سردرگم

نویسنده: Ali13601380

قسمت هفتم
خیلی استرس داشتم. اضطراب را در چهره ی بیتا حس میکردم. حتی علیرضا هم نگران بود. ساعت یازده شب بود. سه نفری وارد مغازه شدیم. من کرکره مغازه را پایین دادم و درب مغازه را بستم. فروشنده هل شده بود و با ترس گفت : خانم چی کار میکنی؟ چرا مغازه رو میبندی؟
علیرضا گفت : زود تند سریع هر چی جنس داری بیار. حوصله ندارم کل کل کنم.
فروشنده گفت : چه جنسی؟ هر چی میخوای ببر.
علیرضا گفت : منظورم مواده. خودتو به اون راه نزن. آمار دارم که پخش کننده ای.
فروشنده گفت : به خدا ندارم. اشتباهی آمار دادن.
علیرضا یقه فروشنده را گرفت و به آرامی در گوشش زمزمه کرد: از اولش گفتم که حوصله کل کل ندارم پس برو جنس ها رو بیار. یه کاری نکن یه کاری کنم که نتونی دیگه کاری بکنی.
من و بیتا همه جای مغازه را گشتیم. علیرضا عصبانی شد. سه نفری شروع کردیم به کتک زدن. صورت فروشنده پر از خون شده بود ولی باز هم مقاومت می‌کرد و جنس ها را نمی داد. علیرضا چاقویش را زیر گلوی فروشنده گذاشت و شروع کرد به فشار دادن. ناگهان فروشنده با شیشه ی آب میوه به سر علیرضا ضربه زد. علیرضا وسط مغازه دراز به دراز افتاد و بی هوش شد. شوکه شده بودم تا این که دیدم بیتا یک کلت را از جیبش در آورد و به سمت فروشنده گرفت و گفت : تکون بخوری میزنم، پس حماقت نکن.
فروشنده حسابی ترسیده بود. چاقوی علیرضا را برداشتم و گذاشتم روی انگشت فروشنده. شروع کردم به بریدن. کاملا سر انگشتش را بریدم. گفتم: خب حالا جنس رو میگی کجاست یا چشم هاتو با همین چاقو از کاسه در بیارم.
فروشنده از شدت درد نمی توانست حرف بزند و فقط به سرامیک کف مغازه اشاره کرد.
سرامیک را شکستم و همه ی جنس ها را برداشتم.
بیتا گفت : حالا چی کار کنیم؟
گفتم : نمیدونم فعلا بذار چسب بزنم دهن این عوضی رو تا با آه و ناله اش همه رو خبر نکرده.
من دست و پای فروشنده را بستم و بیتا با آب، علیرضا را به هوش آورد. علیرضا تعادل نداشت و نمی‌توانست روی پای خودش بايستد پس زیر دست و بالش را گرفتیم و بلندش کردیم. به علیرضا گفتم : حالا چی کار کنیم؟ جنس ها رو پیدا کردیم.
علیرضا به سختی حرف می‌زد و گفت : جمع کنید بریم. بیتا صندق هم خالی کن.
ناگهان صدای در زدن آمد. یک نفر به کرکره می‌کوبید و می‌گفت : بهروز باز کن دیگه منم.
چاقو را برداشتم و گذاشتم زیر چشم فروشنده. گفتم : دهنت رو باز میکنم و فقط اینو ردش میکنی بره. اگر چیز دیگه ای بگی مطمئن باش یک چشمت رو از دست میدی. مطمئن باش یک چشمت رو از دست میدی، اینو بهت قول میدم؛ پس مراقب حرف زدنت باش.
چسب دهنش را باز کردم و گفت :حمید برو بعداً بیا الان مهمون دارم.
دیگر صدایی از مردِ حمید نام نشنیدیم تا این که بعد از چند ثانیه صدای ضربه زدن به قفل مغازه را متوجه شدیم. فهمیدم که بهش کد داده. منم سر قولم ماندم پس چاقو را فرو کردم داخل چشمش. فریادش به آسمان‌ بلند شد. خون ریزی از چشمش زیاد بود. علیرضا کاملاً هوشیار شده بود. از درب پشتی مغازه فرار کردیم. در راه خانه می دویدیم و نگران بودیم که تعقيب شده باشیم. وقتی به خانه رسیدم، هیچ کس حرف نمی زد و فقط هم دیگر راه نگاه می کردیم. دستم هایم را چند بار شستم ولی بوی خون می داد. دلم شور میزد. نگران چیزی بودم ولی نمی‌دانم چه چیزی! 

نویسندگان : 
پارسا سلیمانی 
علی عسگری 
ویراستار: 
پارسا سلیمانی
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.