خنزرپنزرهای ذهن : {خونابه.}

نویسنده: husss

_بیزار کنندست.

مَرد پیر نگاه لَختش را به او دوخت و بین سوسو های تاریکی چشمانِ مشتاق، نیشخند می زد.

+چه؟

_خودت.

مَرد پیر مرکز خود را گم کرده بود. لیک با وقاری ثابت

+چرا؟

_آن شرابی که مینوشی...

در میان واژه های خسته دوید:

+آری.

این شراب هزار ساله چکیده و لهیده ی  خونِ اجداد و پیشینه ام است.

+منظورم این بود که...

مَرد پیر خطی میان ابروان خاکستری اش نقش بست.

_آری. آری قلب تپنده ی معشوق ام در این شراب هزار ساله است.

هه هه یادم است.لیک فراموش شده.هه هه با چاقویی آهنین بین سینه هایش را شکافتم.. هه هه و قلبِ فریبکار و طمعکار اش را بین دستانم فشردم. تا آخرین قطره...

جرعه به جرعه ی خونابه اش...

هه هه

هه هه (خنده ای خشک و زننده)

+آه.نه من میخواستم بگویم...

_آه یادم رفت آری؛ این شراب در زیر زمین خانه ای دفن شده بود که برده هایم در آنجا سکونت داشتند.(سرفه ای خشک) گلوی تک تک شان را بین دستان نیرومندم گرفته بودم و از میان لبان شان اشعار بر میچید و زندگی را گدایی میکردند.

با نگاهی تیز به آن چشمان که کم کم مضطرب می شدند  خیره شد و ادامه داد:

زندگی را چه به گدایی؛رهای شان کردم،رهایِ رها از قفسِ تن و سر.



چشمان هراسان با لکنت پرسید: چِ چِ را چشمانت با اندوه تنیده؟

_اندوه؟ 

هه هه،آه یادم آمد آه یادم امد

انگار با خودش حرف میزد. اما در حقیقت آن چشمان هراسیده مایل به محو خودش بود. خودِ خفته اش.

_در حقیقت نمیدانم.

از همین نمی دانم هاست که اندوه رشد میکند و حرف می زند. از همین نمی دانم هاست (زمزمه میکرد)

آه ای کوتاه سر داد و سر خم کرد

+منظورم این بود که شراب ات ته کشیده...

مَرد پیر به آخرین جرعه ی شراب خیره و خنده ای تیز و زننده

هه هه

هه هه
____
شراب ات ته کشیده و نقطه ای بر سرِ خط زندگی.  :>
؛
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.