سردرگم

نویسنده: Ali13601380

قسمت هشتم
صبح شده بود و من هنوز از دیشب نخوابیده بودم. ذهنم بدجور در گیر بود. شروع کردم به مواد کشیدن. از دیشب، بیشتر از حد معمول مصرف می کردم. بیتا از خواب بلند شد و در عوض صبح بخیر گفتن با کمال پرویی گفت : اَه بسه دیگه. خفه مون کردی. اصلاً برای چی مواد میزنی؟
با عصبانیت گفتم : به تو ربطی نداره. همینه که هست. دوست دارم بکشم.
بیتا گفت : بکش بدبخت. اون قدر بکش تا بمیری. خیلی احمقی. با این که سرطان ریه داری ولی بازم میکشی.
گفتم : من باید مواد بزنم. باید بکشم تا برم فضا. فقط این طوری میتونم از این زندگی نکبت برای چند دقیقه راحت بشم. باید بزنم تا نفهمم اطرافم چه خبره. ببینم یک شب توی پارک خوابیدی؟ فقط یک شب!
علیرضا از خواب بلند شد و گفت : اَه بس کنید دیگه. اگر گذاشتید آدم استراحت کنه. دیگه لازم نیست از این حرف ها بزنید. من این 4 کیلو جنس رو آب کنم دیگه همه چیز حل میشه. پول شیمی درمانی تو جور میشه. من و بیتا هم دیگه لازم نیست دزدی کنیم.
گفتم : خیلی مطمئن حرف میزنی. مشتری داری؟
علیرضا گفت : آره یکی هست. راستی مریم باید قبل از شروع شیمی درمانی، مواد رو ترک کنی. سیگار هم کم کن. 
گفتم : نمیخوام. نه ترک میکنم. نه شیمی درمانی.
علیرضا گفت : نمیشه عزیز من. باید ترک کنی.
گفتم : بیخودی کل کل نکن. من ترک نمیکنم. تمام! 
علیرضا لج کرد و گفت : پس ترک نمیکنی؟ باشه قبوله. من میخوام مواد بکشم. یا تو پاک میشی یا منم مثل خودت میشم.
بیتا گفت : مریم جونم ترک کن. گوش کن به حرف ما عزیزم.
گفتم : حالا برات شدم مریم جون بیتا. تا دو دقیقه پیش داشتی پاچه میگرفتی حالا قربون صدقه میری. علیرضا مراقب باش. دست به مواد بزنی، اون قدر مواد میکشم تا بمیرم.
علیرضا : حالا الان عصبانی هستی راجبش حرف نمی‌زنیم ولی باید ترک کنی. منم دیگه باید برم.
بیتا گفت : کجا میری؟
علیرضا گفت : قرار دارم باید برم جنس ها رو بفروشم. یکی هست همه اش رو با هم می‌خره.
گفتم : میخوای باهات بیام؟ طرف مطمئنه؟
علیرضا گفت : آره نترس.
گفتم : حداقل اسلحه بیتا رو با خودت ببر.
بیتا با صدای بلند قاه قاه خندید و گفت :هنوز نفهمیدی که اون واقعی نیست؟ اون اسباب بازیه
گفتم : عجب وزه ای هستی بیتا
بیتا گفت : قربونت
از رفتن علیرضا هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که من و بیتا حوصله مان سر رفت و بیتا پیشنهاد داد با همان تلفن خانه مزاحم مردم بشویم که اتفاقا من هم استقبال کردم و گفتم : یه دو دیقه وایسا من برم یه پاکت سیگار بگیرم و بیام. بیتا هم گفت : باشه برو ولی زود بیایی ها!
به محض برگشتنم بیتا گفت : وای کجا بودی؟ گفتی دو دیقه الان دو ساعته منتظرتم!
و رفت سمت تلفن و شروع به تماس گرفتن کرد و گوشی را به من داد. یکی دو ساعتی مشغول سرکار گذاشتن مردم بودیم که با صدای زنگ در از شوق برگشتن علیرضا با کلی پول، به سمت در دویدم. در را باز کردم. بلافاصله پلیس دستبند به دست هایم زد و مرا با خود بردند. من هم از همه چیز بی‌خبر و شوکه شده بودم. حالا جلوی بازجو نشستم و سعی میکنم که ثابت کنم که علیرضا را من نکشتم. 
این بود پایان اعترافات من.
با سرفه شدیدی گفتم : آقا. من هر چی میدونستم نوشتم. به خدا من علیرضا رو نکشتم.
بازجو گفت : چند تا شاهد داریم که تو رو در حال ارتکاب جرم دیدن. بهتره که همه چیز رو نوشته باشی.
گفتم : خب معلومه شاهد ها پول گرفتن که شهادت دروغ بِدن. 
بازجو گفت : به هر حال دادگاه به حرف های تو که متهم هستی توجه نمیکنه چون پنج تا شاهد مرد که کارگر ساختمون نیمه کاره همون اطراف هستن شهادت دادن که تو رو حین ارتکاب جرم دیدن. در ضمن بیتا هم دست گیر شده و توی اعتراف هاش گفته که تو چند دقیقه بعد از خروج علیرضا از خونه بیرون رفتی. من فعلا تنهات می ذارم. فقط چند دقیقه وقت داری حقیقت رو اعتراف کنی. 
فکر کنم دیوانه شده ام. برای یک لحظه به خودم شک کردم و ترسیدم که نکند واقعا علیرضا را من کشته باشم. چطور ممکن است، کسی که مرا دوست دارد بکشم؟! علیرضا جای پسر نداشته ام بود. خودکار را شکستم و روی رگ دستم گذاشتم و محکم کشیدم. خون اتاق را پر کرده است و نور سفیدی نمی‌گذارد که دیگر چیزی ببینم. خاطرات سراسر زندگی ام به سرعت از جلوی چشمم میگذرد. در لحظه ای دلم برای همه چیز تنگ شد حتی نیمکت های پارک، من... من…

(قسمت پایانی) 

نویسندگان :
پارسا سلیمانی 
علی عسگری 

ویراستار:
پارسا سلیمانی  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.