دژاوو DEJA VU : دژاوو 5

نویسنده: Aurora

* لطفا برای مطالعه این قسمت ابتدا داستان های قبل رو مطالعه کنید .

دست کوربین گرفتم .....
کشیده شدم درون دیوار و از هوش رفتم .....

دیگه چیزی یادم نمیاد ، یک دفعه قطرات اب روی صورتم احساس کردم .
چشم هام رو باز کردم که کارلین و کوربین دیدم ..
پدر و مادرم که داشتن با اورژانس صحبت میکردن
صورت نگران بقیه مهمان ها رو دیدم

من : بچه ها چرا اورژانس اینجاست ؟
کارلین : ایرورا خوبی ؟
حرف نزن ممکنه حالت بد بشه
من : من که حالم تا چند دقیقه پیش خوب بود مشکلی نداشتم
کارلین : حالت خوب بود ، شوخی میکنی ! بلافاصله بعد از این که شمع کیک رو فوت کردی از هوش رفتی.
پدر و مادرت خیلی نگران شدن حتی اورژانس خبر کردیم اما اون ها گفتن حالت خوبه و مشکلی نداری.
الان دو ساعته که بی هوشی بیشتر مهمان ها رفتن .....

پس این مدتی که اونجا بودم از هوش رفته بودم :)
کوربین : چی داری میگی ؟ کجا بودی ؟
کارلین : الان حالش خوب نیست داره هذیان میگه ایرورا میخوای یه ذره بریم ساحل حالت بهتر بشه !:
به هر حال که تولدت دیگه برگزار نمیشه تا وقتی اینجاییم بیاین یه ذره اب رو ببینیم .

پالتو و شال ام رو پوشیدم و اماده شدیم بریم ساحل ،
فکر میکردن من حالم خوب نیست !:
کارلین و کوربین دستمو گرفته بودن ، با هم نشستیم روی نیمکت کنار ساحل ....
دریا شب ها یه منظره دیگه داره اما من همیشه دیدن دریا در صبح رو ترجیح میدم ....

نمیدونم چرا سرم گیج میره حتما اثر رد شدن از دیواره.....
ناراحت بودم که تولدم بهم خورد :(
قرار بود امسال برای اولين بار تولد ام رو با دوستام باشم .
اما از طرف دیگه هم خوشحال بودم چون افکار خودمو دیدم و از جایی که فقط یک دَر تیره در افکار ام بود متوجه انرژی مثبتی که دارم شدم .....
البته همیشه میدونستم که انرژی مثبت زیادی دارم ..... اما .....
بدون شک تا چند سال پیش حتی یک دَر سیاه هم نداشتم و سرشار از انرژی مثبت بودم .....

دوست نداشتم هیچ وقت دَر سیاهی توی وجودم باشه .
همیشه همه ی تلاشم رو کردم تا قلبم خالی از تنفر ، حسادت ، کینه ، انتقام و هزاران کلمه منفی دیگه باشه .
اما خوب .... بعضی چیز ها دست خود انسان نیست ...
مثل اعتماد به انسان ها
مثل دلبستن به انسان ها
مثل تکه تکه شدن قلبت :)
توسط انسان هایی که یک روز منحصر به فرد زندگیت بودن .

خیلی تلاش کردم دَر سیاهی نداشته باشم ...

نویسنده: Aurora 

ممنون که تا اینجا داستان ام رو دنبال کردید :)
امیدوارم در افکارتون دَر سیاهی نداشته باشید.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.