دژاوو DEJA VU : دژاوو ۴

نویسنده: Aurora

* لطفا برای مطالعه این قسمت ابتدا داستان های قبل رو مطالعه کنید .

 از سی دقیقه زمانی که برام مونده بود خیلی گذشته بود و احتمالا تا چند دقیقه دیگه برمیگشتم به جشن تولدم ....

کل راهرو رو تا آخر دویدم تا بالاخره رسیدم به دَر بیست و هفتم

وارد اتاق شدم .... 
تا چند دقیقه دیگه از اینجا میرم ....
فکر نمیکنم بالا رفتن از یکی از پله ها فکر بدی باشه
اینجا ساعت نیست !
رنگ تیره ای هم نیست !
اینه ای هم نیست !
کسی که کُت پوشیده باشه و قدش بلند باشه هم نیست ! 

 نانسی فقط درباره این چهار مورد اخطار داد و یادم نمیاد حرفی از پله گفته باشه پس ...
 فکر نکنم مشکلی باشه

تصمیم گرفتم از پله های سمت راست اتاق بالا برم چون از پایین اتاق شروع میشد و به بالای اتاق می‌رسید .

 قبلا در داستانای تخیلی خوانده بودم که همیشه بالاتر از سطح زمین انرژی مثبت تره و پایین سطح زمین انرژی منفی تر
پله سمت راست به بالا اتاق می رسید و پله سمت چپ به پایین اتاق
با دلهره روی اولین پله قدم گذاشتم ...

 چیز عجیبی احساس نکردم ، تا جایی که پله ها ادامه داشت بالا رفتم
به جایی نرسیدم و فقط دیوار اتاق روبرو ام بود و پله ها اینجا تمام میشدن . 
نیازی نبود اینقدر بترسم هیچ اتفاقی نیفتاد.

حالا دیگه کنجکاو نیستم. چرخیدم از سمت دیوار تا از پله ها پایین بیام و از اتاق خارج بشم .... 
ارتفاع پله ها از زمین زیاد بود و دوباره احساس خوبی پیدا نکردم .
 با سرعت شروع کردم به پایین اومدن از پله ها تا از ارتفاع زیاد نترسم .. 
اما ....

پله ها پشت سر هم داشتن غیب میشدن ...
 پله های سمت چپ اتاق اثری ازشون نبود ...
 اگر این پله ای که من روی اون ایستاده ام غیب بشه بدون شک میفتم روی زمین اتاق ، الان ارتفاع هم کمه پس بیفتم فکر نمیکنم صدمه جدی ببینم !:

 نگران نباش اصلا جدی نیست ، فقط فلج میشی :))
 یه لحظه دست کسی رو احساس کردم .. 
واقعا ترسیده بودم .
 حتما همونه که کُت پوشیده و قد بلند داره . دیگه مُردم ^_^ 
ولی ..... اینجا مگه دیوار نبود چرا باید همچین احساسی کنم . 
حتما چون ترسیدم توهم زدم .
برگشتم تا مطمعن بشم . 

چیی!
 واقعا یه دست بود . 

از دیوار اومده بود بیرون ...
چقدر ساعتش شبیه ساعت کوربینه ....... 
یک لیوان اب هم توی دستاش بود ....
اون لیوان مخصوص مهمان های تولد من بود . 
حتی تاریخ تولد ام هم روی لیوان ها بود .

نکنه واقعا دست کوربین !:
 شاید زمان ام تموم شده و باید برگردم دنیای بیرون ....

نویسنده: Aurora 

نوجوان ها منتظر کامنت ها هستم :)
*منتظر قسمت پایانی باشید*
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.