
و قطع کرد
من نگام به بیرون بود اما حواسم به حرفای اون بود 
ینی واقن زنش بود؟
وقت نامرده تندی عروسی کرد؟
هه فک کردی میمونه دنبال تو؟ که این همه حرف دنباله و یه بار هم خودش تحقیرت کرد
علیرضا؛نمیدونستم فوضول هم هستی
من:نیاز هم نبود بدونی
اصلا نگاش هم نکردم 
که گفت:میدونی که بدم میاد وقتی نگام نمکنی بام حرف میزنی و عصبی میشم
کیفمو باز کردم و گوشیمو در آوردم و رمزشو زدمو بعد خیلی با آرامش مصنوعی گفتم:مهم نیست
و رفتم توی تلگرام و کلی گشتم دیدم یه پیام اومده غریب بود 
دیدم نوشته میخای بدونی چرا خانوادت باهات خوب شدن؟!
تعجب کردم ینی چی؟
خب فهمیدن که من بی گناهم
اما همیشه میگفتم شاید یکی بهشون بیگناهیمو گفته 
اما خودشون میگفتن که نمیخاین باهات بد برخورد کنیم و خوب شدیم با هم و کلی قضیه دیگه پیش اومد که دیگه باهاشون خوب شدم
و باهام خوب شدن...
براش فرستادم: شما؟
آنلاین بود نوشت؛میخای بفهمی یا نه؟
من:اره 
اون: خانوادت خودشون نخاستم باهات خوب باشن
یکی بهشون بی گناهی تو ثابت کرده 
و اونم نمیتونم اسمشو بگم ولی مدارکی دارم 
من:مدارک؟
اون: اره میخوای بفرستم؟
من ؛اره ممنون
اون:ملی عکس فرستاد و یه فیلم عکسارو دیدم 
یه پسر بود نمیشناختمش
فیلم و میخواستم ببینم اشک تو چشمام جمع شده بود 
نمیخاستم علیرضا بفهمه اون فیلم چیه 
میخاستم گوشیمو بزارم تو کیفم
که علیرضا از دستم کشیدش خدارو شکر خاموشش کردم عصبی میخاستم گوشی از دسش بگیرم
که چشمام و دید ماشینم زد کنار گفت چی بود دو گوشی؟
ها؟ 
نمیخاستم بگم هیچ کس باوردم نداشته
و یکی بهشون گفته اما بهم نگفتن
هیچوقت باورم نمیشه
این بدبختی برا من اینه
هعی
علیرضا : باتوم سارینا
من: علیرضا گوشیمو بده نیارش دارم جون بهترین کسی که دوسش داری گوشیو بده حرفام و نگاه مظاومانم دلشو سوزند و گوشیو بهم داد گفت:بگو چی شده؟
من: هیچی با دوستام بحثم شد
علیرضا : من خرم؟
عصبی بودم و بحث ناراحتیم هم  سر اون قضایا بود بهش گفتم: اره اگه خر نبودی حرف بقیه رو گوش نمیکردی
که منو گناه کار بدونی وخانوادم هم قبولم نداشته باشم تا اینکه یکی بهشون بگه میفهمی دردمو؟
نمی‌فهمی دیگه دخالت نکن تو کارام به تو هیچ ربطی ندارد میفهمی؟
نمیخوامم ببینمت 
برو با همون آیسان جونت
و نگامو اونور دادمو اروم اروم اشک ریختم برا این حالو روزم خانوادمو نمیبخشم هیچوقت
دیگه باهام حرفی نزد
ولی دیدم که چقد عصبیه و ناراحت و تو فکر 
رسیدیم میخاست ساک لباسام بگیره
از دستش کشیدم و تند تند رفتم درو باز کرد حوصله دیدن خونه رو نداشتم 
تند تند رفتم تو که انگار حالمو درک کرد
تند گفت بغل آشپزخونه اتاقته
زود رفتم و درو بستم و نشستم رو تختم کلی گربه کردم چقد واقن تنهام 
دلم آرمیتا و فرشته رو میخواد 
اما اول میخام فیلمو ببینم



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.