دژاوو DEJA VU : دژاوو ۱

نویسنده: Aurora

 در حال راه رفتن بودم ، اما .. اما انگار قبلا اینجا اومدم

 مامان من فکر میکنم یک بار قبلا اومدم اینجا، ولی این اولین باره برای‌ تولدت میایم دریا 
خوب مهمان ها دارن میرسن بیاین جشن رو شروع کنیم
 اماده شدم برای تولد ، امسال اولین سالی بود که کنار دوستانم و خانواده ام تولد میگرفتم .

 همیشه دوستان زیادی داشتم اما ....
 وقتی با افکار آن ها مخالفت کردم هر روز تعدادشون کمتر و کمتر شد تا جایی که از بین این همه دوست حتی یک دوست هم برام باقی نموند.

 برای همین تا دو سال پیش همه تولد هام رو فقط با خانواده خودم گذروندم بدون هیچ دوستی .... ! 
اما هیچ وقت تصمیم به تغییر خودم برای بازگرداندن دوست هام و یا پیدا کردن دوست دیگه ای نگرفتم .

فقط منتظر موندم ...... بالاخره زمان من هم می‌رسید . 
 دو سال پیش زمان من هم رسید ، با دو نفر دوست شدم و الان اونها دوست های صمیمی من هستن . 
 تابستان امسال بهترین تابستان کل این سالها بود برام ... در افکار خودم بودم که .... 

 تولد تولد تولدت مبارک ، مبارک مبارک تولدت کارلین : ایروراااااا چرا فوت نمیکنی همه منتظرن

کوربین : آرزو کن و بعد فوت کن 

 چشم هام رو بستم ..... آرزو میکنم بتونم افکار خودم رو برای یک روز ببینم . 

 همه صداها قطع شد

چرا کسی اهنگ تولد رو نمیخونه؟ 
 چشم هام رو باز کردم ، چی ! اینجا کجاست

انگار توی یک راهرو تاریک بودم با هزار تا در

تازه یادم اومد آرزو کردم که برای یک روز افکار خودم رو ببینم ...... 
 راهرو خیلی تاریک بود و فقط از یک پنجره کوچک مقداری نور در راهرو پیچیده بود .

عجیبه ! حس میکنم کل زندگیمو اینجا بودم

راه رفتن رو شروع کردم ..... 
 طول راهرو زیاد بود ، هر قدمی که بر میداشتم یک دَر میدیدم ....
راهرویی با هزاران دَر ....
همیشه از بچگی حس کنجکاوی زیادی داشتم ، دوست دارم بدونم پشت این دَر ها چی پنهان شده .... 
رنگ دَر ها حس کنجکاوی ام رو بیشتر و بیشتر میکرد ....

بالاخره تصمیم گرفتم یکی رو باز کنم . همه ی رنگ های روشن داشتن به غیر از یک دَر که سیاه بود ......
 دَر طلایی رنگ باز کردم ...... تِباااااااااا ! ( حالت تعجب ) 
 سمت راست اتاق طلایی و سمت چپ نقره ای بود ......
وسط اتاق یک صفحه نمایش بود ......
دَر اتاق بسته شد .....

 خیلی ترسیدم اخه همون نور کمی ام که از پنجره کوچک توی راهرو میومد دیگه نمیاد ، اتاق کاملا تاریک شده بود 
 یه صدایی اومد ، صفحه نمایش روشن شد .......

چی ! این که منم .....

 من توی صفحه نمایش چیکار میکنم ! ......

چرا اینقدر تغییر کردم !....
قدم خیلی بلند تره 
 حس میکنم بزرگ تر شدم ......
 در همین افکار بودم که به صفحه نمایش نزدیک تر شدم و سرم رو به حالت تعجب تکون دادم اما .......
 اون شخص هم در صفحه نمایش سرش رو مثل من تکون داد ... 

هر ثانیه که میگذشت بیشتر و بیشتر میترسیدم !

نویسنده: Aurora

نوجوان ها منتظر کامنت ها هستم :)
*منتظر قسمت بعد باشید*
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.